صدرالدین الهی اشارهای از دوردست دور
دو سه هفته پیش هفتهنامۀ ایرانیان واشنگتن مقالهای چاپ کرد که مرا بعد از سالها بهوجد آورد. عنوان مقاله «مانیفست درماندگی» بود و نویسندۀ آن اسماعیل نوریعلا.
اسماعیل نوریعلا را چهل و سه سال است میشناسم. با او زیاد حشر و نشر و نشست و برخاست نداشتهام اما همواره کارهایش را با شوق و علاقه خواندهام و تحسین کردهام. چرا که او پویندهای پژوهشگر است و اگر نبود شعر امروز ما بعد از نیما تحلیلگری چون او نداشت. در سالهای 40 به من گفته شد که گروهی از شاعران جوان مکتب تازهای را بهوجود آوردهاند که آن را «موج نو» میخوانند. در آن سالها من سخت با شعر اروپایی دست در آغوش بودم و این اصطلاح را که فرانسویها تازه برای شعر باب کرده بودند از آنجا میشناختم.
La Nouvelle Vogue که میشود همین «موج نو». در همین سالها بود که شعر نیمایی قد کشیده و بالیده بود و هر گروهی سعی داشتند بهنحوی که خود میخواستند در این خم و چم شعر نیمائی دستی برافشانند و پایی بکوبند. بعضیها هم که با شعر اروپایی آشنایی داشتند موج نوییهای فرانسه و مشابهان آنها را در دیگر زبانها ورقی میزدند. نادرپور عاشق «هانری میشو» بود اما از سبکی که در پیش گرفته بود و بعدها آن را بهنام مکتب سخن نامید قدمی فراتر نمیگذاشت. شاملو برای آن که فرانیمایی شود راه خود را در پیش گرفته بود. اما این جوانهای موج نویی حرف دیگری داشتند. سهتای آنها را از دور و نزدیک میشناختم. اسماعیل نوریعلا، محمدعلی سپانلو و احمدرضا احمدی.
نوریعلا از یک ذهن منظم، سازمانیافته و تئوریپرداز برخوردار بود. مهمتر از همه نوعی حوصله و جربزۀ حضور در همۀ میدانها را داشت و بسیار کمهراس مینمود.بهنظرم اوایل تابستان 43 بود که یک روز محمود مشرف آزاد تهرانی همکلاس دورۀ دانشکدۀ ادبیات من که با نام «م. آزاد» شعر میسرود و انگلیسیاش از فرانسۀ آن روزگار من خیلی بدتر بود یک مجلهواره بهدستم داد که روی آن نوشته بود «طرفه» و این یک مجلۀ ادبی بود. در این مجله شعری خواندم از شاعری با این نام: «الف. نون ـ پیام». تکنیک شعر مرا گرفت. وقتی از تهرانی پرسیدم این کیست؟ گفت اسمش اسماعیل نوریعلاست و به نظریهپردازی دربارۀ شعر علاقه دارد و بعد ما که با هم شوخی داشتیم، گفت بخواهی برای کیهان ورزشی هم مقاله مینویسد.
عاشق نوشتن است. اما دلم نمیخواهد که مثل تو استعدادش را در پاورقینویسی حرام کند. بیچاره رفیقمان نمیدانست که ما از این راه نان میخوریم و خجالت هم نمیکشیم.نوریعلا را هرگز رها نکردم. کتابی درآورد بهنام «صور و اسباب در شعر امروز ایران» که من جزء کتابهای دستی شعرم آن را با خود همه جا بردهام و حالا روبرویم نشسته است. نوریعلا برای من همواره مثل مجسم شهامت در ابراز نظر و عقیده بوده است. تعارف ندارد. مجامله نمیکند و حرفی را که باور کرده است در مخمل ملاحظات تقدیم شما نمیکند. یک کتاب جدی دیگر از او دارم بهنام «تئوریی شعر». از موج نو تا شعر عشق که میتواند کتاب دستی و مرجع برای همه کسانی که به سیر شعر بعد از نیما علاقمندند، باشد.
از راست - هادی خرسندی-اسمعیل نوری علاء-دکتر یدالله رویائی
در همان سالهای موج نو من که شاید اولین معرفی گسترده از شعر معاصر فارسی را در روزنامه لوموند با همکاری و همت «بریژیت سیمون» چاپ کردم (پائیز 1968) از این موج نوییها و آن سه تن که اول نامشان را آوردم، شعری از احمدرضا احمدی به فرانسه برگرداندم بهنشانۀ آن که اعتقادی داشتم به ذوق نوریعلا، سپانلو و احمدی.
حالا نوریعلا بعد از سالها که در لندن بوده و دکترای خود را از آنجا گرفته در آمریکاست و در ایالت کلرادو زندگی میکند و باز همان است که بود با همان صراحتها و سربلندیها که در او سراغ داشتهام. آخرین باری که دیدمش سال پیش بود در واشنگتن که سیمین خانم بهبهانی آنجا بود. او در آن زمان بهاتفاق همسرش شکوه میرزادگی چهار صفحهای در نشریه ایرانیان تهیه و چاپ میکرد که من با ذوق و رغبت تمام میخواندم. زیرا آنچه را که در کار شعر و ادب روز ایران و جهان ندیده بودم آنجا پیدا میکردم. دریغا که این کار wادامه نیافت ولی او همان است که بود. حالا یک مجله اینترنتی داردبهنام«سکولاریسم نو» www.NewSecularism.comوسایت شخصی این پویشگر ناشرپویشگران همwww.puyeshgraan.comاست.این اشاره را نوشتم که توجیه کنم مقالۀ درخشانی را که از او خواندهام بدون آن که لحظهای در درستی حرفهایی که زده است شک داشته باشم. آدم مورد خطاب او یکی نیست.
مشابهات بسیار دارد که در این سالها دیدهایم. آدمهایی که دشمن عرفیگرایی و سکولاریسم هستند و سعی در توجیه خود و نابحق جلوه دادن گروهی دارند که در این سالها از انتهای چپ تا انتهای راست در یک نقطهنظر متفقالقولند و آن این که اولا حدیث دین از دولت جداست و ثانیاً اول ایرانی هستند و سپس پیرو یکی از ادیان حقه یا ناحقه و یا حتی کفر و ارتداد، و ایران را در محدودۀ تفکر دینی نمیبینند و نمیپسندند. و به هر ایرانی حق میدهند که روی به هر قبلهای که دلش با آن است نماز بگزارد و بخواند که:
سر کوی دلبر من بهحریم کعبه ماند
که به هر طرف کنی رو، بتوان نماز کردن
و ما همه این سالهای دوری و دلگیری را در آفاق جهان پراکنده بودیم که بارکش غول بیابان نباشیم و به همین که اپوزیسیون هستیم و صدایمان دلی را در آن سوی جهان گرم نگهمیدارد ببالیم و مطمئن باشیم که در بازار سوداگران شرف خود را بهنام مبارزۀ سیاسی مشروط و اصلاحطلبانه بهمعرض بیع و شری نگذاشتهایم. (1)
مانیفست درماندگی؟
اسماعیل نوریعلا
پیش چشمت داشتی شیشه کبود
يکی از مشکلات انديشيدن در حوزۀ مسائل اجتماعی ناشی از بیتوجهی انديشهگران به معنا و تعريف و کاربرد واژههائی است که در تفسيرها و اظهار نظرهای سياسی خود بکار میگيرند و، در نتيجه، سطح سخنانشان به نوعی ابتذال ابزاری برای راندن شنوندگان به سوی مقاصد سياسی تنزل میيابد. بهنظر من، يکی از بد فهميده شدهترين و بد بکار رفتهترين اين اصطلاحات به واژه / مفهوم «اپوزيسيون» برمیگردد و ما در اين مورد بطور روزمره نظراتی را میشنويم که بی آنکه تعريف و مفهوم دقيق خود از اين واژه را ارائه دهند دست به صدور احکام قاطع و تفاسير متقن میزنند.
اخيراً آقای اکبر گنجی نيز در راديو فردا ـ که برای استفادۀ ايرانيان داخل کشور کار میکند و ما خارجنشينان فقط از طريق اينترنت به آن دسترسی داريم ـ مطالبی را در مورد «اپوزيسيون خارج کشور» مطرح کردهاند که، عليرغم دقتی که ايشان در بحثهای مذهبی خود در ارائۀ مفاهيم و تعاريف نشان میدهند، حاکی از بی دقتی و حتی غرضمندی ايشان در اين مقوله است.
بخشهائی از گفتگوی ايشان با راديو فردا براستی اسف برانگيز است. کسی که روزگاری به کنفرانس برلين آمده بود تا توضيح دهد که چرا اصلاح طلبی آيندۀ ايران را رقم میزند، و بخاطر آن به زندان افتاد، و در زندان دست به مبارزه زد، اعتصاب غذا کرد، «خامنهای بايد برود» را نوشت، «مانيفست جمهوریخواهی» را رقم زد، تبديل به يک قهرمان ملی شد، و آنگاه يکباره و غافلگير خلاصش کردند و پاسپورتش را به دستش دادند تا از کشور خارج شود و جايزههای رنگارنگ حقوق بشر و دموکراسیخواهی و روزنامه نويسی را درو کند و شهروند افتخاری شهرهای استخواندار دنيا شود و با بزرگان عالم انديشه بنشيند و برخيزد، اکنون ـ دو سال و اندی از آن خروج، و در پی دهها نامه و مقالهنگاری، اعتصاب غذا و سخنرانی ـ نتيجۀ مطالعاتش را از ميکروفن راديو فردا، به مخاطبان نشسته در ايران، چنين گزارش میکند که:
«آن چيزی که الان هست٬ صرفاً ادعا است ـ ادعای اين که اپوزيسيون وجود دارد. ولی واقعيت مطلب اين است که اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود اصلاً وجود خارجی ندارد».
نمیدانم که من، شخصاً، از کسی که روزگاری او را بهين انسان بر شده از لجنزار حکومت اسلامی میدانستم که گردنفرازانه به پرسش و پاسخ با تاريخ برخاسته است، چه انتظاری بايد میداشتم. واقعيت تلخ همين است که هست: او به ما نگريسته و به اين نتيجه رسيده است که ما ـ خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور، و به کلامی ديگر، در تعريف ايشان، «اپوزيسيون حکومت اسلامی» ـ اصلاً وجود خارجی نداريم، چرا که نتوانستهايم، و مهمتر از آن، نمیتوانيم، «منتهی به عمل شويم».
اصلاً چرا بايد توقعی داشت؟ مگر نه اينکه، به حکم مولوی، هر کسی از ظن خود يار ما میشود؟ قهرمان مانيفست نويس ما نيز، لابد به دليل تجربهها و حشر و نشرهائی که در اين دو ساله داشته، به اين نتيجۀ دردناک رسيده و آن را ـ با استفاده از ميکروفن راديو فردا ـ همچون فضانوردی که به کرۀ ديگری پرتاب شده و اکنون از سطح پر شکنج آن به پايگاه زمينیاش خبر میدهد ـ به هموطنان نشسته در وطنش گزارش میکند که: «اينجا خبری نيست، اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی ندارد، دلتان را به اينجا خوش نکنيد...»
اما اکنون که به ياد مثنوی مولانا و آن اصطلاح «هر کسی از ظن خود شد يار من» افتاده و تکرارش کردهام، نمیشود به اين يکی بيت ديگرش نيز اشاره نکنم که در واقع تفسير و تعليل آن اولی است؛ آنجا که میگويد: «پيش چشمت داشتی شيشۀ کبود / لاجرم دنيا کبودت مینمود». بهخود میگويم دوست قهرمان ما نيز شايد عينک ساتری بر چشم دارد، شايد اصلاً چشمبسته به خارج از کشور آمده و چشمبسته اين همه سير و سفر کرده که اکنون میپندارد در جمع ما «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی ندارد». يا شايد بايد ببينيم که او، هم از آغاز اين سير انفسی و آفاقی خويش، با چه کسانی محشور بوده است؛ چه کسانی زير بال و پرش را گرفتهاند؛ چه کسانی خرج زندگیش را تأمين کردهاند؛ چه کسانی ملاقاتهايش با بزرگان عالم انديشه را ترتيب دادهاند؛ چه کسانی مقالاتش را به انگليسی ترجمه کردهاند، چه کسانی برايش ناشر پيدا کردهاند؛ و چه کسانی برايش دريچهای تنگ فراهم ساختهاند تا از آن به چشمانداز خارج از کشور بنگرد و آن را برهوتی اين چنين نوميدکننده بيابد.
چگونه شد که آدمی که هم از بدو ورود مصاحبه و سخنرانیهای بسيار داشت و مردمان را ـ چه در اروپا و چه در آمريکا ـ گرد میآورد، جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا براه میانداخت، به در و ديوار دنيا نامههای اعتراضی و روشنگر مینوشت، رفته رفته پنچر و خاموش شد، محقق شد، آن هم نه در مورد جهان خارج کشور، که در ميان متون فقه و شرعيات و قرآنيات و احاديث، مخاطبش را گم کرد، ندانست برای که مینويسد، چرا مینويسد و چگونه مینويسد؟
و ای کاش در آن مطالعات، کمی هم از خود میپرسيد که تعريف خودش از «اپوزيسيون» چيست؟ چرا اين اپوزيسيون (که در عالم فيزيکی وجود دارد اما ـ در نظر او ـ در عالم عمل مفقود است) نمیتواند کاری را که او از آن انتظار دارد انجام دهد؟ و خود او در اين دو سالۀ اخير، جز ايجاد حرمان و سرخوردگی، چه دهشی به اين مجموعه داشته است؟ (2)
مجاهده برای نجات اسلام
بله، سرخوردگی! از کوچکمرد بزرگی که در زندان «مانيفست جمهوری خواهی» مینوشت، به اصل سکولاريسم معتقد میشد، مشروعيت نظام مذهبی را رد میکرد و به جمهوری ناب میانديشيد، اما چون به خارج از کشور آمد، بی انکار آن نظرات، از يکسو، اصل مجاهدهاش را بر نجات اسلام از خشم عمومی مردم جهان گذاشت، فرياد برآورد که اسلام واقعی را نمیشناسيد و، از سوی ديگر، بنای کار خويش را بر حذف گروههائی نهاد که اگرچه با او از نظر آرمانهای سياسی اختلاف داشتند اما پايمردی و علوّ طبعش را میستودند و در نگاهشان به او، جرقهای از اميد میدرخشيد.
و اکنون میبينم، آنچه میگويد و مینويسد ـ بی آنکه بدانم بر اين امر آگاه است يا نه ـ بوی نظرات بخشهای معينی از وزارتخارجهایها و اعضای «اطاقهای فکر» کشورهای اروپا و آمريکا و لابیايستهای اسلامی پراکنده در غرب را گرفته است که میکوشند تا به ما و به مردم داخل کشور تلقين کنند که راهی جز راه اصلاحطلبان دوم خردادی وجود ندارد؛ آنانند که نماد اسلام مسالمتجو و صلحطلباند، و میتوانند در زير چتر همين حکومت اسلامی «قرائت جديد»ی از حاکميت اسلام را متحقق سازند که بنيادگرا نيست و میخواهد در کنار مردم ديگر جهان زندگی صلح آميزی داشته باشد.
از صلح گفتم. بله، او منادی صلح هم هست؛ از جنگ متنفر است؛ با تحريم دشمن است؛ اما راه حل ديگری هم برای درمان درد مزمن کشورش ندارد ـ جز همان نسخۀ مندرس اصلاحطلبی اسلامی. او برای مردم آمريکا راه و روش کمک واقعی به اصلاحطلبان را پيشنهاد میکند و برای مردم ايران خبر از وجود خارجی نداشتن اپوزيسيون خارج از کشور را دارد. و در اين خبرگزاری نوعی خوشحالی تلويحی هم وجود دارد. انگار بخواهد خيالشان را راحت کند که «در غرب خبری نيست!»
(3)
تعریف تازۀ اپوزیسیون
بيائيم لحظهای بکوشيم که، اگرچه او نمیگويد، اما از فحوای کلامش درک کنيم که منظور او از «اپوزيسيون» ـ که اکنون در نظر او در وضعيتی عدمی بسر میبرد ـ چيست. او، در بخش پرسش و پاسخ گفتگويش با راديو فردا در اين مورد توضيحاتی داده که بد نيست به قسمتی از آن توجه کنيم:
«اپوزيسيون جنبشی متشکل، دارای رهبری، آرمان، اهداف مشخص، استراتژی ، تاکتيک و اعمال جمعی معين است. مخالفان رژيم جمهوری اسلامی نه تنها دارای اين اوصاف نيستند، بلکه بهشدت مخالف يکديگرند، به هم تهمت میزنند، اهانت میکنند، به جای آنکه وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی آنها را ترور شخصيت کند، اينان خود بهنحو احسن همديگر را ترور شخصيت میکنند. اگر کسی کمی مطرح شود، همگی اجماع میکنند که او را خراب کنند، هيچ عملی جز صدور بيانيه و مقاله از سوی مخالفان صورت نمیگيرد. نه بودجهای برای عمل دارند و نه وقتی به عمل و اقدام عليه رژيم اختصاص میدهند، و نه بر سر چيزی توافق دارند».
حال از خود بپرسيم که آقای گنجی ـ که بنظر میرسد بسيار هم اهل مطالعۀ متون نظری رشتههای علوم اجتماعی هستند ـ اين تعريف از اپوزيسيون را از کجا آوردهاند؟ چرا از نظر ايشان يک اپوزيسيون هم جنبش است، هم متشکل است، هم رهبری دارد، هم آرمان مشخص دارد، هم برنامه دارد و هم بودجه، و اعضایش نيز با هم نه اختلاف دارند و نه بههم تهمتی میزنند؟
اساساً چگونه میتوان در ميان يک جمع چند ميليون نفری خارجنشين به چنين نهادی دست يافت؟ آيا نه اين است که ايشان مفاهيمی همچون نارضايتی، مخالفت، مبارزه، جنبش، حزب، گروههای فشار، روند آلترناتيو سازی و دهها مفهوم ديگر سياسی را با هم يکی کرده و نام اين ملغمۀ عجيب را «اپوزيسيون» گذاشتهاند؟ و حتی اگر چنين است آيا حق آن نيست که اين تعريف ناممکن خود را توضيح دهند تا شنوندگان ايراننشين ايشان منظورشان را ـ آن گونه که ايشان در نظر دارند، و نه از «ظن خود» ـ درک کنند؟
اساساً، در حوزۀ انديشۀ سياسی، اپوزيسيون دارای يک «معنای کلی» است که شامل «گروهها»ی گوناگون اما مخالف با حکومت مستقر میشود و آنگاه، در داخل اين طيف کلی، نيروهای «اپوزيسيونل» بوجود میآيند که گاه با هم مخالف و رقيبند و گاه، در راستای مقصدی مشترک، با يکديگر ائتلاف و اتحاد میکنند. داشتن توقع از اينکه اپوزيسيون جمهوری اسلامی بايد جنبشی واحد، تک ساختی، و فراگير باشد که متشکل شده، آرمانی معين را دنبال کرده و برنامهای خاص را در نظر داشته باشد و همگان، در راستای تخقق آن برنامهها، از جان و مال خود مايه بگذارند، تلويزيون ملی بوجود آورند، و... تنها
میتواند به يخزدگی در تصويری معوج از دی و بهمن ۱۳۵۷ تعبير شود.تازه، از ديدگاه همان علوم اجتماعی که مورد علاقۀ ايشان است، اپوزيسيون، در داخل کشور (حداقل در دو قطاع خودی و غير خودی) و در خارج کشور (در دهها قطاع متکثر ناشی از آزادی بيان و تبليغ) دارای جلوهها، طبيعتها و کارکردهای متفاوتی است و نمیشود همۀ آنها را با يک ديد و يک توقع مورد بررسی قرار داد. همچنين، در يک مقياس گسترده، اپوزيسيون دولتی که با انقلابی دموکراسیشکن به قدرت رسيده باشد با اپوزيسيون دولتی که طی روندهای دموکراتيک انتخاب میشود فرق بسيار دارد. نيز اپوزيسيون يک دولت بی پول و توان، با اپوزيسيون يک حکومت مقتدر نشسته بر چاههای نفت متفاوت است.
اپوزيسيون يک حکومت خونخوار و بیاعتناء به همۀ موازين بشر هيچ شباهتی به اپوزيسيون يک حکومت ديکتاتور اما طالب داشتن وجهۀ مطلوب بينالمللی ندارد. و در هر کدام اين موارد لازم است معيارهائی همچون تشکل، بودجه، آرمان و هدف و امکانات در مطالعه ملحوظ شوند.و چرا بايد ما در گزارش خود به يک ملت دربند همۀ اين ملاحظات را کناری بگذاريم و فقط به بزرگ کردن مواردی منفی، اما طبيعی و ناگزير، بپردازيم؟ معلوم است که گروههای خارج کشور ـ که تنها وجه اشتراکشان مخالفت با حکومت اسلامی است ـ در شرايط نامطلوب کنونی بينالمللی و در غياب يک اپوزيسيون متشکل و هدفدار و با ثبات قدم «در داخل کشور» که کارش فريب مردمان، و اتلاف وقت و هدر دادن انرژی نيروهای دموکراسیخواه بهنفع حفظ «کيان حکومت اسلامی» نباشد، دچار همين گونه تشتتها که آقای گنجی فهرست میکنند خواهد بود. اما، آيا يک ناظر منصف نبايد به جنبههای ديگری از کارکرد اين اپوزيسيون رنگارنگ و اغلب متضاد نيز بنگرد؟ آيا اين گونه گزارشگری از وضعيت اپوزيسيون خارج کشور نشان وجود نوعی پيشداوری و تصميمگيری در ذهنيت ناظر گزارشگر نيست؟
(4)
در زیر پرچم ما همه سرباز توایم
آخر در کجا نوشتهاند که ناراضيان و مخالفان از يک هيأت حاکمه (پوزيسيون) فقط وقتی تبديل به اپوزيسيون میشوند که يکپارچه و متحد در زير يک پرچم «همه با هم» جمع شوند و فرياد «ما همه سرباز توايم» را در برابر «رهبر» سر دهند؟ چرا بايد بالقوگیهای موجود در جمع مخالفان و ناراضيان را بهحساب کار نگذاشت و در پی اين برآمد که چرا آنها اختلافها را کنار نگذاشته و تحت يک رهبری واحد جمع نمیشوند تا آقای اکبر گنجی بتواند بگويد که «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود وجود خارجی پيدا کرده است»؟
نمیدانم آقای گنجی، و نيز خوانندگان اين نوشته، فيلم مشهور «فارنهايت ۴۵۱» (درجه حرارتی که کاغذ در آن آتش میگيرد) را ديده اند يا نه؟ آن فيلم هم داستان جامعهای استبدادزده است که با برپا داشتن مراسم کتابسوزان در واقع خرد مستقل و آزادۀ مردمان را به خاکستر تبديل میکند. در «خارج» اين جامعه اما گريختگانی وجود دارند که در پناهگاههای جنگلی خويش به حفظ کتابها مشغولند. هر نفر کتابی را به حافظه سپرده است و جنگل تبديل به مجموعۀ آدميانی شده که در جمع خود کتابخانهای بزرگ را تشکيل میدهد. چرا آقای گنجی اين جنبه از زندگی مخالفان جمهوری اسلامی در خارج کشور را نمیبيند و آن را به حساب دستاوردهای بزرگ اپوزيسيون نمیگذارد؟
(5)
گریختگان از عالیجنابان سرخ و سیاه و خاکستری
هم از ابتدا، مبارزۀ همۀ انسانهای گريخته از خرافات مذهبی و آگاه به ارزشهای مدرن دموکراسی و سکولاريسم با حکومت اسلامی، پيش از آنکه هويتی سياسی داشته باشد دارای ماهيتی فرهنگی بوده است. «انقلاب مشروعۀ ۵۷» آمده بود تا دستاوردهای «انقلاب مشروطه» را يکسره باطل کند و، متقابلاً، مؤمنان به اين دستاوردها نيز بنای کار خود را بر حفظ آنها در برابر تندباد انقلابی جاهلانه و خردگريز گذاشتند. يعنی، اپوزيسيون حکومت اسلامی در خارج کشور ـ حتی پيش از آنکه به آنچه میکند آگاه شود ـ اپوزيسيونی فرهنگی بود.
بگذاريد برای قهرمان «مانيفست نويس»مان توضيح دهم که ما، همگی، که از جهنم اسلامی، از فقه و شرعيات خونبار آخوندی، از حاکميت (بقول شما) عاليجنابان سرخپوش و سياهپوش و نعليندار و صاحبعبای شکلاتی، به يکسان، گريختهايم سی سال است که کوشيدهايم تا به ياد جاماندگانمان بياوريم که دموکراسی و کثرتمداری و شايستهسالاری در ظل هيچ حکومت ايدئولوژيکی ممکن نيست. ما بنياد کارمان را بر مبارزهای فرهنگی با حکومت اسلامی نهادهايم که نتايج عملیاش ـ اگر چشم دل باز کنيم ـ نه در خارج کشور که در قلب سرزمينمان تحقق يافته است و میيابد.
بنای کار سلحشوران انقلابی اسلام، هم از ابتدا، بر کندن ريشههای هويت ملی، انديشۀ خرد مدار و تساهلگر و مبتنی بر حقوق بشر تاريخی ما بوده است. و اگر اين «مبارزه فرهنگی» وجود نداشت دينکاران امامی و اوباش امنيتیشان به اهداف خود رسيده بودند.
براستی که اگر انقلابيون ديروز (که در برپا شدن حکومت اسلامی شرکت داشتند اما در اين سی ساله چشم باز کردهاند فقط کمی «عينک کبود» پيشداوری را از پيش چشم خود بردارند) امروز توانستهاند عمق نکبت حکومت اسلامی را درک کنند و بهعلت همين دانائی از کورههای جانگداز شکنجه و درد بگذرند و آبديده شوند، بخشی از بينائی و آگاهیشان را مديون همين اپوزيسيونی هستند که اکنون مدعیاند «وجود خارجی ندارد».
آنها اگر دلسوز جمعيت بزرگی بودند که اگرچه عملاً آن را اپوزيسيون نمیخوانند اما بالقوه از دل آن است که ـ در لحظۀ تاريخی جور شدن ممکنات و مقدورات ـ اپوزيسيون سياسی گستردهای بيرون خواهد آمد، آنگاه بهجای مژده رسانی به مردم دربارۀ «عدم» آن، به اين میانديشيدند که چگونه میشود آن ممکن مطلوب را متحقق کرد. اينجاست که بايد از آقای گنجی پرسيد: شما در اين دو سالهای که به ميان جمع ما آمدهايد کدام راهنمائی را ارائه داده و کدام قدم را برداشتهايد؟
ما، متفرق و رنگارنگ و متکثر، سی سال است با جمهوری اسلامی مخالفت کرده ايم، حلقوم مردم مظلومی بودهايم که جمهوری اسلامی تمام تريبونها و ميکروفنهايش را از آنها گرفته است. با بدبختی نوشتهايم، سخن گفتهايم، با تلويزيونهای فکسنیمان دريچههائی را بر روی مردم ايران گشودهايم؛ برايشان ميکروفن فراهم کردهايم؛ و همواره نيز ـ بيشترينمان ـ گفتهايم که تحول ايران در درون کشور شکل میگيرد و کار ما ـ اپوزيسيون رنگارنگ جمهوری اسلامی ـ فقط مدد رسانی و انعکاس آنچههائی است که در ايران میگذرد.
و اکنون چراست که، بدون آنکه توضيحی داده شود، وظايفی جعلی بر گردۀ اپوزيسيون خارج کشور گذاشته میشود تا، بر بنياد آن، ناتوانی و عجز اين اپوزيسيون به ثبوت رسد؟ براستی معنای «اپوزيسيونی که منتهی به عمل شود» چيست و، در اين عبارت تلخ، واژۀ «عمل» چه معنا دارد؟ مگر قرار بوده است که اپوزيسيون خارج کشور، در خارج از کشور، دست به قيام و انقلاب بزند؟ مگر قرار بوده که ما در اينجا دولت موقت تشکيل دهيم؟ مگر بايد همگی مثل مجاهدين خلق عمليات فروغ جاويدان بر پا کنيم و به خاک کشور لشکر بکشيم؟ اگر اين توقعات را از اپوزيسيون خارج کشور داشته باشيم و اگر منظورمان از «عمل» همين گونه چيزها باشد، بايد خيلی ساده باشيم.
براستی چرا شمايانی که پاسپورت میگيريد و به جهان آزاد پا میگذاريد به اين لشکر ممکنات و بالقوگیها نمیگوئيد که «عمل» مورد نظر شما چيست؟ چرا وقت خودتان و ما را با بحثهای التقاطی فقهی و مذهبی تلف میکنيد؟ چرا دنبالۀ کار «مانيفست جمهوریخواهی» را نمیگيريد؟ چرا ـ در آن واحد ـ در چند جهت حرکت میکنيد؟ چرا از يک سو در برابر سازمان ملل اعتصاب غذا راه میاندازيد و خط و ربط مبارزات اعتراضی را ديکته میکنيد و، از سوی ديگر، اعلام میداريد که «من رهبر نيستم، بلکه روزنامه نويسی اهل تحقيقم». مگر نه اينکه میگوئيد که: «واقعيت اين است که نيروهای مخالف با نظام حاکم بر ايران به شدت پراکنده هستند و در عمل کار چندانی از سوی آنها صورت نمیگيرد»؟ بهما بگوئيد که خود شما جز تشديد اين تفرقه چه اقدامی برای رفع پراکندگی کردهايد؟
(6)
چرا آمدید اینطرف آب، چرا؟؟
در ايران که بوديد، جز آنان که پدر و خواهر و برادر و مادرشان را حکومت اسلامی برپا شده به دست انقلابيون کشته بود؛ همگان، نام شما را فرياد میکردند و میانديشيدند که جمعيت خاطر شما پراکندگی ما را نيز از بين خواهد برد؛ چرا که صحنۀ اتفاقات سرنوشت ساز در ايران است نه در شهرهای بيگانۀ ما پراکندگان. اما شما ترجيح داديد که ميدان را خالی کنيد، اميد را در چمدانی بپيچيد و به اين سوی آبها بيائيد. اين شما بوديد که، با آمدنتان به ميان جمع ما، اپوزيسيون داخل کشور را از نعمت وجود خود محروم کرديد.
شما تنها چنين نکردهايد؛ در اين مسير بسيارانی از بريدگان از حکومت اسلامی اما دل نکندگان از جمهوری اسلامی نيز گام برداشتهاند. اين شمايان بودهايد که ميدان اصلی را خالی کرده و، در اين سوی آبها، خودتان را جانشين اپوزيسيون کردهايد؛ راديوها و تلويزيونهای رو به ايران را تصرف کردهايد، مطابق ميل وزارت خارجه کشورهائی که از قِبل همين حکومت اسلامی فربه شدهاند و شبانه روز ـ با زمانه و فردا و بیبیسیشان ـ برای حفظ آن میکوشند سخن گفتهايد؛ به نابودگی اپوزيسيون خارج کشور گواهی دادهايد و
انگشت اشاره و توصيهتان همچنان بهسوی خودیهاتان در ايران بوده است.
هم اکنون آيا چه میکنيد؟ به کدام يک از جريانات داخل کشور دل بستهايد؟ مگر نمیگوئيد نبايد به ايران حمله شود؟ مگر نه اينکه با تحريمهای اقتصادی مخالفيد؟ و مگر نه اينکه خواستار استقرار حقوق بشر در ايراناید؟ پس چگونه است که امضای هيچ کدام شما را در پای نامۀ سرگشادۀ عباس امير انتظام به دبيرکل سازمان ملل نمیتوان ديد؟ من، بهشخصه هيچ توهمی در مورد استحالهپذيری حکومت اسلامی ندارم و، فقط از آنجا که جايگاه نبض تپندۀ جريانات را در داخل کشور میدانم، به احترام مردی که با دشمن سر آشتی و معامله ندارد پای سخنش امضاء میگذارم و همگان را به انجام اين کار تشويق میکنم تا شايد اين امضاها قطرات آبی باشد که پای نهال بالندۀ يک چهرۀ سرفراز ريخته شود، اما شما با کجای حرف او مخالفيد؟
او در کجا نسبت به شما کم آورده است؟ اگر شما يک سال و سه سال و پنج سال به زندان رفتهايد او ۲۸ سال است زندانی اين رژيم دد صفت بوده و هست. اگر شما بخاطر اعتصاب غذا در زندان، به بيمارستان رفتهايد، او بخاطر دردهای ناشی از شکنجه به درمانگاه برده شده و در بستر بيماری حتی دستانش را با زنجير به تخت بستهاند؛ اگر دوستان شما در ايران هنوز از گفتن واژۀ «سکولاريسم» اکراه دارند و رفقايتان در حزب مشارکت اسلامی اعلام میدارند که «ما در دو جبهه عليه ارتجاع مذهبی و سکولاريسم میجنگيم»، عباس امير انتظام سالهاست که ندای خواستاری سکولاريسم را زير سقف ايران درانداخته است.
پس ما را نه، او را چرا تنها گذاشتهايد؟ چرا، بجای خبر ناگوار فقدان اپوزيسيون در خارج از کشور، مژدۀ وجود مردی مقاوم را که در سخنش همۀ آرزوهای نيک جامعه ايرانی موج میزند از ميکروفنهائی که صدايتان را به ايران میبرند به مردم بی خبر جهان و مردم دل شکسته ايران نمیدهيد؟ چرا رفقای شما در تهران از اين نماد مقاومت و آزادگی پشتيبانی نمیکنند؟ چرا آن بستنشينیهای هنگام ترور دوست شما، آقای حجاريان، را برای ايشان انجام نمیدهند؟ چرا حتی جبهۀ ملی ايران در داخل کشور ـ که سالها از نام او در زير اعلاميههای خويش استفاده کرده ـ در مورد اين آخرين فرياد مددطلبی خاموش است؟ نهضت آزادی کجاست؟ اصلاح طلبان هزار و يک رنگ به کدام سوراخ پناه بردهاند؟
و براستی آيا کشور ما به سرزمين کوتولههای سياسی تبديل شده است که چشم ديدن بر شدن، فراز شدن، و نماد شدن کسی را ندارند و همۀ قوايشان را صرف اين میکنند که هر فوارۀ برخاستهای را سرنگون کنند و با اره و تيشه درختان تناور را جراحی کرده و هم قد خود سازند؟ آن تشکل، وحدت عقيده و عمل، سازمان و برنامه و بودجهای که از ما توقع داريد در صفوف دوستان خود شما در داخل کشور کجاست؟
چرا با قلم تحليلگر و موشکاف خود نمینويسيد که وظيفۀ ما ـ خواستاران برچيده شدن بساط ولايت فقيه از ايران و غير دينی کردن حکومت کشور ـ در خارج از کشور چيست؟ چرا ما را با اپوزيسيونهای خارج کشور جوامع ديگر «که منتهی به عمل شدهاند» آشنا نمیکنيد؟ چرا خستگی را به تن ما باقی میگذاريد؟ چرا منکر ما میشويد؟ چرا به چهرۀ اپوزيسيون رنگارنگی که ـ بی توقع پاداش و دستمزد و بی سودای به دست گرفتن مصادر قدرت در فردای فروپاشی نظام منحوس ولايت فقيه ـ شبانه روز با کمترين امکانات به مبارزۀ فرهنگی خود برای روشن نگاه داشتن چراغ مدرنيسم، خردمداری، دموکراسی خواهی، مطالبۀ حقوق بشر، و برقراری سکولاريسم ـ بهعنوان مهمترين پادزهر حکومتهای ايدئولوژيک ـ مشغولند پنجه میکشيد؟
بله؛ در اين رودخانه که ما در آن شناوريم خاک و خاشاک بسيار است؛ اما هر کس در حد توان و عقل خود میکوشد؛ و تجربۀ روزانه به ما میگويد که اين تريبونها و قلمها و قدمهای ماست که مورد نياز مبارزان داخل کشور است؛ و شما فرمان حذف و ناديده گرفتن اين همه انرژی و وقت و تلاش را ـ آن هم بصورت مژدهای شادمانه ـ صادر میکنيد؟
بله، راهزنان جمهوری اسلامی هر روز يکی را از جمع ما میدزدند، يکی را با چاقو سر میبرند، يکی را با مسلسل به گلوله میبندند، يکی را با توطئه بدنام میکنند، يکی را با پول میخرند، اما هنوز اين قافله زنده است و تلاش میکند تا گوهر آن جنبش فرهنگی را ـ که عصارۀ مبارزه با يک خطای فرهنگی و يک اعوجاج دردناک تاريخی است ـ در سراسر اذهان جوانان ما بگستراند تا فردای ايران از نعمت بزرگ آزاد انديشی، تبعيض گريزی، همزيستی مشفقانه و انديشمندی خردمدارانه خالی نباشد.
از طنزنويسی از ميان ما که هر روز چهرۀ منفور قداست را به نيش کلامش در هم میشکند گرفته، تا انديشمندی که راز «امتناع انديشه» را در تاريخمان فاش میکند، تا مردان و زنانی که با خون دل به نوشتن «دائره المعارف ايران» مشغولند، تا آنها که خبر زندان رفتنها و دردهای شما را به گوش جهانيان رساندهاند، تا آنها که در جوار موزههای دنيا برای اعتراض به تخریب آرامگاه کورش بزرگ امضاء جمع میکنند، تا آنها که از فرهنگ انسانمدار و خردگرا مینويسند، تا آنها که حاصل دانش خود را در برنامههای راديو تلويزيونی برای استفادۀ دانشجويان دانشگاههای حوزهزدۀ کشورمان بازگو میکنند، تا آنها که ديوارهای آهنينی را که حکومت اسلامی کوشيده بر گرداگرد آن کشور بکشد ويران ساختهاند، و حتی تا آن خوانندۀ لسآنجلسی که با ترانههای نه چندان درخشانش میکوشد، در برابر سيل پول نفت خوردۀ فرهنگ نوحهخوانان و قرآن به سرگيران و تعزيهگردانان، شراب شادمانی و پايکوبی در جان جوانان ما بريزد، هزاران انسان عاشق وطن در خارج از کشور به پيکرۀ اپوزيسيونی فرهنگی شکل میبخشند که چرخ سيستم گستردۀ آموزش و پرورش اسلامی را پنجر کرده و راههای اميدش به استقرار فضائی آفريده در قرون وسطای تاريخ آدمی را سد نموده است.
شما اما، با کوردلی تمام، اين همه را نمیبينيد و، غوطهور در تلقينهای شبانهروزی ميزبانانتان، میکوشيد ـ چه آگاه و چه نا آگاه ـ به مردم دو سوی مرزهای ايران چنين تلقين کنيد که ما «وجود خارجی نداريم».براستی که نمیدانم اگر ما نبوديم، اگر دريچههای نشريات و راديو تلويزيونها و انجمنهای ما بهروی شما باز نبود، شما اکنون در کدام فرودگاه اروپائی، سرگردان، پی آدمی میگشتيد که بتواند حرفهای شما را برای رانندۀ ماشينی که قرار است شما را به مرکز شهر ببرد ترجمه کند.
نه آقا جان! ما هستيم، اما، بقول قديمیها، فقط دستمان برای آدمهايی چون شما نمک ندارد.
شاهدی از غیب
مقالۀ نوری علا را تمام کرده بودم که دوستی با تلفن شعری برایم خواند از شاعری که اندازههای شعرش از قماش شعر امروز نیست. از آنهاست که از ازل تا به ابد میماند و میخروشد و میرود. محمدرضا شفیعی کدکنی:
چه امید عبثی بستم به مترسک
که بپاید جالیزم را!
من خودم باید برخیزم.
محمدرضا شفیعی کدکنی
خواندنیها را یاری دهید
از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود