خواندنیها - Khandaniha - این دختر شیرازی مادر همۀ بچه‌های دنیا است

• پنج شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۸    » لینک مستقیم    چاپ کنید

این دختر شیرازی مادر همۀ بچه‌های دنیا است

سیمین معرفت صدرالدین الهی
مادر همۀ بچه‌های دنیا

در ماه فوریه روزنامۀ معتبر محلی «سانفرانسیسکو کرونیکل» در مجله روز یکشنبه‌اش رپرتاژی چاپ کرده بود که من بریدم و کنار گذاشتم تا در فرصتی مناسب از آن در صفحه یادداشتهای بی‌تاریخ استفاده کنم. و این ماند تا مقاله دلفین مینویی در مجله «لیر» درآمد و من دیدم حالا که دختری از وطنم در مجله‌ای معتبر مقاله می‌نویسد وقت آن است که از دختری دیگر بنویسم با بزرگی‌ها و توانایی‌هایی که فقط می‌توان از یک انسان آزاده انتظار داشت.هفته‌نامه سانفرانسیسکو کرونیکل در رپرتاژی با عنوان «جهانی عمل کردن، عملی زیستن» به‌قلم ادوارد گوتمن می‌نویسد:

یک سنجاق بردارید و روی یک نقشۀ جهان هرکجا که خواستید فرو کنید. بخت آن که سیمین معرفت در آنجا بوده باشد، هست. او که پرستاری در سانفرانسیسکو و یک بهیار داوطلب است تا کنون به 62 کشور جهان سفر کرده آنهم بیشتر کشورهای جهان سوم.او در یتیم‌خانه‌های رواندا پوشک بچه‌ها را عوض می‌کند و به آنها غذا می‌دهد. در زامبیا و زیمباوه قابلگی می‌کند و بچه به‌دنیا می‌آورد. به‌عنوان مربی روابط جنسی در تایلند برای زنهااز خطرات ایدز حرف می‌زند و در پاکستان بچه‌ها رادر اردوگاههای مهاجرین واکسن می‌زند.در ایران از بیمارانی که عمل قلب باز داشته‌اند پرستاری می‌کند.سیمین می‌گوید:

«من یک پرستار دستیار طبیب هستم. در سانفرانسیسکو زندگی می‌کنم و به هر کجا که بخواهند می‌روم.» او امروز دانشجوی فوق لیسانس رشتۀ طراحی بهداشتی در مرکز پزشکی دانشگاه کالیفرنیا در سانفرانسیسکو (U.C.S.F) یکی از معروفترین مراکز پزشکی آمریکاست. معرفت که حالا سی و سه سال دارد می‌گوید من هر سه ماه یک بار دلم می‌خواهد خانه و کارم را در سانفرانسیسکو ترک کنم و برای یک ماه یا شش ماه بار سفر ببندم.

سیمین معرفت در یک از سفرهایش به افریقا

او به هرکجا که سفر می‌کند متوجه می‌شود که چه نیاز بزرگی به خدمات پزشکی وجود دارد و چه کمبود عظیمی در این زمینه به چشم می‌‌خورد. معرفت می‌گوید که مدتهاست سرگردان اقالیم غربت در سراسر جهان است. در فوریه 2000 او در مالی و کامرون بوده، در ماه می همان سال رهسپار کوستاریکا و هندوراس شده، در ماه مارچ 2001 در ایران، افغانستان و پاکستان بسر می‌برده و در اکتبر 2003 به کوبا سفر کرده و در دسامبر همان سال به ویتنام رفته است. در مارچ 2004 در شیلی، آرژانتین، پرو و بولیوی بوده و در اوت 2006رهسپار کرواسی و اسلوانی شده است.

معرفت که تا یازده‌سالگی در ایران بسر برده است می‌گوید من همه این کارها و سفرها را خودم به‌میل خود انجام داده‌ام. کاری که معمولا یک زن خاورمیانه‌ای نمی‌کند. برادرش بابی، که چشم‌پزشک ساکن توپکا در ایالت کانزاس است می‌گوید سیمین غیر قابل توقف و جلوگیری است. او می‌گوید فکر می‌کنید من برای کارهای او دلم شور نمی‌زند؟ سعی نکرده‌ام که در مورد اینطور زندگی پر ماجرا و حادثه، با او حرف بزنم؟ مسلماً خیر. زیرا این طریقی است که او خود انتخاب کرده و از آن لذت می‌برد.

او در اتاق ناهارخوری خانه‌اش در حالی که شلوار جین به‌پا و بلوز سیاه به‌تن دارد می‌گوید: من وقتی می‌بینم که وجودم برای دیگری مؤثر واقع شده است راضی می‌شوم و لذت می‌برم. هنگامی که به کسی برمی‌خورم که از ابتدایی‌ترین امکانات بهداشتی و حمایت خانوادگی بی بهره است بلافاصله با او احساس همبستگی می‌کنم. من باور دارم که ما سلولهای یک بدن واحد به‌نام انسانیت هستیم.«رواندا» بیش از هر کشور دیگری معرفت را تحت تأثیر قرار داده است. در فوریه 2005 یازده سال بعد از آن که 000/800 رواندایی در یک قتل عام حکومتی طی صد روز کشته شدند، معرفت وارد کیگالی پایتخت این کشور شد. او در اردوگاههای پناهندگان به کار پرداخت و با کودکان یتیمی مواجه شد که ناظر قتل پدر و مادرشان بوده‌اند و در کوچه‌های دهکده‌ها تکه‌پاره‌ها و جنازه‌های به‌خون خفتۀ خویشان خود را دیده‌اند. حالا این بچه‌ها به مدرسه می‌روند و در جستجوی زندگی بهتری هستند.

برابر آخرین آمار، در کشورهای جنوب صحرای آفریقا 43 میلیون کودک یتیم زندگی می‌کنند. در رواندا که ده درصد از جمعیت خود را در جریان آن قتل عام از دست داد، اکنون 000/600 کودک یتیم و بی‌سرپرست وجود دارد. این کودکان غالباً بازماندگان قتل عام هستند و بعضاً هم پدر و مادر خود را بر اثر ایدز و یا مالاریا از دست داده‌اند.
معرفت در کیگالی با «اولیور روچیلد» یک دانشجوی پزشکی دانشگاه یل آشنا شد که در سال 2004 همراه با «دای‌الیس» حقوقدان و عضو بنیاد کلینتون برای مبارزه با ایدز، «سازمان یتیمان رواندا» را پایه گذاشته است.

روچیلد که جوان بیست و هفت‌ساله‌ای است، معرفت را به دیدار یتیم‌خانه کیگالی برد که در آن توتسی‌هایی که جان از قتل عام بدر برده بودند، زندگی می‌کردند. او می‌گوید با دیدن وضع بد بهداشت بچه‌های رواندایی در آنجا، تصمیم گرفتم که در مراجعت به آمریکا برای آنها کاری بکنم. به این جهت در سانفرانسیسکو با کمک رستورانهای محلی و شراب‌ فروشیها، محلی را گرفتم و در آن عکسهایی را که از سفرهایم به نقاط مختلف جهان گرفته بودم در یک حراج ساکت به‌معرض فروش گذاشتم و از این راه 14000 دلار جمع کردم. بلافاصله به رواندا بازگشتم و یک مرکز بهداشتی برای آنجا برپا کردم. در دیداری که در ماه جون از این مرکز داشتم، مشاهده کردم که کمک من و دیگر دوستان آمریکاییم باعث شده که بچه‌های این منطقه از سلامت و پرستاری نسبتاً کاملی برخوردار شوند.

گزارشگر سانفرانسیسکو کرونیکل سپس از کوششهای سیمین معرفت در رواندا در جهت بهبود وضع زندگی بچه‌ها به‌تفصیل یاد می‌کند. آنگاه درباره زندگی گذشته او می‌نویسد:سیمین در شیراز به‌دنیا آمده است و تابستانها در ویلای عموی بزرگش در ساحل دریای خزر با افراد خانواده بزرگشان تعطیلات تابستان را می‌گذراندند. او می‌گوید ما نزدیک سی تن بودیم. پدر و مادرها برایمان غذا می‌پختند و ما بچه‌ها در کنار دریا با ماسه‌ها قصر شنی می‌ساختیم و شب هنگام گرد آتش به‌آواز دلنشین یکی از زن عموها گوش می‌دادیم.
اما همه چیز با انقلاب به‌هم ریخت. معرفت پدر که مهندس سرشناسی بود و عقاید افراطی داشت اظهاراتی کرد که مطلوب حکومت انقلابی نبود به این جهت ناچار به مهاجرت شد.

آنها دو سال در پی یافتن راهی مطمئن برای خروج از ایران بودند تا سرانجام به‌وسیله یک گروه از کردها از طریق مرز ترکیه از ایران خارج شدند و این در سال 1986 بود. سیمین و برادرش و پدر و مادرشان پس از عبور از جبال زاگرس در حالی که حتی چمدانی هم نداشتند و مادر پولها را در کمربند لباسهایشان دوخته و پنهان کرده و مقداری هم در پاشنه کفشها جاسازی کرده بود، به ترکیه رسیدند. در استانبول سفارت آمریکا که با خیل عظیم مهاجران ایرانی روبرو بود به آنها پناهندگی سیاسی داد و این بیشتر به‌خاطر آن بود که پدر سیمین تحصیلکردۀ دانشگاههای آمریکا بود و برادرش هم در آمریکا به‌دنیا آمده بود و بطور مادرزاد تبعۀ آمریکا محسوب می‌شد.

آنها در کانزاس صاحبخانه‌ای داشتند که از زمان تحصیل پدر خانواده را می‌شناخت و وقتی از سرنوشت آنها مطلع شد، به آنان پیشنهاد کرد که به آنجا بروند و این کار را کردند و به شهر هیز در کانزاس نقل مکان نمودند.در آنجا پدر خانواده که نتوانسته بود شغل دانشگاهی یا مهندسی به‌دست آورد، رستورانی باز کرد به نام «ماکزیم». معرفت می‌گوید ما در این رستوران غذاهای خاورمیانه‌ای نمی‌دادیم بلکه غذاهای اصیل آمریکایی مثل کوفته گوشتی، استیک سالیسبوری، دست‌پیچ گوشت سرو می‌کردیم.

من در رستوران ظرف می‌شستم و به مادرم در آماده کردن غذاها کمک می‌کردم. من از یازده سالگی تا بیست و یکسالگی کار می‌کردم اما برایم خیلی سخت بود که می‌دیدم پدر و مادر تحصیلکرده‌ام مجبورند اینطور کار کنند. همیشه فکر می‌کردم وقتی پدرم سر یک میز برای خدمت می‌ایستد، چه در سر او می‌گذرد.

گزارشگر می‌نویسد حتی امروز معرفت انگلیسی را با ته‌لهجه فارسی و زنگ تلفظ کانزاسی صحبت می‌کند. او می‌گوید که در این شهر کوچک کانزاس به ما که ایرانی بودیم مردم به چشم یک بیگانۀ مهاجم نگاه می‌کردند. من و برادرم را در مدرسه مسخره می‌کردند. اما به‌نظر من زیبایی کار در این است که ما توانسته‌ایم آن روزگار را پشت سر بگذاریم. نسرین معرفت حالا خود را متعلق به جامعۀ بچه‌های جهان می‌داند، در فکر زناشویی نیست، او می‌گوید من با انسانیت ازدواج کرده‌ام و حالا خود را مادر همه بچه‌های دنیا مخصوصاً بچه‌های بی‌مادر می‌دانم...
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود