صدرالدین الهی این مائیم از میانارّهشدگان سختریشه
1- یادداشتهای این هفته در حقیقت نوعی ادامۀ یادداشتی است که چندی پیش تحت عنوان غربت و مهاجرت نوشتم. این یادداشت نیز مانند آن، برگرفته و تلخیص شدۀ یک سخنرانی است که هرگز بهچاپ نرسیده است. این سخنرانی چندین بار در محافل ایرانی چه بهصورت یک صحبت انفرادی و چه بهشکل شرکت در یک میز گرد ایراد شده است که مهمترین آن دو مورد زیر است.
2- اولین بار درست سه سال بعد از انقلاب اسلامی، ایرج گرگین دوست دوران دانشکدۀ ادبیات من که اولین رادیو فارسیزبان مرتب را در لسآنجلس با نام «رادیو امید» بهطور روزانه راهانداخت با فکر تشکیل میز گردی مرا به سخن گفتن در آن فراخواند. در این میز گرد، همکلاس ازدست رفتهام حمید محامدی و دو تن دیگر که اکنون نامشان بهخاطرم نیست، حضور داشتند. میز گرد را گرگین در شمال کالیفرنیا و به کمک محامدی که در دانشگاه بود، ترتیب داد و این برمیگردد به سال 1982 یعنی 26 سال پیش. صحبت در آن میز گرد، نوعی ارزیابی شتابزده از رویارویی ایرانیان با امر تجدد بود.
3ـ 17سال بعد از آن، گروه فرهنگی معتبری که با علامت اختصاری NIPOC در اورنج کانتی در جنوب کالیفرنیا فعالیت دارد و در طول سالها، فعالیتهای فرهنگی در خور تحسین ازجمله برگذاری جشن مهرگان را باعث و بانی بوده است، از من خواست که برای جلسۀ ماهانه این جمعیت که در حقیقت انجمن متخصصان ایرانی در آن منطقه است، صحبت کنم. زیبا خانم و دکتر احمد مصباح، خویشان دوست من و دوستان خویشاوندم، واسطۀ این دعوت بودند و به من متذکر شدند که در سرلوحۀ جلسۀ انجمن آمده است که این انجمنی است غیر انتقاعی، غیر سیاسی و بدون در نظر گرفتن اعتقادات مذهبی و طبعاً و تلویحاً به بنده فهماندند که از بازار سیاست باید دور باشم.
4ـ یادداشتهای آن میز گرد را یافتم و این بار با تأمل بیشتری با مراجعه به مآخذ قدیم و تازه و نگاه کردن به ریشههای فکری تجدد در ایران، مرتبش کردم و نام آن را «توسعه بدون دموکراسی در برابر دموکراسی توسعهنیافته» گذاشتم و صحبت بحث دائمی را به دنبال داشت.
5 ـ چهار پنج هفته پیش در محفلی بودم خیلی قابل توجه، به این معنا که گروهی از جوانان نسل بعد از انقلاب از ایران به آمریکا آمده، در اینجا درسخوانده و شیوۀ دموکراسی غرب را از نزدیک دیده و امتحان کرده، با هم جدل داشتند و طبعاً با این بنده نیز. برخی از آنان معتقد بودند که ما در غرب ماندهها، فاسد شدۀ طرز تفکر غربی هستیم از یک سو و غریبه با جامعۀ امروز ایران از دیگرسو؛ و برخی اعتقاد داشتند که در درون جامعۀ امروز ایران چیزی میجوشد که سابقه نداشته و گسترش ارتباطات جهانی بهیاری تار عنکبوتهای کهکشانی، مجالی برای خط کشیدن بین سیاه و سفید باقی نمیگذارد.
دستۀ اول ما را سبکباران ساحلها میخواندند و دستۀ دوم غافلان از قافله جامانده.
6 ـ در هر دوی آنها میلی بود به بازگشت به میهنی که یا در خردسالی ترکش کردهاند و یا پس از بزرگ شدن در یک خانوادۀ مهاجر خود را در اینجا بیریشه و بیسایه میبینند و بدتر از همه، آنهایی بودند که میروند و میآیند و بهاصطلاح قدیم «کبوتر دو برجه» شدهاند و آنگاه با دیدن و خواندن سابقۀ سالهای نهچندان دور و پای صحبت نسل این بنده نشستن و بدتر از همه روبرو شدن با پدران خود که انقلاب کرده و پشیمانند، نمیدانند که چه باید کرد و در یک چهکنم و چه باید کرد گنگ و نامعلوم دست و پا میزنند.
7 ـ بدتر از این دو گروه، در این سالهای پایانی، قضاوتهایی است که نسل من دربارۀ گذشته میکند و نوعی سعی در «مسؤولیتها را به گردن آن دیگری انداختن» دارد. این سعی، ناگزیر به اختلاف عقیدۀ سیاسی و عقیدتی همنسلان من میانجامد که از روبرو شدن با دیروز خود و رویارویی با آنچه که تجدد میخواندهایمش، میهراسد و میگریزد.
همه اینها را که کنار هم گذاشتم دیدم دستی به سر و روی صحبت 26 سال پیش کشیدن و بار دیگر کمی عریان صحبت کردن ضرری ندارد اما حقیقت آن که در من هم حوصلۀ جدل کم شده است؛ ناچار باید به همفکر یا همفکران متوسل میشدم و چنین کردم و این تقدیمنامچه را به دو تن پیشکش میکنم.
... یک تقدیمنامچه
دو کتاب از دو همکار من که هیچگاه تا پیش از کیهان لندن در کنار هم نبودهایم مرا وادار کرد که این حرفها را مقاله کنم و به آن دو پیشکش نمایم.
اول ـ کتاب «کالبدشکافی یک طغیان» کار احمد احرار سردبیر، که در یک کتاب کوچک 158صفحهای، تصویری به دست داده از آن ریشهای که من بدان اشاره دارم و حکومت اسلامی را امتداد تاریخی ریشۀ در خاک ماندۀ ما میداند.
دوم ـ کتاب «صد سال کشاکش با تجدد» از داریوش همایون که او از وجهی دیگر و با زبان ویژهاش ما را از کوچهپسکوچههای تجددی که با آن در ستیز و آشتی دائم بودهیم عبور میدهد و چراغی پیش پایمان میگذارد.
ما هر سه هر کدام به شیوۀ تفکری تعلق داریم که شباهتی به هم ندارد اما در یک نکته با هم شریکیم و آن، این که هر کس حق دارد حرفش را بزند و میتواند بگوید چه میاندیشید و از کسی نهراسید.
(1)
راهآهن گر بیاید
بهتر آن میدانم که مقالهام را با نتیجهگیری آقای دکتر جمشید بهنام استاد سرشناس، در مجله ایراننامه در مورد تجدد در ایران آغاز کنم.این مقالۀ جامع و کمنظیر را میتوانید از ایراننامه بخواهید و بخوانید و نیز بهیادداشته باشید پاسخ درخشان داریوش آشوری را به کتاب غربزدگی جلال آلاحمد.
دکتر بهنام مینویسد:
از 1952 به بعد، دوره دوم نوگری (مدرنیزاسیون) آمرانه در ایران شروع شد و هدف آن رشد اقتصادی بود و به همین علت هم آن را مدرنیزاسیون اقتصادی و فنی خواندند. رفرم ارضی، ایجاد شبکه ارتباطی، ایجاد کشتزارهای بزرگ، ایجاد صنایع متوسط و توجه به مسأله نیرو، ارکان اصلی سیاست محمدرضاشاه بود. درآمد سرشار نفت نیز به این توسعه کمک کرد. آموزش در همه سطوح توسعه پیدا کرد و به بهداشت و درمان توجه خاص شد. آثار این کوششها را در همه گزارشها و سالنامهها میتوان جستجو کرد و مشاهده کرد که این توسعه در ابعاد اقتصادی خود بسیار موفق بود و در زمانی کوتاه راهی دراز پیمود.
ولی در ضمن تعادل قدیم را از بین برد و گروهی را ناخوش آمد. این نوسازی اقتصادی با نوگری سیاسی که لازمه آن است، همراه نبود. فعالیت رژیم پارلمانی بدون حزب و انتخابات واقعی و بدون مشارکت مردم در همه سطوح مملکتی امکانپذیر نبود. از سوی دیگر، به ابعاد فرهنگی نیز توجه لازم نشد و بسیاری از نمودهای غیر لازم تمدن غرب نسنجیده و با شتابزدگی وارد جامعۀ ایرانی شد.در این زمان جمعیت ایران و بخصوص جمعیت شهرنشین با سرعت رو به افزایش بود. در این میان گروه جوانان کمتر از بیست ساله بیش از نیمی از جمعیت را تشکیل میدادند و زنان در بسیاری از زمینهها آزادیهایی هم بهدست آورده بودند و قانون حمایت خانواده روابط تازهای را میان زن و مرد و میان نسلها بهوجود آورده بود.
طبقات متوسط در شهرها اکثریت پیدا کرده بودند و تحرک اجتماعی بر اساس مشاغل امکانپذیر بود و دانش آموختگی و دانش تخصص راه را به سوی این مشاغل باز میکرد.
ولی با اینهمه نارضایی وجود داشت و ایرانیان که از سیاست دول غربی سرخورده بودند و به اندیشههای سیاسی غربی نیز دیگر ایمانی نداشتند با دولت که در نظر آنها نماینده تجدد بود به مخالفت برخاستند و دولت ستیزی مترادف ضدیت با تمدن غرب شد.
مسألۀ رشد و توسعه آقای دکتر بهنام که جزء پنجم از بخش اول مقاله «تجدد در ایران» ایشان است، همین بود که خواندید و دربارۀ محتوای آن هر کس به سلیقه خویش میتواند قضاوت منفی و یا مثبت داشته باشد.
اما بنده از همین بخش توسعه که ایشان بهسرعت و چندپهلو، به اشارههایی صاف و کج به دموکراسی از آن رد شدهاند شروع میکنم. آنهم نه در وجه سیاسی آن.من میخواهم مثل یک خبرنگار عکاس تصویرهایی به شما بدهم از توسعه، از دموکراسی و از دشمنی که در برابر این توسعه و دموکراسی قد برافراخت. اما این توسعه و این دموکراسی و این دشمن در جامعۀ ایرانی نبود. تصویرهای من از انسان ایرانی گرفتار عارضه توسعه و دموکراسی است.
سالها پیش، پیش از آن که مرحوم تقیزاده آن جملۀ معروف خود را ـ منظورم آلت فعل نیست ـ در مورد تجدد بنویسد که ایرانی باید «قلباً و جسماً و روحاً فرنگی بشود» و مجله کاوه درتعریف وطنپرستی فقط بگوید حفظ زبان و ادبیات فارسی برای حفظ وطن کافی است و در سایر موارد باید مطلقاً تسلیم اروپا شد، ما تسلیم اروپا شده بودیم.
یعنی وقتی ناصرالدینشاه به فرنگ میرود و ماشین بخار و ماشین دودی را میبیند عملا پرچم سفید تسلیم را برمیافرازد. آوردن تمدن اروپایی به ایران الزاماً همزمان است با قبول تمام عوارض نیک و بد آن و ازجمله از همان روز نخست، فاصله محسوس میان ظاهر تجدد و باطن آن، یعنی دیدن ماشین بخار و ندیدن طول سالهای تجربه و کوشش برای خلق این ماشین.
از همین جا انسان ایرانی بهظاهر متجدد که خواه ناخواه در درازمدت مجموعۀ آن جامعه نخبۀ ایرانی را هم تشکیل میدهد به تجدد ظاهری و تجدد باطنی بهصورت دو امر مجزا از هم مینگرد و مانیفست کاوه و آقای تقیزاده هم عملا این افتراق را تأیید میکند وگرنه ضرورتی ندارد که تجدد قلباً و جسماً بیاید.
اگر تجدد بهمعنی یک واژه واحد در ذهن ما جا دارد تقسیم آن به قلبی و روحی و جسمی یا لفاظی است یا سعی در پوشاندن آن شکاف موجود.
ناصرالدین شاه که از فرنگ برمیگردد صحبت راهآهن در ایران راه میافتد، افسانۀ حیوان آهنی آتشیندهانی که میغلتد و میرود و با آن ترقی و کمال و آبادانی میآید. و این راهآهن میشود عقدۀ بزرگ ملی تا زمان رضاشاه، همچنانکه ذوب آهن تا روزگار محمدرضاشاه. اما راهآهن، این امامزاده تجدد نیامده عشاق سینهچاکی دارد. دستهای در مناقب اقتصادی و فواید آن رسالهها و بیانیهها مینویسند و ایرانی دیگری که راهآهن را ندیده و شاید عکس یا تصویر نقاشی شدهاش را دیده با رعایت مصالح اسلامی دربارۀ آن میگوید:
راه آهن گر بیاید مملکت آباد میگردد
روزجمعه رفتن شابدولعظیم آزاد میگردد
خانمی در واگنی شیرینصفت دل میرباید
واگن مردانه ناگه سر بهسر فرهاد میگردد
خیل کبکان عشوهریز اندر فرار اما
کبک چاق و چلۀ من در پی صیاد میگردد
پیداست که شاعر حتی از مدیریت بعدی راهآهن بلژیکی حضرت عبدالعظیم که واگنها را زنانه مردانه کرده خبر داشته و برای او توی واگن مردانه نشستن و از دور عشقی به واگن زنانه رساندن نهایت تجدد بوده است.
اما همه این چنین شیفته تجدد نیستند. سالها پیش از این منکران فلسفی و عقیدتی غرب، منکران عینی این تمدن در برخورد با مظاهر آن مسخرهاش کردهاند. اواسط سلطنت مظفرالدین شاه وقتی برج ایفل بهعنوان شاهکار معماری آغاز قرن بیستم همه را به پاریس میکشد عینالملک نامی که نسبتی با پدر مرحوم امیرعباس هویدا نداشته است همراه تنی چند ازجمله خاصهتراش و شاعر خاصۀ آستانهاش، روانۀ فرنگستان میشود که هم استخوانی سبک کند و هم برج ایفل را ببیند. در پای برج ایفل در حالی که ظاهراً عینالملک از عظمت برج افسرده بوده شاعر همراه، فیالبدیهه میسراید که:
برج ایفل که بهپاریس زند سر بهفلک
زورکی تا کمر قوزک عینالملک است
(2)
تجدد با تحکم
این دو تصویر که هزارها چون آن را میتوانم برایتان ارائه بدهم حکایت از یک فاجعه با بُعد بزرگتری دارد. فاجعه، حضور تمدن غرب و تجدد در نزد ماست بدون مهیا بودن زمینۀ قبول آن و آنگاه بهقول آقای دکتر بهنام، کوششی از جهت نوگری آمرانه یا به لغت من تجدد با تحکم.
چرا نمیخواهیم با خود بیندیشیم بهگفتۀ حکیم ناصرخسرو قبادیانی که خلق همه یکسره نهال خدایند، یعنی اینطور فکر کنیم که انسان ایرانی درختی است روئیده بر خاکی با مشخصات اقلیمی ویژۀ خویش. این نهال را اگر میخواهیم به نحوی به باروری بیشتر و یا حتی شکل رشد دیگر دربیاوریم لازمهاش آن است که کلیه امکانات تغییر جهت را برای او فراهم کنیم نه این که او را آمرانه به تغییر جهت واداریم.
تجدد هنگامی که به ایران میآید با فریبندگیهای ظاهری و معنویش در ذهن نخبگان روزگار ولولهای میافکند. مشکل در اینجاست که این نخبگان از همان آغاز خود در درون خود از میان به دو نیم شدهاند. نیمی که بهظاهر تجدد یعنی توسعه متمایل است و نیمی که به روح آن یعنی دموکراسی دلبسته. آن وقت این هر دو معنی توسعه و دموکراسی در یک قالب جای میگیرد و متبلور میشود. نام این آقا در یک زمان دولتمرد و مدافع است، هنگامی که دستش به کار دولت بند است و یک زمان روشنفکر و معترض، وقتی که دستش از کار دولت کوتاه میشود.
سرگشتگی او که سخت بیگناه است در اینجاست که مجموعۀ تجدد را بهصورت یک واحد تجزیهناپذیر در جان خود جای داده است. از این رو، او حتی ظواهر سیاسی تجدد یعنی تحزب و پایبندی به نظام کار دستهجمعی را جزء وظایف نیمه دوم خود یعنی نیمه دموکراسی قرار میدهد. حزب را برای این میخواهد که به قدرت سیاسی برسد و چون رسید یا منحلش میکند یا این ارگان جاندار را به یک اداره بیجان در حد بایگانی مبدل میسازد. گاهی حتی حزب برایش در حد چشم و ابروی یار است. شاهزاده افسر، شاعر نکتهسنج، وکیل مجلس و مؤثر در سیاست از انقلاب و اعتدال که نشانۀ احزاب دموکرات و اعتدال صدر مشروطه است در قالب معشوقه یاد میکند:
ای چشم تو چو نرگس، وی ابرویت هلالی
خوی تو انقلابی قد تو اعتدالی
و یا ایرج فکر میکند همه زنهای چادر بهسر قابل بردن در داخل هشتی هستند و همه خانمهای باسواد بهدعوت داخل هشتی، جواب نه میدهند.
زن رفته کلژ، دیده فاکولته
اگر آید به پیش تو دکلته
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او کردن، خیال است
(3)
شرم ملی
این تفکر دوگانه در انسان ایرانی در سالهای نخست تجدد، چندان قوتی نداشت و فقط محسوس بود. هرچه جلوتر آمدیم و ارتباط با اروپا و آمریکا بیشتر شد و هرچه بیشتر شاگرد به فرنگ فرستادیم و هرچه بیشتر فاصلۀ تکنولوژی را احساس کردیم و سرعت آنان و کندی خویش را دریافتیم؛ این دو فکر متعارض در درون هر یک از ما بیشتر سرکشی کرد و به جدال افتاد. به این جهت اجازه بدهید من دوربین خود را جلوتر بیاورم و درست تصویرهایی را بدهم از همین دوران که آقای دکتر بهنام بهسرعت از روی آن عبور کردهاند.
دورانی که بهفرمودۀ ایشان دورۀ دوم نوگری آمرانه در ایران و مدرنیزاسیون اقتصادی و فنی بود. فکر توسعه و جریان عقبماندگی از زمانی در ایران رونق گرفت که متخصصین جوان علوم اجتماعی آن روز از اروپا برگشتند و سالهای سازندگی بعد از جنگ دوم جهانی شروع شده بود و سازمان ملل و جامعهشناسان اصطلاح کشورهای توسعهنیافته را برای ممالکی که ویژگیهایی از جهت درآمد سرانه، مرگ و میر کودکان، درصد سواد و توزیع جمعیت و غیره داشتند وضع کرده بودند.
و این یک اصطلاح عام بود و ربطی به وضع سیاسی کشورها و یا مناطق جهان که یا در بند استعمار بودند و یا حلقهبهگوش استعمار نو، یا بظاهر مستقل، نداشت. ایران در این روزگار از آن دسته کشورها بود در حالی که هم قدرت انسانی و هم قدرت مالی بیرون جستن از این دایره را داشت. و هرچه سالها جلوتر آمد و تنشهای سیاسی ایران جای خود را به تجدد با تحکم داد و ایران ثروتمندتر شد، سعی نسل تربیتیافته در اروپا که دچار وحشت جهان سومی بودن بود، برای رهایی از این «شرم ملی» بیشتر و بیشتر شد تا آنجا که بهیاد دارم یک بحث لغوی درگرفت و اندک اندک نوگری آمرانه بهقول دکتر بهنام بهآن هم سرایت کرد و قرار شد به ما بگویند کشور در حال توسعه.
اما کوششهایی که آغاز شد تا این حصار بشکند موازی و هماهنگ با تربیت کافی مردمی نبود که باید برای زندگی پس از خروج از مدار عقبماندگی آماده میشدند. مشکل بزرگتر آن بود که دولتمردان این دوران و علمداران تز مملکت در حال توسعه که نمیخواستند در روی صندلی جهان سومی ها کنار هند فقیر و مصر آشوبزده بنشینند، آنها که قریببهاتفاق تحصیلات عالیه خود را در ممالک غربی بهپایان برده بودند، از هیچ گونه خط مشی فکری ثابت و محکمی که به آن اعتقاد داشته باشند پیروی نمیکردند.
گناهی بر آنها نیست. زیرا وقتی که در اروپا بودند و تحصیل میکردند و فرضاً مبارزات سیاسی احزاب چندگانه را در ممالک غربی دیده بودند؛ با مفاهیم دموکراسی یعنی گفتگوی آزاد و انتخابات پارلمانی آشنا شده بودند اما در مراجعت از یک سو با خلأ احزاب سیاسی واقعی مواجه میشدند و از سوی دیگر یک آیندۀ روشن اداری پیش رویشان بود. آیندهای که به تخصص آنها مربوط میشد، به رشد اجتماعی آنها کمک میکرد و احتمالا به مقامات عالیه رهنمونشان میساخت.
در برابر آن «نبود» و این «بود» جوان تازه از فرنگ برگشته با دو مفهوم توسعه و دموکراسی در یک قالب «واحد» سرگیجه میگرفت و بلافاصله این دو را از هم جدا میکرد و در دو قالب میریخت. اولی را بهکار میگرفت و ای بسا بسیار صادقانه و معمولا نیمۀ کارآمد خود را پشت سر خدمت در حد تخصص و نه مشارکت در خیر و شرّ؛ و نیمۀ دوم دموکرات و آزادیخواه را در صندوقچه دل مینهاد و ای بسا بسیار با خشم و افسوس از در هم شکسته شدن یک رؤیای مطهر.
پس او مظهر یک توسعه بدون دموکراسی بود که در جامعه حضور داشت و دموکراسی پنهان در ته صندوق قلبش هم چون مجال ریشه زدن و رشد نیافته بود میشد یک دموکراسی توسعهنیافته با خار خاری از هوس شکفتن و وسوسهای برای عصیان که هیچ در قاموس دموکراسی جایی ندارد.
(4)
آدمهای ارّه شده
اجازه بدهید تصویر من به این صورت باشد که ما انسان ایرانی را با قرار دادن در معرض تشعشعات مافوق تصور توسعه و دموکراسی در جهان غریبه غرب و بازگرداندن او به دنیای آشنای حقایق سنتی شرق بهناگهان از میان اره کردیم. یعنی در جوهر وجود هر انسان ایرانی از نسل ما به بعد، دو آدم آفریدیم که تازه ریشۀ اصلی این آدم در خاکی بود که بعداً به آن اشاره میکنم.
در این کار، فرستادن محصل به فرنگ و قرار دادن هرچه بیشتر انسان ایرانی در معرض این تشعشع توسعه و دموکراسی، به تحولات بعدی کمک بسیار کرد. ما که ناگهان از سالی دو محصل به اروپا فرستادن عباس میرزای قاجار در 1811، به سالی صد محصل رضاشاه پهلوی در سالهای 30 و آنگاه به عدد نجومی 147000 دانشجوی ایرانی تنها در سال 1976، آنهم فقط در دانشگاههای آمریکا میرسیم و دولت ایالات متحده اعلام میدارد که 5/17درصد کل دانشجویان دانشگاههای آمریکا ایرانی هستند طبعاً باید منتظر حرکتهای زلزلهآسایی در بنیادهای جامعۀ خویش باشیم. چرا؟
زیرا که از نسل من و شاید یکی دو نسل پیشتر که تعداد فرستادهشدگان به اروپا و آمریکا فزونی میگیرد طیف اجتماعی این شاگردان وسعت مییابد. بسیاری از آنها از طبقات زیر فقیر، بهقصد رشد آینده با عرق جبین و کد یمین خانوادهها به فرنگ میرسند که در بازگشت حتی از بازشناختن آن خانواده شرم دارند. اما در ته دلشان رنج روزهای محنت را پنهان داشتهاند و بعد اکثر این محصلان بدون هیچ آرمان وطنخواهی و خدمت به وطن روانۀ اروپا و آمریکا میشوند، یعنی شتاب در توسعه و میل به داشتن هرچه بیشتر آدم متخصص، فضیلت اخلاقی تخصص را که خدمت اجتماعی است نادیده میانگارد.
آرزوی ملا شدن که در اصطلاح قدیم ما، رؤیای مادران به هنگام سپردن کودکان به مکتبها بود، بهسرعت تحقق مییابد و همه ملا میشوند و گاه حتی نخوانده ملا.
اما آرزوی بزرگ متفکران ما که ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل، همچنان در حد آرزو باقی میماند و شیخ همچنان با چراغ گرد شهر میگردد که از دیو و دد ملول است و در آرزوی یافتن انسان.مهمتر از همه آن که حضور وسایل الکترونیکی و دیگر امکانات آگاه کننده، انسان این زمانی را از محدودۀ اطلاعات سیاسی ـ اجتماعی روزگاران پیش بیرون میآورد و ارائه اعتقادات سیاسی رنگارنگ حتی در یک جناح، فرضاً از انورخوجه تا استالین و از مائو تا لنین امکان انتخاب دموکراتمنشانهای را حتی در محدودۀ دیکتاتوری پرولتاریا به همه میدهد.
محصل ایرانی که میداند برخی از این میوهها ممنوعه هستند به یاد باباآدم و به وسوسۀ حوای حرامخوارگی تا میتواند جیب کلهاش را از این میوهها پر میکند و پنهان از باغ بیرون میجهد و به وطن برمیگردد و باز در صف خدمتگزاران توسعه میایستد.
همسن و سالهای من بیانصاف و کملطفاند اگر این دو پاره بودن را انکار کنند. توسعهطلبهای بدون دموکراسی و دموکراتهای توسعهنیافته. این ما بودیم... میخواستیم پشت میز بنشینیم.
آیفون و تلفن و سکرتر ملوس و رئیس دفتر مخصوص و پردۀ شرابهدار و میز استیل داشته باشیم. از خاله چادری و عموی گیوهبهپای خود خجالت بکشیم و خویشاوندیمان را با آنها انکار کنیم و آن وقت شب که به خانه میرویم، دوستان را جمع کنیم، یک ویسکی زهرماری کوفت کنیم و برای آزادی از دسترفتهای که زیر قدمهای رژیم لهشده است زبان بگیریم و گاهی هم با ملاحظه حضور رفقایی که چندان امن نیستند شعار ملایمی بدهیم و اشک مختصری بریزیم.
(5)
آه از آن ریشه... آه از آن خاک
این تصویر ما انسانهای دوپاره و از میان ارّه شده در طول حد اقل پنج نسل اخیر است. اما گفتم که این نهال از میان ارّهشده ریشه در خاکی دارد که کندن آن به این آسانی میسر نیست.
در عمق همه ما یعنی این انسانهای از میان ارّهشدۀ توسعهطلب بهروز قدرت، و دموکرات بهروز خانهنشینی، کسی دیگر هم میزیست. این کسِ دیگر باورهای ما در حق مذهبی بود که شب شش در گوشمان اذان و اقامهاش را گفته و آنگاه ما را با همان اذانها رویانده و بالا آورده بودند و روز سفر از زیر قرآن و از درون قلعۀ یاسین ردمان کرده بودند. این دیگر کار کسی نبود. حکایت یک باور طولانی قرنها بود که با پس و پیش شدن انسان دوپاره و غلبۀ من توسعهطلب بر دموکرات یا بالعکس از جایش جُم نمیخورد.
و عجبا که هرچه این دو انسان در یک تن بیشتر جا میگرفتند و جنب و جوش میکردند پای آنها در خاک این اعتقاد استوارتر میشد. هم من توسعهطلب گوش به اذان داشت و هم من دموکرات اللهاکبر میگفت و این هر دو من، نیمه و ناتمام، در یک من ریشهای مستحیل میشدند. به این تصویر خوب نگاه کنید با این که در دیار فرنگیم و من شهر فرنگی نیستم.
زیور خانم و اسماعیل آقا آمدند به شهر بزرگ. یک پا گیوه و یک پا چارق. زیور خانم خودش بود و سنگ پایش و صورتی سوراخسوراختر از سنگ پا و اسماعیل آقا خودش بود و لنگش و سری گر با چند شبت مو.
توسعه... ترقی... پیشرفت... بادکنکهای رنگین پیش چشم اینها بود که تا چشم بههم زدیم دیدیم زیور خانم سنگ پا را دور انداخت و پای چاق پشمالویش را پیش زنی دیگر دراز کرد که پدیکور کند و اسماعیل آقا لنگ چالهحوضش را کنار گذاشت تا کنار استخر پر از آب تصفیهشده، مایوی پییر کاردن با یک «پی» سر کج بپوشد. و همه این ترقی در چهار پنج سال حاصل شد.
ترقی، ترقی... توسعه، توسعه... و زیور خانم و اسماعیل خان تاختند تا روزی که خبر شدیم بعد از یک مسافرت ششماهه به آمریکا و دیدار از نور چشمان که در رشتههای مهم و علمی اینتریور دزاینینگ و هِر استایلینگ تحصیل میکردند و میخواستند تخصص عالی بگیرند به ایران برگشتهاند. زیور خانم را دیدیم که به ماه شب چهارده طعنه میزند و از سوراخهای سنگ پا خبری نبود. پرسیدیم چه شده؟ گفتند «فِیسلیفتینگ» فرمودهاند.
اسماعیل خان را دیدیم با موی انبوه و شبقرنگ و ترکهای و خوشاندام، باز پرسیدیم چه شد؟ گفتند لاغر فرمودهاند در «مایو کلینیک» و مو کاشتهاند در همانجایی که رانکسیناترا کاشته و در همان مجلس، عمقزی رضوان خانم یادآوری کرد که در غیبت آنها، روز بیست و هشتم صفرالمظفر شلهزرد نذری بچهها را با تمام مراسم و مخلفات پخته و برای منزل جناب آقای رئیس حسابداری وزارت راه و ترابری در همان ظرف کریستال معروف فرستاده که دیگر پس نیاید و آش با جاش باشد.
گاو و گوسفند فرنگی
گمان نمیبرم هیچ مبالغهای در این عکس زیور خانم و اسماعیل خان وجود داشته باشد که آن را از صورت عکس به شکل کاریکاتور درآورد. از این دست، اسماعیلخانها و زیور خانمها بسیار بودند و اسماعیلخانها بسی وحشتناکتر.
در بحبوحۀ عصر توسعه و ترقی وقتی گذارتان به یک ادارهای میافتاد و با رئیس کاری داشتید، منشی شیرین لب شکرگفتار با لبخند بازدارندهای از کمیسیون حرف میزد و از گرفتاری آقا... و گرفتاری آقا در آن ساعت روز، گپ زدن با مدیر کل اتاق بغلدستی بود که مدل کراوات «لوییفرو» امسال پهنتر است یا «ژیوانشی»؛ و گلایه و شکایت که چرا ساحل «کان» اینهمه از اعراب بیسر و پا پر شده و قیمت خرید یک آپارتمان برای استراحت پانزدهروزۀ تابستانی و تبدیل آن به گارسنیۀ زمستانی در «کُتدازور» مناسبتر است یا «پالمبیچ».
من خود در سر یک میز ناهار شاهد گلهگذاری یکی از این صاحبمنصبان معتبر فرهنگی با مدارک عالیه بودم که در مطبوعات و رادیو تلویزیون از لزوم بازگشت به خود و ملعنت فرهنگ غرب حرف میزد و داد سخن میداد و آن روز بهوقت ناهار از این که دیشب از پاریس که برمیگشته توانسته پنیر و گوشت حسابی برای مصرف یکیدو هفته با خود بیاورد، حکایتها میگفت و گاوان و گوسفندان وطنی و در حال توسعه را حتی لایق همآخوری با بهائم توسعهیافته نمیدانست. این نصفۀ توسعهیافته آقا بود.
نصفۀ دموکراسیزدۀ آقا هم شب در مجالس باده و مهتاب آنهم بر فراز تپههای امانیه یا قیطریه ناگهان شکوفا میشد با ارائه آخرین نظریههای انقلابی جهان سومی که از تسخیر شهرها به دست نیروهای دهقانی آغاز میگردید و به جنگهای استراتژیک چریکی بر اساس تئوریهای چهگوارا ختم میشد.
بیچاره انسان از میان ارهشده نمیدانست که در کدام طرف قضیه قرار دارد. او اصلا گناهی نداشت. بیاطمینانی او از هر دو طرف سرگردانی آونگصفتی به وی داده بود.انسان ارهشده در روز احساس مسؤولیت اداری میکرد و شبهنگام احساس گناه مشارکت و این هر دو احساس او را به طرف ریشهای برمیگرداند که در آن ندامت و آنگاه توبه، اصل فلاح و نجات بود. در ذهن او آمده بود که تا وقتی درهای توبه باز است، آدمی میتواند به رستگاری خود دلبسته باشد.
(6)
... و در پشت چادر توبه
و در پشت چادر نامرئی و بیانتهای توبه، بهشت آسایش روح و آرامش خاطر قرار داشت. پس ما که در درون خود از یک سو توسعهطلبی ضد دموکراسی بودیم و از دیگر سو دموکراتی بدون توسعۀ فکری، در یک جا میتوانستیم از این چون کشتی بیلنگر کژ و مژ شدن، بهقول مولانا نجات یابیم و آن شتافتنی به سوی ریشهای بود که با توبهای و اذانی و نمازی ما را به وحدت خود بازمیگرداند.
عاشق توسعه بودیم ولی این توسعه را آنطور که خودمان دوست داشتیم میخواستیم نه آنطور که باید میبود. میآمدیم خانه، موکت را پارکت، پارکت را موزائیک و موزائیک را کاشی، کاشی را مرمر میکردیم و یک کلمه از همسرمان نمیپرسیدیم که نظر شما چیست؟ چون در این توسعه، دموکراسی معنی نمیداد. آقا تصمیم به تغییر فرش خانه گرفته بود. اگر روی حرفش حرف میزدند اوقاتش تلخ میشد، چون یاد گرفته بود که اگر روی حرف وزیر حرف بزند اوقاتش تلخ میشود و اگر به تیمسار فرمانده بگوید اشتباه کرده است، تنبیه انضباطی خواهد شد.
عاشق دموکراسی بودیم ولی آنطور که ما آن را معنی میکردیم. اظهار نظر پسرمان دربارۀ وقایع دنیا باید طوری باشد که به منافع اداری ما لطمه نزند و ضمناً با رفقای ناباب که کتب ضالّه میخوانند معاشرت نکند و دخترمان البته آزاد است که همسر آیندهاش را انتخاب کند ولی این پسرۀ جعلق که مادر و پدرش همسنخ ما نیستند و زلف دراز دارد و گیتار میزند و گاهی هم حرفهای سیاسی از دهانش درمیآید و مثل آن وقتها که خودمان جوان بودیم سرش بوی قرمهسبزی میدهد، بدردخور نیست. خانم البته از کلیه حقوق مساوی برخوردارند ولی در مسایلی که مربوط به عقل معاش است اگر دخالت نکنند بهتر است. بالاخره هرچه باشد عقل آقایان بهتر میرسد.
این مجموعه جامعهای بود که افراد مؤثر آن یعنی نخبگانش از وسط اره شده بودند بدون آن که ریشههایشان از اذان و اقامه، سفره نذری، زیارت و صدقه و استخاره و توسل بریده شده باشد و مراجعت به آن ریشه که مستقیم و محکم در خاک بود همیشه این دو پاره متزلزل را امیدوار میکرد.
اما مشکل بزرگ در این بود که تصویر این ریشه فقط در آئینۀ تصور همه ما زیبا بود و حقیقت را عریان و واقعبینانه در تکانهای بعدی در خود شناختیم. باز هم قصدم رفتن به دنیای سیاست نیست. ما در این تکان خوردن دموکراسی و توسعه و بازگشت به ریشه متوجه شدیم که دربارۀ ریشههای خود بهمراتب کمتر از سارتر، چهگوارا، فانون و امهسزر میدانیم و لاجرم حالا در ته آن ریشه باز در جستجوی هویت دیگری هستیم که در وقتی دیگر باید به آن پرداخت. و مهمتر از همه تازه داریم میفهمیم که بوسعید و بایزید الزاماً امام جماعت نمازهای عبادی ـ سیاسی نبودهاند.
امروز بعداز توفان، ما در جایی ایستادهایم که من امیدوارم تصویرهای درستی از آن داده باشم.
کار ارائه آن تصویرها که با ذهن همه شما آشنا بود، به همین جا خاتمه مییابد. بنابراین اجازه بدهید که من دوربین پر از شیطنت خبرنگاری را ببندم و بیرون از قالب یک روزنامهنگار حرفهایی هم دربارۀ فردا بزنم. آخر این که نشد ما مرتب بیاییم و در آئینۀ گذشته به خودمان دهنکجی بکنیم و برویم و شب تا صبح با کابوس «چه بد کردم» دست به گریبان باشیم.
شما گروه متخصصی هستید که شاید فاصلۀ سنی زیادی با حقایق دیروز ایران دارید و از واقعیات امروز شاید بسیار بدورید. اما اگر واقعاً ایرانی هستید و متخصص و میخواهید که روزی به ایران برگردید به این یک بیت کهنسال فارسی خوب فکر کنید:
هرکه نامخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
(7)
معرفت ناقص
و بعد بهیاد بیاورید که توسعۀ بدون دموکراسی، فقط تقلید است و با خود بخوانید «خلق را تقلیدشان بر باد داد».بهخاطر داشته باشید که دموکراسی توسعهنیافته یعنی معرفت ناقص و فهم نادرست و با خود بگویید «مُردم اندر حسرت فهم درست» و از یاد مبرید که مسلمانی به زبان نیست بلکه به دل است و مسلمانانِ زبانی آنها هستند که باید برایشان خواند «وای اگر از پس امروز بود فردایی».
ایران برای قرنی که آغاز خواهد شد به تخصصهای بسیار نیاز دارد اما این تخصصها باید که حتماً رنگی از فضیلت اخلاقی و احساس تعهد ملی با خود داشته باشند. وگرنه چه فرق است میان مزدور آمریکایی تعمیر توربین و رانندۀ بیتفاوت کامیون اهل فیلیپین با آن متخصص ایرانی که فکر میکند سفت کردن هر پیچ، روشن کردن هر چراغ و گشودن هر راه باریک، وطنش را استوارتر، روشنتر و رهروتر خواهد ساخت.
برای رسیدن به آن آرزوی بزرگ باید یک انقلاب بزرگ کرد. نه انقلاب اجتماعی و خیزش تودهای بلکه یک انقلاب انفرادی. باید از درون دگرگون شد. باید بهسراغ جاندارویی رفت که عشق است، عشق این آفرینندۀ کائنات که جوهر جویندگی، پویندگی و پایندگی است و باید بیدریغ زمزمه کرد که اول کار این جهان عشق است. آقای تقیزاده میخواست ما قلباً، روحاً و جسماً فرنگی بشویم. آقای کسروی میگفت که این شط آلودۀ غرب خانههای گلین ما را خواهد شست و خواهد برد. اقبال لاهوری فریاد برداشت اصل و بنیان جهان عشق است عشق.
آدمیت زار نالید از فرنگ
زندگی هنگامه برچید از فرنگ
آقای آلاحمد در غربستیزی «جانرهایی» سیاسی را جستجو میکرد و در همه این آری و نه گفتنها کمتر کسی به این اندیشید که پرداختن و ساختن انسان واقعی، آن جوهر نایافتۀ شیخ در هنگام روز و در هنگامۀ بازار، شاید تنها چارۀ ما باشد.
رو به غرب آوردن کور را تجربه کردهایم. دموکراسی توسعه نیافته را در بوتۀ آزمایش گذاشتهایم. پشت به شرق و غرب کردن را آزمودهایم و مشکل این است که هنوز از راههای سیاسی و رهبران سیاسی توقع سازماندهی فکری داریم. این سازمانها وقتی حقیقی میشوند که از روی شعور و احتیاج ما یعنی با توسعۀ دموکراسی خودبهخود بهوجود بیایند وگرنه همان دورههای شبچره و تقسیم مقام گذشته خواهند بود و رهبران سیاسی هنگامی میتوانند سکان را بهدست گیرند که خود از درون به دو یا سه پارۀ خودستیز تقسیم نشده باشند.
فرصت خود را ساختن و خود را یافتن بخصوص در فشار زندگی سخت، آسانتر از هر زمان دیگر است. بسیاری از شما در تخصصهایی هستید که بهسرعت دستفرسود زمان میشود. دلهرۀ بیهوده ماندن در سالهایی که خواهد آمد، شوق زیستن در سالهایی را که هست از شما دور میکند. اگر به پایداری و سرسختی چشمههای روان باشید همواره قطرهای به سوی دریا خواهید بود و اگر به ماندن و ایستادن دل خوش کنید چونان هر برکۀ بستهای در عفونت تکرار آوای غوکان و کسالت مذلتبار خزیدن خزهها خواهید بود.
شما در برابر ایرانی که به آن فکر میکنید مسؤولیت دارید که نمونۀ انسان متعالی باشید با خردی که جای هر چیز را به نیکویی میشناسد. انفجار جمعیت و جوانی کل جامعه که اینک ایران با آن روبروست، چیزی نه آسان است. تخصص شما هرچه میخواهد باشد باید در خدمت چارهجویی برای این مشکل ناخواسته قرار گیرد.
جامعۀ ایران در برگردان قرن، جامعهای خواهد بود لبریز از مشکلات اقتصادی و اجتماعی و چارهجویی برای این مشکلات به دست متخصصینی است که از هم اکنون به کمک خرد پوینده و فضیلت در علم و تقوای در عمل بتوانند غیر منتظره را پیشبینی کنند و آن دردها را که حتی نمیتوان دید اما میتوان علائمش را احساس کرد، چاره نمایند.
برای این کار نه ضرورتی دارد که روحاً قلباً و جسماً فرنگی شویم؛ نه لازم است که به مشیت الهی تن دردهیم و نه جای آن دارد که با خشم و خروشهای بظاهر ملی یا جهان سومی یا مستضعف و مستکبری به مصاف روزهای غیر قابل پیشبینی برویم؛ نه خوشبینی سادهلوحانه این که ایران هرگز از میان نخواهد رفت را علم تفکر کنیم و نه آن بدبینی نوکرمآبانه را که ما جزئی از تصمیمات بزرگ اربابان جهانیم، چراغ راه خود قرار دهیم.
شناختن غرب که شما در آن زندگی میکنید برای تکتک شما باید بهصورت یک واحد فکری توسعه و دموکراسی بهنحو تفکیکناپذیر درآید. باید آن را خوب بشناسید و قوانین بازی و معامله با آن را یاد بگیرید. و بعد، واقعاً در سایه این شناخت هر کس در تخصص خود توسعه و دموکراسی را چون یک واحد مستقل تفکیکناپذیر تلقی کند.
دوستان جوان من! این مفهوم یگانه توسعه دموکراتیک را برای یک جامعۀ کهنسال که سنتهای آزادگی آن بلندتر از منارهها و درخشانتر از گنبدهای مطلاست، باید به ارمغان برد. باشد که صدایی به جایی برسد.
خواندنیها را یاری دهید
از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود