خواندنیها - Khandaniha - روایت شاهد عینی خیزش دانشجوئی

• جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷ - ۳۰ مه ۲۰۰۸    » لینک مستقیم    چاپ کنید

روایت شاهد عینی خیزش دانشجوئی

روی پوستر نوشته شده: جوان باش و خفه شو ! صدرالدین الهی
خیزشهای دانشجوئی ویژه ایران و 18 تیرماه نیست . در ماه مه سال میلادی 1968 یک شورش عمومی که از خیزش دانشجوئی نشات می گرفت در فرانسه به راه افتاد که بیگمان دستکمی از انقلاب نداشت .دانشجویان انقلابی آن زمان اینک چه می کنند ؟ پاره ای از آنها اینک مصدر مشاغل مهمی در فرانسه هستند . دکتر صدرالدین الهی که در آن زمان در شهر پاریس زندگی می کرد و برای روزنامه کیهان گزارش می نوشت شرح ماجرا و اثرات آن در چهره سیاسی فرانسه و اوضاع بین المللی را با زبانی شیرین باز می گوید :

اشاره- یادداشتهای این هفته را که سه هفته‌ای بود وعده داده بودم، بی هیچ ترتیبی و آدابی بخوانید زیرا مخلوطی است از خاطره، گزارشهای قدیم، قضاوتهای آن روز، قضاوتهای امروز. ماه مه 1968 است. چهل سال پیش؛ و حالا در چهل سال بعد چه می‌توانم بر آن افزود یا از آن کم کرد؟ فرانسویها خود تمام این ماه را به دوباره‌اندیشی و دوباره بینی آن ماه از آن سال عجیب اختصاص داده‌اند. دو مجله معتبر اکسپرس و نوول اوبسرواتور پشت جلدهایشان را دربارۀ ماه مه 1968 ساختند. اوّلی نوشت:«68، سالی که جهان را تغییر داد» و دوّمی عنوانش این بود:«بررسی اختصاصی، فرانسویها و 68»


ما قدرتیم !

بگذریم از کتابها، داستانها و حتی نمایشنامه‌هایی که در این باره نوشته بودند و امسال نوشتند و آخرین آنها اثری بود از «ویرجینی لین هارت» دختر چهل و دوساله‌ای که مستندساز برجسته‌ای است و کتاب 174 صفحه‌ایش با عنوان «روزی که پدرم مرد» حسابی گل کرده است. صفحه را با یاد آن سال و آن «شورش» ـ و نه انقلاب ـ به‌دست شما می‌سپارم.
تکه‌پاره‌هایی از گزارشهای آن سال را که در کیهان تهران چاپ شده و تاریخ خردادماه 1347(مه 1968) را دارد . این بریده‌ها را سالها پیش دو همسفر جوان من، نوشابه امیری و هوشنگ اسدی وقتی من در اینجا بودم و آنها در تهران، به‌لطف برایم فرستادند. عنوان کلی گزارشها «از شورش تا آرامش» بود و اینطور شروع می‌شد:
«دکتر صدرالدین الهی همکار کیهان از نخستین روزهای آغاز شورش فرانسه، در پاریس بوده و کوشیده است تا آنجا که می‌تواند به همۀ مراکز شورش سر بزند و با افراد مختلف، در این باره بحث کند. گزارشی که فرستاده به‌قول خود او، احساس مطلق و دریافت مشخص یک روزنامه‌نگار ایرانی مقیم پاریس است.» دکتر الهی برای پست کردن این یادداشتها ناچار شده به بروکسل (پایتخت بلژیک) برود زیرا وضع پست در فرانسه به‌هیچوجه قابل اعتماد نبود. سفر او به بروکسل نیز خالی از اشکال نبود. زیرا حتی اتومبیلهای شخصی روی دقایق بنزین داشتن خود حساب می‌کردند. دکتر الهی می‌نویسد که کوشیده است تا در این یادداشتها کوچکترین جانبداری یا هواخواهی از دسته‌ای نشود. او می‌افزاید «چرا که یک روزنامه‌نویس کهنه‌کار اگر نتواند در تندباد حادثه ترازوی متعادل قضاوتش را به‌دست بگیرد، بهتر آن است که حرفه‌اش را ترک کند و سیاستمدار شود.»
کیهان تهران ـ 14 خرداد 1347


(1)
گل عشق

صبح سرسبز بهاران است. باران صورت برگها را شسته و آفتاب پس از باران هوس تماشای سبزه و صحرا را در دل برمی‌انگیزد. اما من باید به مترو برسم. حیفم می‌آید که زیبایی این صبح بهاری را در تاریکنای پر فشار و هیاهوی مترو بگذرانم. اما چه می‌شود کرد. در «پرت دو ونسن» سوار می‌شوم. در ایستگاه «شاتله» عوض می‌کنم و از پله‌های «سن‌میشل» بالا می‌آیم.

درست در کنار نرده خروجی دخترکی سبد گل به بغل، به رویم لبخند می‌زند. می‌گوید: «برای معشوقه‌ات «موگه» بخر.» تازه یادم می‌افتد که اول ماه مه است. روز عشق و گل عشق. هر یک شاخه «موگه» را در بستری بزرگ از برگ سبز به زیبایی آراسته است. گل، عطر مخصوص خود را دارد. بوی یاس و اقاقی و پیچ امین‌الدوله در هم آمیخته و طرح فریبنده‌ای از عطر اندام یک زن فریبا در پشت همه این عطرها، «موگه» را از دیگر گلهای بهاری، ممتاز می‌کند.
به‌رویم می‌خندد و اصرار می‌ورزد. به او می‌گویم:
ـ معشوقۀ من در دوردستهاست. در آن سوی دریاها.
پررو و با طنز می‌گوید:
ـ ولی عشقت که گم نشده. امروز، روز عشق است. یک گل از من بخر. به اولین زنی که دیدی و خوشت آمد هدیه کن و او را ببوس. عشق اینطور پیدا می‌شود. دندانهای سفیدش مثل مروارید صاف بی‌رگه، توی صورتش برق می‌زند. می‌پرسم:
ـ لیون یا مارسی؟
ـ مارسی. لیونی‌ها خودفروشند. عشق‌فروش نیستند.
گل را به دستم می‌دهد. می‌گیرم. بو می‌کنم. پولش را می‌دهم. بعد گل را به سنجاق سرش می‌زنم و صورتش را می‌بوسم. عجله دارم. دارم دور می‌شوم که صدای ملامت‌آمیزش را می‌شنوم:
ـ شرقی شیطان و شرور. من گدا نیستم. گلفروشم. گل عشق می‌فروشم.


پاریس - ماه مه 1968

(2) آیا دعوا سر دخترهاست؟؟

شنیده‌ام که شهر آرام نیست. همه دانشگاهها شلوغ است. شلوغی از یک دانشگاه نسبتاً نوبنیاد دور از شهر شروع شده است «نانتر». از 22 مارس به اینطرف، دانشجویان شوریده‌اند به‌بهانه‌های رنگارنگ و در صدر همه بهانه‌ها، گرفت و گیر روابط دانشجویان دختر و پسر است. اینها اجازه ندارند که به خوابگاههای هم رفت و آمد داشته باشند. خوابگاههای پسران از دختران جداست و همه اعتراض دارند که چرا؟ در خود پاریس هم در «سیته اونیورسیته» همین مقررات جاری است.

مدرسه‌ای که من در آن درس می‌خوانم از این هم بدتر است. یک مدرسۀ شبانه‌روزی پسرانۀ مطلق است که یک انستیتوی ورزشی پسرانه هم کنارش قرار دارد. دانشسرایعالی ورزش و تربیت بدنی فرانسه از سری دانشسراهای عالی سنتی که تازه در این یکی دانشسرای دختران یک شهرک از آن دور است، لابد چون ورزش می‌خوانیم و می‌دانیم، حکایت آتش و پنبه و گربه و دنبه، جدی‌تر تلقی می‌شود. اما آیا همه بهانۀ بچه‌های «نانتر»، جدا بودن دختر از پسر است؟ اینطور به‌نظر نمی‌رسد، هر چند که باید قبول کرد جامعه کاسبکار و محترم فرانسوی هنوز عفت و عصمت و خویشتنداری را محترم می‌شمارد. بچه‌ها از چیزهای دیگر هم شکایت دارند. برنامه‌های درسی که کهنه است و تکراری، استادان که بچه‌ها را داخل آدم حساب نمی‌کنند و با آنها اصلا گفتگویی ندارند. Dialogue مورد درخواست بچه‌هاست.

آنها می‌خواهند با معلم‌ها خودمانی‌تر و نزدیک باشند و حرف بزنند. از درسهای تازه که در دانشگاههای آمریکا تدریس می‌شود خبری نیست؟ چرا؟ شلوغی نانتر را یک پسر آلمانی متولد فرانسه راه انداخته است. اسمش «دانیل کن‌بندیت» است. حراف است و تند. اصلا سیستم آموزشی فرانسه را از بیخ قبول ندارد و مسخره می‌کند و بعد هم مدعی است که باید این سیستم را عوض کرد نه به‌تدریج که با زور و اعتصاب و تعطیل.

حالا دامنۀ نانتر به پاریس کشیده شده. دکتر مصباح‌زاده از تهران تلفن کرده که «خبرهای فرانسه را زود زود و فوری فوری بفرست؛ ما تو را آنجا برای چی داریم؟» دفعه اولش نیست. سر قضیۀ الجزایر همینطور بود. «آب دستت است زمین بگذار. گزارش الجزایر را بفرست». این دفعه کار سخت‌تر است. در مدرسه‌ای که من درس می‌خوانم اصلا از این شوخی‌ها با کسی ندارند. شاگردانش هم چندان سیاسی و انقلابی نیستند. سرشان به کار خودشان گرم است ولی من روبروی در ورودی سوربن ایستاده‌ام و بچه جوانترها توی صورتم اعلامیه و روزنامه‌های کوچک را تکان می‌دهند. صحبت از انقلاب می‌کنند. به‌نظر خیلی از آنها بزرگترم. فکر می‌کنند یا استادیارم یا کارآگاه. وقتی می‌گویم روزنامه‌نگارم، سر نطقشان باز می‌شود و من حوصله ندارم.

(3)
غرب دیر از خواب بیدار شده است
کیهان: 14 خرداد 1347

روزی که جوانها با زلف بلند، لباسهای عجیب و غریب و خرمهره‌های رنگارنگ و گلهای درشت به خیابانها سرازیر شدند و به نظم فکل کراواتی خیابان خندیدند، روزی که بیتل‌ها به دستبوس آن پیر هندی شتافتند و خواستند مرتاض شوند، روزی که هیپی‌ها ظهور کردند، هیچکس به فکر آنها نبود. در همه جای دنیا آنها را مسخره کردند. لغت «هیپی» یک نوع کنایه طنزآمیز شد برای بزرگترها که می‌خواستند همیشه بزرگتر بمانند و هیچگاه کوچکترها را بزرگ‌شده حساب نکنند. درست چهار سال پیش بود که هیپی‌ها با بی‌اعتنایی آرام و مسالمت‌آمیز خود توی گوش دنیا فریاد زدند:
«چرخ این ماشین جهنمی را کمی کندتر بچرخانید»

هیچکس فریاد آنها را نشنید و هنگامی که بیتل‌ها رفتند تا «جوکی» شوند، باز هم دنیا به آنها خندید ولی خود این بچه‌ها می‌دانستند که هیاهوی سرسام‌آور ماشین در اطرافشان چگونه نیاز به تعمق را در آنها بیدار کرده است.

غرب خیلی دیر از خواب بیدار شده است. در شرق که ما از آن برخاسته‌ایم طمأنینه و سکون، اصل زندگی است، زیرا که در پناه این طمأنینه و سکون است که انسان به اندیشیدن و به خودشناختن می‌رسد. حالا غرب که شرق را گرفتار ماشین کرده است و حالا که «دستهای آلوده» ماشین، مثل «طاعون» به جان شرق هم افتاده است، خود صاحبان «دستهای آلوده» در راه گریز از «طاعون» هستند.

انسان شهر طاعون‌زده صبح ساعت 6 باید از خواب برخیزد تا هفت صبح خود را آماده کند. باید طوری برود که اتوبوس سر ساعت را بگیرد و بعد دوان‌دوان خود را به دهانۀ مترو برساند. تحمل فشارهای سخت‌تر از فشار قبر را در واگونها بکند و بعد از سوراخ مترو درآید و به سوراخی که محل کار اوست، برود. کار یکنواخت و بدون تنوّعش را آغاز کند. ساده‌ترین کارها، فروشندگی در یک فروشگاه است. او باید به همه لبخند بزند. به پیر و جوان خوشامد بگوید. وقت ناهار در خط غذا بایستد و دوباره پشت پیشخوان قرار بگیرد. غرب این را به ما هم هدیه داده است و حالا جوانهایش فریاد می‌زنند بس است، کمی هم بگذارید نفس بکشیم، به‌خودمان برسیم.

(4)
رؤیای دختر شاه پریان

آقای نیکلا سارکوزی رئیس جمهور امروز فرانسه در آن روزهای شلوغ پاریس، بچه محصل دبیرستانی بود. سیزده چهارده سالی بیش نداشت و مامان و پاپا اصلا دوست نداشتند که او سرش بوی قرمه‌سبزی بگیرد. اما وی سال پیش در جریان مبارزات انتخاباتی خود، یکسره منکر تأثیر مثبت حوادث ماه مه 1968 شد و حتی آن را مضر به حال جامعۀ فرانسوی دانست و خواستار زدودن مظاهر آن شد. سارکو در این قضاوت تنها نیست. بسیاری از سرکردگان آن روز ماه مه، امروز از بزرگان دولت دست راستی آقای سارکوزی هستند. راه دوری نرویم. آقای «کوشنر» وزیر خارجه‌اش از سلسله جنبانان آن روزگار بود و بعد هم در طیف چپ باعث و بانی تشکیل گروه «پزشکان بدون مرز» شد و یک جایزه صلح نوبل هم برد و حالا وزیر خارجه رئیس جمهوری است که سعی دارد با قد کوتاهش بلندقامتی‌های دوگل را تقلید کند و او از رئیس جمهوری تندتر می‌رود وای به‌وقتی که از ته چپ به ته راست می‌رفتی.

آقای سارکوزی در حالی از شورش ماه مه بد می‌گوید که خوب می‌داند به‌لطف آن شورش بود که بسیار چیزها در رفتارها و سنت فرانسوی عوض شد. فرانسوی‌ها ناگزیر چشم به روی جهانی گشودند که حتی وجودش را انکار می‌کردند. بسیاری از نابرابری‌های نژادی و مذهبی در زیر پای آن شورش له شد.

فرانسوی‌ها باور کردند که باید برای دگرگونی اجتماعی تن به یک تحول اساسی بدهند. هوشیاری دوگل در برابر این شورش مثال‌زدنی بود. ژنرال تسلیم شورش نشد اما اصل اصلاحات را پذیرفت. مخصوصاً در مورد اصلاحات دانشگاهی به‌یاری یکی از بهترین متفکران فرهنگی فرانسه «ادگار فور» قانون تحولات دانشگاهی را از مجلس و دولت گذراند و سیستم آموزشی را دگرگون کرد.

دریغم می‌آید که یادی نکنم از یک روشنفکر به‌معنی واقعی دوست‌داشتنی ایرانی، مجید رهنما که در همان زمان (با آنکه به‌نظر من هرگز جامۀ وزارت برای قامت قابل او دوخته نشده و شاید هم به وسوسه امیرعباس هویدا آن تشریف را بر ‌تن کرده بود) در مقام وزیر علوم و آموزش عالی، طرح انقلاب آموزشی را برای ایران پیاده کرد و به پادشاه درگذشتۀ ایران متذکر شد که علاج واقعه را می‌توان پیش از وقوع کرد.

از این معترضه که بگذریم، آقای سارکوزی مخالف شورش ماه مه 68 حتماً می‌داند که در پیش از آن سالها خواب ریاست جمهوری فرانسه برای جوانی که یهودی‌الاصل و مجارستانی‌تبار است فقط می‌توانست رؤیای دختر شاه پریان باشد.

(5)
روشنفکری از رنگی دیگر

تنها آقایان سارکوزی و کوشنر نیستند که شورش 68 را نفی می‌کنند. در اواخر تابستان 67 من جزء معدود روزنامه‌نگارانی بودم که در یک کمیتۀ بسیار فعال از جوانان سوسیالیست و آزادیخواه فرانسوی رفت و آمد داشتم. این کمیته برای نجات روشنفکری تلاش می‌کرد که همراه «چه‌گوارا» در بولیوی دستگیر و زندانی شده بود. پس از مرگ «چه» (پائیز 67) خطر برای جان این روشنفکر بیشتر و بیشتر شد و نه‌تنها سوسیالیست‌ها که خود دولت فرانسه هم با توجه به وضع بد او مشغول اقداماتی گردید.

جوان فرانسوی فلسفه‌خوانده بود، از هواداران دار و دستۀ ژان پل‌سارتر بود و مد آن روز که با هر اساسی باید مخالفت کرد تا مطرح بود. به‌خاطر دارم که سارتر در همان زمان در صحبتی از او گفته بود که این جوان لایقترین جانشین من است. او «رژیس دبره» نام داشت.

سالها بعد او آزاد شد. در فرانسه مورد توجه و استقبال قرار گرفت و وقتی دولت سوسیالیست آقای فرانسوا میتران سر کار آمد، رژیس دبره به‌عنوان مشاور ویژه خانم میتران به الیزه رفت. در حالی که رئیس جمهوری از این مشاور متفکر «دانیل» چندان دل خوشی نداشت. نمی‌دانم بعدها به مقامات دیگری هم رسید یا نه؟

اما از میانه‌های راه، او هم تغییر روش داد. با گرد پیری، سایۀ پشیمانی در چهره و آثارش نمودار شد. حالا دیدم که هفتۀ پیش، او که عکس و نامش در تظاهرات 68 بالا می‌رفت در مصاحبه‌ای با اکسپرس شورش 68 را جاده‌کوب رژیمهای بعد دانسته و گفته است:
«برای من، مه 68 یک انقلاب نیست. از مشخصات انقلاب یکی این است که یک طبقه‌ای را واژگون کند و طبقۀ دیگری را به‌جای آن بنشاند. این امر مطلقاً در وقایع 68 تحقق نیافت».

رژیس دبره معتقد است که فرانسوی‌ها در مه 1968 نوعی آزادی را جشن گرفته‌اند در حالی که دنیا در همان زمان در فستیوال بزرگی از حس ملیت دوستی، بسر می‌برده است. او شورش 68 را با سرکوب پراک، قتل عام مکزیک و خونریزیهای نیجریه مقایسه می‌کند و نتیجه‌ می‌گیرد که جوانان فرانسوی فقط برای خودنمایی و عشرت به خیابانها ریخته بودند.
آیا حق با کسی است که سارتر او را جانشین خود می‌دانست؟

(6)
و پیر و مراد او از همان رنگ

اما اگر راستش را بخواهید در شورش 68، سارتر و دار و دسته‌اش در برابر شورشیان جوان ماه مه شکست خورده بودند. باور نمی‌کنید این گزارشی است که از کیهان 22 خرداد 1347 به‌قلم این بنده برایتان نقل می‌شود:


ژان پل سارتر در سال 1970

«شب پیش ژان‌پل سارتر به سوربن رفت. این را از مدتها پیش انتظار می‌کشیدند. در حقیقت اگر قرار بود که این گروه که آرزو دارد طبقه‌ای بشود، رهبری و رسولی را انتظار می‌کشید، این رسول منتظر کسی نبود بجز پیامبر «اگزیستانسیالیزم»، خالق شگفتی‌های بزرگ اندیشۀ قرن، آفریننده کتاب «کلمات» و سرپیچی کننده و طاغی بر بزرگترین جایزۀ ادبی زمان، به‌عنوان آن که این جایزه نشانۀ اسارت است نه معرف لیاقت. و باز رئیس محکمه برتراندراسل برای محاکمه متهمین جنگ ویتنام. پس این سارتر است که باید به سوربن درآید و در آنجا واقعاً امتی را که محتاج راهنمایی او هستند زیر بال بگیرد. و چنین شد و دریغ بسیار ببار آمد. من هم آنجا بودم. از راه رسید. تمام تالار ها و راهروها پر بود. همه اشتیاق داشتند که او حرفش را بزند و بماند و «رستاخیز فرهنگی» را با آنچه اساس خرد اوست، آغاز کند.

عرق کرده و متحیر نشست. تمام لباسش خاکستری بود و این رنگ تردید است. شاید نمی‌‌توانست تصور کند که جوجه‌ها به این دلاوری رسیده‌اند که با او دهان به دهان می‌گذارند. به سؤالها جواب داد؛ خراب کرد با عالیترین شکل خراب کردن. اگر میلیونها تن تی.‌ان.‌تی به‌کار می بستند مثل جمله‌های کوتاه او نمی‌توانست چپ و راست، هر دو را در خرابی و نکبت فرو ببرد. تا اینجا همه با او بودند.

اما وقتی از او خواستند که حرف خود را بزند جواب پیغمبر بعد از جنگ این بود: «من اینجا به‌عنوان یک مرد سیاست نیامده‌ام بلکه به‌عنوان یک روشنفکر حاضر شده‌ام». جوابی که همه چیز را سرد و همه آتشها را خاموش کرد.

چطور آدمی که در سیاست بین‌المللی جانسون را محاکمه می‌کند در لحظه‌ای که باید به این همه جوان جواب بدهد، خود را کنار می‌کشد و سیاست را از روشنفکری جدا می‌کند. این دیگر چه نوع گریختن از مسؤولیت و مقابله با حادثه است؟ او که هفتۀ پیش ساعتها با دانیل‌کن‌بندیت جدل کرده، حالا چرا خود راهی را نشان نمی‌دهد؟ چرا؟ آیا قرن ما حتی قرن شانه خالی کردن پیغمبران از زیر بار رسالت است؟»
<ذ>
(7)
... و سپر انداختن استاد
یکی از شگفتی‌های جنبش 68 این بود که احزاب سیاسی از حزب کمونیست تا حزب طرفدار دوگل همه غافلگیر شده بودند. رهبری شورش در دست شورشیانی بود که به هیچ گروه و دسته‌ای وابسته نبودند. آنها خواستار عوض شدن بودند و بس. در میان رهبران شورش، هیچ نام شناخته‌شده‌ای از سیاستمداران و رجال چپ و راست دیده نمی‌شد. تنها گروهها و اتحادیه‌هایی که به‌مناسبت نوعی ارتباط فرهنگی با افراد خود، در صحنه حضور داشتند به میدان آمدند. کار سوربن هنگامی بالا گرفت که چهره‌های فرمانده آن رسماَ خود را نشان دادند. نامهایی از آنها به خاطرم هست:

«ژاک سواژه» معاون اتحادیۀ جوانان، «آلن ژسمار» دبیر کل اتحادیه معلمین، «میشل روکار» سوسیالیست متعرض به شیوه‌های سوسیالیستی کهنه‌شده و بی‌تحرک و بالاخره آن جوان آلمانی‌الاصل زاده شده در فرانسه «دانیل کن‌بندیت» که عکس خندانش را در روی جلد نوول اوبسرواتور می‌بینید. اینها از فساد و گندیدن سیب سنت و آموزش حرف می‌زدند و هنوز خروشچف نگفته بود که ایران سیب گندیده‌ای است که سرانجام به دامن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خواهد افتاد. نکته اینجاست که سیاستمداران فرانسوی هم از گندیدن سیب حرف می‌زدند. ژرژ پمپیدو رئیس‌الوزرای ادیب و شعرشناس دوگل، از گندیدن و فساد سخن گفت اما او خود شورش را هم سیبی گندیده و در حال افتادن قلمداد کرد. سی و پنج ساله‌ها به‌بالا قضاوتشان در مورد سوربن این بود:

«آنجا خبری نیست. یک کارناوال است. یک نوع فولکلور نسل جوان است. جوانها تفریح می‌کنند. به سر و کول هم ور می‌روند و بعد خسته می‌شوند و ول می‌کنند.» این طرز تفکر به متفکران هم سرایت کرد. سارتر در یک مناظره رادیو تلویزیونی این سؤال را از دانیل کن‌بندیت رهبر سرخ‌موی 22 مارس کرد که:

«جوانان، طبقه خاصی را در اجتماع تشکیل نمی‌دهند. در حقیقت آنچه آنان را متمایز می‌سازد سن آنهاست و رابطه‌ای که از طریق تعلیم و محل و موضوع آموزش بطور موقت میان آنها به‌وجود می‌آید. جوان کسی است که در هر حال و به‌حکم اجبار یک روز باید محیط درسی را ترک گوید. این یک نوع اجبار است.»

به جوابی که کن‌بندیت به سارتر داد توجه کنید. این جواب جوهر فکر شورش 68 بود. او در جواب سارتر گفت:

درست همین موضوع است که باید در جامعه درست شود. در سیستم جوامع فعلی گفته می‌شود جامعه مرکب است از: کسانی که کار می‌کنند و کسانی که درس می‌خوانند.در نتیجه ما به یک نوع تقسیم و دوگانگی در طبقه‌بندی اجتماعی می‌رسیم. اما می‌توان سیستم دیگری به‌وجود آورد که در آن سیستم هر کس فرصت بیشتری پیدا کند و هر سلول واحد بشری بتواند امکان یک تحصیل دائم و همیشگی را به‌دست آورد و در نتیجه یک سیستم اجتماعی به‌صورت کار و تحصیل دائم جامعه را در حال کار به پیش‌رفتن دانستنی‌های خود و جنگ با ندانستن‌ها وادارد.

البته ممکن است که موارد استثنایی هم وجود داشته باشد. فرضاً در هنگام تحصیل طب، مشکل است که یک دانشجوی پزشکی کار بیرون از تخصص خود بکند اما می‌توان برای این هم راه حلی یافت و قطع امید نکرد. آنچه مسلم است این است که باید اصل کلی به‌طور جدی و قاطع عوض شود و این تغییرات نیز به‌سرعت و یکمرتبه انجام نخواهد شد بلکه کاری است که شروع شده و در هرحال و درصورت درست بودن در روزهای بعد، دنبال می‌گردد.
به جنبه‌های منفی این گفتگوها نباید نگاه کرد که دانیل کن‌بندیت عصیان‌زده گاهی هم حرفهای جوانانه می‌زند؛ ولی مناظره او با سارتر از یادرفتنی نیست. فیلسوف استاد ناگزیر سپر انداخت و گفت:

«از جنبش شما چیزی برخاسته است که تعجب‌آور است، که تکان‌دهنده است، که انکارکننده است. دربارۀ آنچه جامعۀ ما انجام داده است ادعانامه‌ای است. این، آن چیزی است که من می‌توانم به آن نام کشش به سوی سرحد کمال را اطلاق کنم. به‌راهتان ادامه دهید و از آن روی برمتابید».

(8)
Jouir

شورش 68 در حقیقت قیامی بود برای درهم شکستن سدهایی که در عمل فرو ریخته و در ظاهر بر جای مانده بودند. یکی از این سدها در فرانسه آن روز حدود و اندازۀ روابط جنسی زن و مرد بود. نوعی عفت کاذب جامعۀ فرانسوی را در خود می‌پوشاند و این در حالی بود که در دیگر ممالک و در صدر همه در آمریکا و انگلیس، آزادی این روابط، سخن گفتن از آن، به‌میل و رغبت به سوی انتخاب آزاد رفتن آنها بود که حل شده و مسأله‌ای به‌حساب نمی‌آمد. جنگ ویتنام با شعار ضد جنگ «جنگ مکن، عشق بورز»، باعث شده بود که عشق ورزیدن در ردیف هنرها قرار گیرد. نمایشنامۀ موفقی به‌نام «Hair» در روی صحنه‌های اروپا غوغا می‌کرد. نمایشنامه کاملا ضد جنگ ویتنام بود و بالاتر از همه، آزادی روابط جنسی را نشان می‌داد. در پاریس، بلیت نمایشنامه نایاب بود زیرا در نمایشنامه، صحنه‌هایی بود که هنرپیشگان لخت مادرزاد ظاهر می‌شدند و به‌نوعی عشقبازی بی‌پرده می‌پرداختند.
یکی از شعارهای در خور توجه انقلابیون و دانشجویان، به‌کارگیری فعل jouir بود. این فعل در معنای لذت بردن، متمتّع شدن و کیف کردن، تداول عام دارد. بچه‌ای می‌تواند از بازی لذت ببرد، کسی می‌تواند از خوان نعمتی متمتع شود، و نیز از تماشای یک منظرۀ زیبا یا یک تابلو نقاشی کیف کند.
اما در فرهنگ‌های فرانسوی‌زبان این فعل معنای دیگری هم دارد که فقط در خلوت دو دلداده بعد از آنکه هر دو به‌کام دل رسیدند مصرف می‌شود و یکی از دو طرف برای اطمینان خاطر از این که مرد یا زن هماغوشش به لحظه اوج و لذت رسیده است از او با کمک جملۀ استفهامی ساختن از این فعل، سؤال می‌کند که آیا راضی شده است یا نه؟ فعل در این مورد درست جای فعل «آمدن» فارسی را پر می‌کند.
در شورش 68 روی دیوارها با خط درشت، مصدر jouir نوشته می‌شد و از آن معنای لذت بردن جسمانی اراده می‌گردید. بسیاری از جنبش‌های امروزین آزادی جنسی در جهان، فراگیری خود را مرهون این شکستن بند به‌ظاهر دست و پاگیر آن روزگارند. در این راه، زنان شاید بیشتر از مردان، مدیون فعل چندپهلوی jouir ‌باشند.

(9)
کتاب سرخ، پرچم سیاه، سرهای اصلاح‌نکرده...
تن‌های نشُسته و...«چه» و «چه» و «چه»

آن وقت‌ها که شهر فرنگی در کوچه‌های ما کار سینما را می‌کرد حریف برای جلب و جذب مشتری داد می‌زد:
«شهر، شهر فرنگه. از همه رنگه... بیا و تماشا کن»...شورش 68 به‌راستی شهر فرهنگ روزگار ما بود. در روزهای اوج شورش، پرچم سرخ یکدست، پرچم سرخ داس و چکش، پرچم سرخ پنج ستاره و پرچم سیاه آنارشیست‌های آخر قرن نوزده در فضا موج می‌زد. و پوستر استالین، مارکس، تروتسکی، چه‌گوارا، فیدل کاسترو و... به در و دیوارها چسبانده شده بود. نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز علیه سیستمی که با کسی دعوایی نداشت درگرفته بود.
مد روز این بود که جوانها اعم از پسر و دختر سلمانی نروند، موی سر را کوتاه نکنند، سر را نشویند، و تن را نیز.

در سالنهای اجتماعات، بوی تن‌های نشُسته، آدمی را به‌یاد قبایل بدوی ساکن صحراهای بی آب و علف می‌انداخت و این که حیوان از بوی جفت خود به سوی او می‌رود. دخترها حظ می‌کردند از این که دست در موهای دراز و چرک پسرها ببرند و همه پسرها خود را شبیه «چه‌گوارا» درست می‌کردند آنهم چه‌گوارایی که روی تخت مدرسه‌ای که در آن کشته شده بود افتاده بود با صورتی بی‌گناه که زنان روستایی محل را وادار کرده بود فریاد بزنند:

ـ آه... خدای من... این مسیح است!
و پسرک آرژانتینی ـ کوبایی به‌راستی شبیه مسیح بر صلیب‌کشیدۀ تابلوها بود. و حالا پسرک‌ها در رقص و پایکوبی و دست‌افشانی و سراندازی دخترها را به سینه می‌فشردند که:
ـ های... این منم... این مسیح این روزگار... منم «چه» و «چه» و «چه».
خواب دیدن در تاریکی مثل آب خوردن از یک چشمه است که عطش ترا می‌زداید بی آن که بدانی آب چشمه زلال است یا نه؟

(10)
قضاوتی چند از یک گزارش

در کیهان 20 خرداد 1347 من این نتیجه‌گیری اولیه را از شورش 68 طبقه‌بندی شده به این شکل ارائه داده بودم:
1ـ جوانان در حیاط و تالار دانشکده‌ها توی سر و کله هم می‌زنند برای آن که اساس «فرهنگی نو» را پی افکنند. کاری را که سالها مطالعه لازم دارد؛ صبر و حوصله اندک و شتابزدۀ جوانان می‌خواهد در چند روز به‌ثمر برساند و تمام کند.
2 ـ حدود توقعات، تغییر اساس تعلیمات، تجدید نظر در شکل امتحانات و تحول محتوای دروس و کتابهای درسی بر اساس نیازهای روز است.
3 ـ دولت ضرورت این تغییر و تحول را احساس کرده و اعلام داشته است که حاضر است موضوع را مطالعه کند و در قوانین آموزش تجدید نظر نماید.
4 ـ جناح چپ فدراسیون آقای میتران خیلی با احتیاط به مسأله نزدیک می‌شود و پنداری به استحکام و پایداری گروه جوان چندان پایبند نیست و آن را به‌اندازۀ کافی پایدار نمی‌بیند.
5 ـ حزب کمونیست که درآغاز با صدور قطعنامه‌ای این گونه اعمال را جزء خرابکاری و کاری غیر انضباطی قلمداد کرده بود اینک بر سر چهارراه تردید و تأمل قرار گرفته و نمی‌داند چه بایدکرد.
6 ـ سندیکاهای کارگری از ضعف یا شاید حسن نیت دولت در مقابل جوانان متعجب شده و به فکر افتاده است کهچراباید سرکارگران بی‌کلاه بماند. پس اعتصابات کارگری شروع شده سندیکاهای معتبر C.G.T و C.F.D.T وارد معرکه شده‌اند. «ژرژ سرگی» دبیر کل C.G.T به‌مراتب حراف‌تر از دبیر کل حزب کمونیست آقای «والاک روشه» است که لهجۀ سنگینش گاهی حرفهایش را سبک می‌کند.
7 ـ نگران‌کننده‌تر از عکس‌العمل‌های احزاب و سندیکاها، زمزمه‌ای است که میان کارگران جوان درگرفته است. آنها احزاب و سندیکاهای آنان را، نیروی کارگر و وسیلۀ رسیدن به اهداف حزبی و سندیکایی و گاه شخصی می‌دانند و بر سر آنند که در شکل اجرایی و عملی سندیکاها تحولی ایجادکنند.

(11)
68 و شصت و هشتی‌ها

فرانسوی‌ها اگر هزار عیب داشته باشند، حسن درِ زبان به روی زمان گشودن آنها، نمونه است. امسال به‌مناسبت چهلمین سال 68، مطبوعات فرانسه اصطلاح «شصت و هشتی» را ساختند و مصرف کردند و شصت و هشتی یعنی کسی که در آن سال در ارتش کاره‌ای بوده است.
در تحلیل وقایع شصت و هشت از نگاه امروزیها نوول اوبسرواتور دست به یک همه‌پرسی جالب از هزار فرانسوی که بیش از 18 سال دارند، زده است. قضاوت امروزیها درباره شصت و هشتی‌ها در چند زمینه خواندنی است ازجمله:

دربارۀ این گفته سارکوزی که باید شورش 68 را از ذهن تاریخ زدود، چه فکر می‌کنید و با آن موافقید؟
ـ موافقم زیرا نتایج مه 1968 در اخلاق جامعۀ فرانسوی تأثیر بد داشته است. 18 درصد؛
ـ مخالفم اما ایرادی که به روحیات جامعۀ فرانسوی گرفته می‌شود ربطی به مه 1968 ندارد. 74 درصد
ـ نظری ندارم. 8 درصد
با توجه به چشم‌اندازهای ذکرشده فکر می‌کنید که وقایع 68 در این زمینه چه مثبت و چه منفی، چه اثری داشته است؟
تأثیر در اصلاح روابط زن و مرد
حقوق سندیکایی
روابط جنسی
روابط والدین و اطفال
اخلاق و سنن
زندگی سیاسی
روابط معلم و شاگرد
جای دین در جامعه
اثر مثبت داشته
80 درصد
73 درصد
72 درصد
64 درصد
61 درصد
56 درصد
50 درصد
35 درصد
اثر منفی داشته
10 درصد
18 درصد
19 درصد
24 درصد
28 درصد
29 درصد
43 درصد
40 درصد

اثری نداشته
7 در صد
2 در صد
3 در صد
6 در صد
4 در صد
7 در صد
3 در صد
12 درصد

جواب داده نشده
3 در صد
7 در صد
6 در صد
6 در صد
7 در صد
8 در صد
4 در صد
13 در صد

3ـ هنگامی که به سال 68 می‌اندیشید چه تصویری در ذهنتان می‌آید؟

ـ تصویر درگیریها و زد و خوردهای خیابانی 49 درصد
ـ سوربن اشغال شده 29 درصد
ـ گلهای برافراشته بر فراز سنگرها 19 درصد
ـ تظاهرات به طرفداری دوگل در شانزه‌لیزه 15 درصد
ـ ترتیب میتینگی که «ژاک لوک گدار» در کان داد 4 در صد
ـ هیچ تصویر خاصی ندارم 4 درصد
ـ اظهار نظر نکرده‌اند 4 درصد

4 ـ در میان شعارهایی که در مه 1968 داده شد کدامیک به‌نظر شما امروزی می‌رسد؟

ـ ممنوعیت ممنوع است 40درصد
ـ قدرت متجاوز است، قدرت مطلق متجاوزتر 35 درصد
ـ واقع‌بین باشید، ناممکن را مطالبه کنید 18 درصد
ـ نفرت از جامعه خرسندم می‌کند 15 درصد
ـ تخیل قدرت را به‌همراه می‌آورد 14 درصد
ـ برای زندگی دل را از دست ندهید و برای لذت بردن پایبند چیزی نباشید 7 درصد
ـ چیزی به‌یاد نداری 6 در صد
ـ اظهار نظر نکرده‌اند. 5 درصد

(12)
در دنیا چه می‌گذشت؟

سال 1968 سال اتفاقات عجیبی در دنیای آن روز بود. شاید بسیاری به‌یاد داشته باشید که:
= در ژانویه این سال، آقایی به‌نام الکساندر دوبچک در چکسلواکی آن روز به‌قدرت رسید و به دبیر کلی حزب کمونیست این کشور انتخاب شد. او می‌خواست دولتی تشکیل دهد و هدف خود را رهایی چکسلواکی از قید رقیت برادر بزرگ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اعلام داشت. و گفت که با وجود کمونیست بودن می‌خواهد آزادیهای بیشتری به مردم بدهد.

* محبوبیت دوبچک فواره‌آسا رو به اوج گذاشت. «بهار پراگ» مثل تحقق آزادی برای گرفتاران توتالیتاریسم بود. زمزمه «ما هم می‌خواهیم چکسلواکی باشیم» درگرفت و بعد از سر و صدای ماه مه پاریس، در اوت آن سال تانکهای روسی وارد پراگ شدند. مقاومت مردم در برابر ارتش سرخ، 50 کشته به‌جا گذاشت و روسها چک‌ها را مجبور کردند که هیأت رئیسۀ تازه‌ای برای حزب کمونیست خود برگزینند و بعد از آن کمی از نیروهای خود را از چکسلواکی خارج کردند اما بذری که دوبچک پاشیده بود سالها بعد به‌دست باغبان کاردیده‌ای به‌نام واسلاوهاول به بار نشست و چکسلواکی با یک «انقلاب مخملی» از پشت پرده بیرون آمد و بعد هم به دو مملکت «چک» و «اسلواکیا» تقسیم شد.

* در آخر ژانویه حملات عظیم ویت‌کنگ‌ها از شمال علیه نیروهای آمریکایی و ویتنام جنوبی آغاز شد. مبارزات ویت‌‌کنگ‌ها تمام نهضت‌های آزادی‌بخش را تحت تأثیر خود قرار داده بود و ویت‌کنگها مظهر مقاومت در برابر نیروهای مهاجم شده بودند. حالا نه‌تنها در جبهه‌های جنگ که در ممالک اروپایی، دانشجویان به مبارزه علیه رژیمهای حاکم برخاسته بودند. گروه «بادر ماینهوف» در آلمان غربی نوعی اعلان جنگ دائم به حکومت داده بود.

* در لهستان در ماه مارس در پی اعتصابات دانشجویی، کارگران در شهرهای ورشو و کراکوی دست به اعتصابات گسترده زدند. رهبر کارگران لهستان، لخ‌والسا نام داشت که بعدها جایزۀ صلح نوبل را برد و به قدرت رسید. اما دانشجویان لهستانی پایۀ اصلی جنبشهای بعد بودند.

* در ماه آوریل 1968 مارتین لوترکینگ رهبر جنبش سیاهپوستان آمریکا که برای تساوی حقوق سیاهان مبارزه می‌کرد در بالکن هتلی در ممفیس به‌قتل رسید. مرگ مارتین لوترکینگ آغاز کسب آزادیهای بیشتر برای سیاهان و اعلام برابری حقوق مدنی آنها با سفیدپوستان بود.

*در نیجریه جدایی‌طلبان بیافرا که از گرسنگی قیام کرده و خواهان استقلال بودند با نیروهای دولتی درافتادند. جنگهای داخلی نیجریه که از 1967 آغاز شد و تا سال 2000 با سرکوب کامل بیافرایی‌ها خاتمه یافت، دو میلیون کشته به‌جا گذاشت.

* در ماه ژوئن 1968 رابرت کندی برادر 42ساله جان‌اف کندی که نامزد حزب دموکرات برای ریاست جمهوری بود در لس‌آنجلس در جریان مبارزات انتخاباتی به‌قتل رسید.

* در ماه اکتبر 1968 دنبالۀ تظاهرات و انقلابات دانشجویی در مکزیک ادامه یافت و ارتش مکزیک در آستانۀ بازیهای المپیک 1968 مکزیکوسیتی به روی دانشجویان آتش گشود و 300 تن را به‌قتل رساند. بازیهای المپیک مکزیکوسیتی خود محل تظاهرات نژادی سیاهپوستان آمریکا شد که قتل مارتین لوترکینگ و نابرابری‌های اجتماعی آنان را عصبی کرده بود. گروه «پلنگ سیاه» در همه میدانهای ورزشی تظاهر می‌کرد؛ ازجمله «تامی‌اسمیت» و «جان‌کارلوس» نفرات اول و سوم دو 200 متر با دستکش سیاه و مشت گره ‌کرده روی سکو رفتند و اعتراض خود را به جهانیان نشان دادند.

* اعتراضات سراسری جهان به جنگ ویتنام و مشکل دولت لیندون جانسون در حل مسأله سبب شد که در انتخابات ماه نوامبر 1968، ریچارد نیکسون کاندیدای حزب جمهوریخواه به‌پیروزی برسد. او وعده داده بود که جنگ را تمام خواهد کرد و به وعده‌اش وفا نمود.
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود