خواندنیها - Khandaniha - ما مهاجرین به امریکا..

• پنج شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ - ۱ مه ۲۰۰۸    » لینک مستقیم    چاپ کنید

ما مهاجرین به امریکا..

صدرالدین الهی
این همراهان چندین و چندساله و ناشناختۀ ما

اشاره خواندنیها :"خاله قنبرک ها" ، "خاله مردک ها" و "پهلوان امیدها". با این عنوانها دکتر صدر الدین الهی مهاجرین ایرانی به امریکا را دسته بندی کرده است . این مطلب شیرین که به شعر شعرای نامی ایران در باره "سفر و مهاجرت" نیز آراسته است با تیزبینی به زندگی ایرانیهائی که پس از انقلاب خواسته و ناخواسته به امریکا آمده اند نگاه می کند:

برای منظم کردن و سر و صورت دادن به سلسله یادداشتهایی که موقتاً نام آنها را «این مائیم... » گذاشته‌ام و در آن کوشیده‌ام که تصاویر و طرحهایی از آدمهای ایرانی در این سوی آب به‌دست بدهم و زشت و زیبا و نیک و بد آنها را آنچنانکه شناخته‌ام بازگویم، به ورق زدن حرفها و یادداشتهایی که در طول این سالها گردآورده‌ام مشغول بودم. در آن میان ناگهان متن اولین صحبت خود را در یک جمع ایرانی هنوز مستقرنشده در لس‌آنجلس یافتم.

موضوع برمی‌گردد به حدود سالهای 83 ـ 1981 در آن سالها در لس‌آنجلس کمبلین قوم انجمنی درست کرده بود به‌نام «انجمن ایرانیان مقیم آمریکا». باعث و بانی اولی این فکر، آقای نادر صالح بود؛ جوانترین برادر از برادران خوشنام و تحصیلکرده و در خور احترام خاندان صالح. نادر صالح با تنی چند این انجمن را ساخته بود و از چهرۀ محبوب و مشهوری چون «حسن شهباز» کمک گرفته بود تا ایرانیان متفرق را گرد هم آورد. البته هنوز کار به جایی نرسیده زخم زبانها آغاز شده بود که آقا، ما اصلا مقیم آمریکا نیستیم.

ما ساکنان موقتی هستیم که به‌مجرد آزاد شدن وطن به نیاخاک خود بازخواهیم گشت.

اما صالح چون طبیب دردشناسی، سلسله ‌سؤالاتی را مطرح کرده و خواسته بود که از طریق بازشناسی درد، راه درمان را پیدا کند. انجمن در تاریخ سه‌شنبه 18 آگوست 1981 اعلام موجودیت کرده و از بسیاری از صاحبان درد خواسته بود که با گشایش بحث دربارۀ این موضوعات راهی به بیرون از شب تاریک «چه‌کنم» بگشایند.

به‌نظرم می‌رسد که این بنده از شمار اولین‌هایی بودم که به این مجلس دعوت شدم و از برکلی به لس‌آنجلس رفتم که حرفی بزنم. آخر من از لحظۀ ورود «آقا» به پاریس و وقوع «انقلاب شکوهمند» در تهران سنگم را با ایشان و انقلابشان واکنده بودم.
به‌خاطر دارم که آن صحبت‌ها در آن جمع آن روز مورد توجه قرار گرفت و جماعت در آخر ایستاده برای ما کف زدند که لابد صداقت عرایضمان مطبوع طبع مردم صاحبنظر حاضر در مجلس بود.

در آن صحبت یک سؤال از مجموع سه سؤال آقای صالح که چرا ایرانیان مهاجر در آمریکا به نسبت موفق نیستند مورد بحث قرار گرفت. البته حالا بعد از بیش از ربع قرن ممکن است این سؤال جواب معترضانه‌ای در پی داشته باشد که «نه‌خیر آقا، ایرانیان مهاجر موفق‌اند و خیلی هم موفق‌اند و حتی در روزنامه‌های فرنگ، لس‌آنجلس را تهرانجلس می‌خوانند.

این درست است و جای ایرادی ندارد اما درآن روز، ما از حال و روز خودمان درد دل‌ها کردیم و گروههایی را برشمردیم. این سخنان به‌کلی از یادم رفته بود تا این که دوست مهربان نادیده‌ای به‌نام آقای مهرنوش طلایی که مقیم انگلستان است بعد از سالها، نوار آن را به‌دست آورد و برای بنده پیاده کرد و فرستاد و این شد دستمایۀ یادداشتها که گفتم آن را موقتاً «این مائیم...» نامیده‌ام.

فکر کردم چشم‌اندازی از آنچه بیش از ربع قرن در لس‌آنجلس گذشته و شاید از یادها رفته است دوباره پیش رویتان بگذارم. خاصه آنکه حسن شهباز که معرفی این بنده را برعهده داشت دیگر در میان ما نیست و یاد بیدارش با ماست. «و ره‌آوردش» همچنان به‌همت همسر و یارانش به‌دست مردمان می‌رسد. در نقل سخنرانی ناچار لحن گفتاری آن را تا حد امکان تغییر داده‌ام ولی با اینهمه به‌خوبی می‌توان دریافت که اینها حرفهایی گفتنی است که شاید دنباله خواندن در آینده خالی از لطف نباشد. آن روز من در محضر جمع کثیری از ایرانیان لس‌آنجلس که هنوز درست جا نیفتاده‌ بودند اینطور شخصاً آغاز کردم:


(1)
یا غریب‌الغربا

خانمها، آقایان: امروز مصادف با یازدهم ذیقعده روز تولد امام هشتم ما شیعیان، حضرت علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام است. فرصتی است خجسته برای تبریک تولد این امام راستین خفته در خاک میهن ما.اما نکته‌ای دیگر نیز در ارتباط با امام رضا با جمع ما در این روز هست و آن غربت این امام است که در مراثی شیعی ایرانی بر آن تکیه می‌شود و تکیه کلامهایی چون «امام غریب»، «امام رضای غریب» و جز آن.

غریب آن که من طالح به توصیه نادر صالح صحبت خود را بر اصل این سؤال ایشان بنا کرده‌ام که با توجه به این که در تاریخ، مهاجرت و غربتی از این دست که برای ما ایرانیان روی داده سابقه نداشته، و کمتر اتفاق افتاده که عده‌ای از جایی به جایی مهاجرت کنند با تمام سرمایه‌های معنوی و مادی و تجربه‌های علمی و عملی، چرا ایرانیان مهاجر در آمریکا به‌نسبت موفق نیستند؟

این سؤال گویا دومین سؤال از مجموعه سه سؤالی است که آقای صالح با طرح آن تصور می‌کنند که می‌توان به یک جمع‌بندی امیدبخش دربارۀ آیندۀ ایرانیان رسید.راستش را بخواهید خیلی فکر کردم که از کجا شروع کنم و چگونه مسأله غربت را مطرح سازم زیرا نه این در تخصص من بود و نه موضوعی است که بتوان از نظر علمی خوب محاصره‌اش کرد.

بنابراین اصل را بر این گذاشتم که صحبت امروز ما زیر عنوان «تلخ و شیرین‌های غربت» به‌‌نوعی طراحی شتاب‌زده از حکایت پر ملال غربت باشد و شناخت این بلای ناشناخته.
به این جهت از امام رضا غریب می‌خواهم که بندۀ غریب را که از برکلی به اینجا آمده است یاری فرماید.

حقیقت این است که ما شاید شناخت درست و ملموس و عینی از مفاهیم بسیاری از واژه‌های مصطلح در گذشته را نداشته‌ایم و تنها هنگامی به حقیقت واژه‌ای رسیده‌ایم که خود حقیقت در برابرمان ایستاده بوده است.
از شما می‌پرسم تا پیش از این که به آمریکا بیایید آیا هیچوقت به واژه‌های:
سفر
غربت
مهاجرت

در عمق، اندیشیده بودید؟ باور کنید نه؛ چون من هم نکرده بودم. من از غربت تصویری داشتم در حد زیارت و احترامی که در پایان هر مجلس ترحیمی نایب قاری که حال اگر آیت‌اللهی نشده باشد حتماً حجت‌الاسلامی شده است، برای همه ما می‌خواند. و ما مثل سیخ «دلمه کباب قفقازی» از طرف قبله به طرف شرق می‌چرخیدیم و صدای او را می‌شنیدیم که می‌گفت:السلام علیک یا غریب‌الغربا یا معین‌الضعفا یا علی‌بن موسی‌الرضا و رحمت‌الله و برکاته.

و این غریب‌الغربا که صفت امام بود به من این فکر را می‌داد که آن حضرت چون از عربستان تا خراسان تشریف‌فرما شده‌اند و در شهر مقدس مشهد مدفونند و دور از دیگر امامان هستند الزاماً غریب‌الغربا هستند. غربت به‌راستی مفهومی برای ما نداشت. چرا که ما سائلان و گدایان تهران را می دیدیم که یکی از التماس‌هایشان این بود.
«به من عاجز غریب کمک کنید».و این آقا التماس خود را به‌زبان فارسی سلیس بر زبان می‌آورد.

به‌خاطر دارم که در محله پدری ما در سرچشمۀ تهران سلمان گدائی بود که سی سال تمام به این شغل پر شوکت اشتغال داشت، دم مسجد محمودیه می‌ایستاد و التماسش این بود که «به من عاجز غریب کمک کنید». این سلمان گدا اهل ساوه بود و فاصله ساوه تا تهران با اتوبوس چیزی بین دو تا سه ساعت بود، ولی سلمان ساوجی که هیچ ربطی با شاعر عصر حافظ نداشت بعد از سی سال گدائی، جلو مسجد محمودیه هنوز دم از غربت می‌زد!! چرا؟

خاطرۀ دیگری هم از مفهوم غربت دارم.

بیست و اندی سال پیش، درست در چنین روزی، به شگون تولد امام هشتم، من بانوی بزرگوار مهربانی را که شریک خوب و بد زندگی من است، بر سر سفرۀ عقد نشاندم. روز عید امام رضا بود و وقتی ما را دست به‌دست دادند مرحومه مادرم که می‌دید پسر حبّ نباتش صاحبی پیدا کرده، در موقع جدا شدن از ما گفت:
«یا امام رضای غریب، بچه‌مو به تو سپردم.»
و پنداری که در ذهن آن مادر، زن گرفتن پسر در حکم به غربت رفتنش بود.

خب، ما با این شناخت از غربت، عمری آشنا بودیم. اما پیش از غربت واژۀ دیگری هم هست که باز ما مفهوم درست آن را نمی‌شناخته‌ایم و آن سفر است.

سفر در نزد ما ایرانیها معمولا یک واقعۀ شگرف و مهم است. همسن و سالهای من به‌خوبی به‌خاطر دارند که رفتن از تهران به نیاوران در حدود سالهای بیست، یک سفر بود مستلزم تهیه و تدارک مفصل، و بردن پریموس و پتو و ورق پاسور و شیشۀ عرق پنهانی. هنگام حرکت در خانه هم از زیر قرآن رد شدن و از قلعۀ یاسین عبور کردن. سفر در حقیقت از محلۀ خود دور شدن بود. حال هرچند این فاصله بیشتر می‌شد ابهت و اهمیت بیشتری پیدا می‌کرد مثلا بسیار بودند آنها که تا اصفهان رفته و هنگام عبور از صحرای مورچه‌خورت با دو چشم خود بزمجه، این حیوان عجیب افسانه‌ای را دیده بودند که عقب اتوبوس آنها گذاشته بود، و ماشاالله خان شوفر تمام گاز از دستش دررفته بود. سفر مسأله پیچیده‌ای در زندگی ساکن و بی واقعۀ انسان ایرانی بوده است.

تاریخ فرهنگ و ادب ایران را که ورق می‌زنی، شاعر و نویسنده مسافر کم پیدا می‌کنی و حتی به جایی می‌رسی که سیاحت جزء مشاغل آدمهاست. چه آه و ناله‌ها و چه زاری‌ها و شکوه‌ها در ادب پارسی از دیروز تا به امروز از دست این سفر داریم.
حافظ، مراد حسن شهباز، ازجمله شاعران ساکن است و وحشت سفر او را همواره دل‌آزرده می‌سازد. در شرح احوال او به چند سفرش اشاره شده ازجمله گویا خواجه به یزد که در تاریخ به‌جز لقب «دارالعباده» اسم «زندان سکندر» را هم داشته است سفری می‌کند که کارشناسان

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

را اشاره‌ای به این سفر می‌دانند.

به‌هرحال، شاید رنگین‌ترین غزل غربت در زبان فارسی با اشاره به مشقات سفر، این غزل معروف اوست که در آن مصرانه مراجعت به شیراز را آرزو کرده است:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه‌ پردازم

به‌یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مُهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


و نه‌تنها او، که در روزگار ما شاعران امروزی هم از سفر شکایتها دارند.
باید این شعر پر از نفرین اخوان ثالث را در حق سفر در اینجا بخوانم. شاعر خراسانی صاحب‌زبان روزگار ما می‌گوید:

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

دیگر دل من شکسته و خسته‌است
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته‌است


و نیز این بخش از شعر «کوچه» فریدون مشیری را:

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینۀ عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم


اما همچنان که اشاره کردم سفر برای همه ایرانیها وحشت‌انگیز نبوده است. سردار سفر کردن در ادب فارسی شیخ اجل سعدی است با آن جهان‌وطنی عظیم که در کلامش جاری است و بسیاری را که از مقابله با حقیقت در هراسند خوش نمی‌آید.

سعدی در عصر آشوب مغول و آن فتنه که به‌روزگار ما شبیه آن را می‌بینیم و دم نمی‌زنیم، وقتی می‌بیند که پلنگان هم خوی پلنگی دارند و در شهر کسی نیست که دل نگهدار او باشد با وداعی که از سنگ ناله برمی‌انگیزد، شیراز را پشت سر می‌نهد، چوبدست طلب بر دست و پای‌افزار پویش بر پای، به‌راه می‌افتد و می‌خواند.

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار

چو ماکیان به در خانه چند باشی خوار
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار


اما در عین حال، رند شیرازی غریبان را خوب می‌شناسد و هم اوست که از لاف غربت سخن گفته و ترا از آن برحذر داشته.

غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آب است یک چمچه دوغ

گر از من دروغی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ


نظیر سعدی بسیار اندکند. ناصرخسرو قبادیانی را داریم با آن سفرنامه شگفت‌انگیزش و تنی چند دیگر از صاحبان سخن؛ اما در هر حال، اکثریت با همۀ آنهاست که نه مفهوم سفر را شناخته‌اند و نه می‌خواسته‌اند که بشناسند.
اگر قبول کنیم که شناخت ما از دو واژه سفر و غربت عمقی در حد یک بند انگشت دارد به‌جرأت می‌توانم بگویم که واژۀ مهاجرت یک کلمۀ غریبه برای همۀ ما بوده است.

(2)
هجرت به حجرۀ مجاور

ما از مهاجرت واژۀ هجرت را بیشتر می‌شناختیم. و این که مهاجرت رسول اکرم از مکه به مدینه. مبدأ تاریخ اسلام شده است.

هجرت در چشم همه ما تا همین چهار سال پیش یک امر نبوی و الهی بود و البته بعد فهمیدیم که امامان، نایب امامان، حجج اسلام، زیارتنامه‌خوانها و حتی طلاب اولیه جامع‌المقدمات هم می‌توانند هجرت کنند. فرضاً از مشهد به قم یا از قم به کربلا و یا حتی گاهی نیمه‌شب از این حجره به حجرۀ مجاور؛ والله اکبر!

اما حالا کلمۀ مهاجرت را می‌شناسیم. چون اعلانهای روزنامه و رادیوی فارسی در غربت برای ما به‌صدای بلند و گاهی هم با عشوۀ نیمه‌آمریکایی و نیمه‌ایرانی از وکلای مهاجرت، ادارۀ مهاجرت، قوانین مهاجرت حرف می‌زنند و من حالا تازه می‌فهمم که بسیاری از اسامی خانوادگی ایرانی که پسوند و یا پیشوند مهاجر با خود داشته‌اند از کجا آمده است.

مهاجرت برای ما ایرانیها اگر هم اتفاق افتاده است لااقل با این واژه تعریف نشده. کلماتی چون جلای وطن، عزم دیار دیگر کردن، مجاورت در اعتاب مقدسه، مقیم شهری دیگر شدن، تلخی و درشتی مهاجرت را نرم می‌کرده است. حقیقت این است که ما در تاریخ، مهاجرتهای جالب داشته‌ایم، نه آنقدر دور که به ینگه‌دنیا بیاییم. اما از یاد نبریم که با امکانات و اسباب سفر گذشته، مهاجرتهای ما هم خود واقعاً هجرتی بوده است.

آیا هرگز به این اندیشیده‌اید که چرا زبان فارسی در هند چنین شکوفا و پربار شده است؟... آیا هرگز پرسیده‌اید که تمامی فرهنگ اوستائی و پهلوی ایران باستان پس از حمله عرب چگونه در هند محفوظ ماند؟

آیا هیچوقت فکر کرده‌اید که چرا هند برای روشنفکران دوران تاریک فشارهای مذهبی و سیاسی، پناهگاه بوده است؟... پاسخ آسان است.

هند همسایه و خواهر بزرگ تمدن آریایی، همواره آغوش گشاده‌ای به روی فرهنگ و ادب ایرانی داشته است و مهاجرت و استقرار نسلهای پی در پی ایرانی در آنجا تا بدان اندازه عمیق و ریشه‌دار شد که در طبقه‌بندی شعر کلاسیک فارسی از جهت سبک بعد از سبک‌های ترکستانی، خراسانی، عراقی، سبک هندی جای مشخصی دارد. سبک هندی را هندوان اختراع نکرده‌اند، این در نتیجه ریشه گرفتن و پایدار شدن مهاجران ایرانی در هند بود که ما ناگهان امیرخسرو دهلوی را داریم و در همین سالهای آخر اقبال لاهوری را در راستای قامت تاگور.

نکته ظریف شاید این باشد که هندوستان در آن زمانها، ادارۀ ایمیگریشن، افسر ایمیگریشن، وکیل ایمیگریشن نداشته و لاجرم با آغوش باز خود، به‌جای گفتن کلمه ایمیگرنت یا مهاجر، به مسافران ایرانی خوش‌آمد می‌گفته.

نه! مثل این که شاید هم داشته. چون شعری به‌خاطرم آمد. در زمان صفویه گویا شاعری از دست عیال مقدسه‌اش که مرتب راپرت میخواریهای پنهان شوهر را بنا به‌وظیفۀ سازمان اطلاعاتی نمی‌دانم چند میلیونی زمان، به شحنه می‌داده و لابد استاد صبح به صبح تخته شلاق می‌شده، برمی‌دارد یک نامۀ یک‌بیتی به رفیقی که گویا او هم از همین بلا گریخته و به هند رفته است می‌نویسد:

روم به هند دلم زین جهان بسی تنگ است
علاج درد دلم موی صندلی‌رنگ است


و رفیقش که گویا پس از فرار از چنگ زن مو مشکی ایرانی به چنگ عیال موی‌صندلی رنگ هندی‌الاصل گرفتار آمده و صندل زلف حریف چاره‌ای برای دل درد او شده، در جواب می‌نویسد: «مرقومۀ شریف زیارت شد، نه داداش:

میا به هند برو با خدای خویش بساز
به‌هرکجا که روی آسمان همین رنگ است»


غرض از تذکر این نکته این بود که بگویم هند و حد اکثر عثمانی در این سالهای آخر، دو ملجأ و فرارگاه ایرانیانی بودند که قصد هجرت از ایران را داشته‌اند و البته نباید از یاد برد که برخی از مؤمنان ایرانی نوعی مهاجرت اختیاری را هم با عنوان «مجاورت در اعتاب مقدسه» برمی‌گزیدند تا به نماز و دعا، روز و شب بگذارند.

برای این که تعریفی از خود به‌دست داشته باشیم باید از روبرو با این سه واژه، سه واژۀ لعنتی سفر، غربت، مهاجرت مواجه شویم و بگوییم که در حال حاضر کلا ما مسافران غریبی هستیم که در مهاجرت به‌سر می‌بریم.این اطلاعات ناگزیر ما را می‌برد به یک طبقه‌بندی، طبقه‌بندی از آنها که در اینجا دارند زندگی می‌کنند، این طبقه‌بندی شاید چیزی شبیه طبقه‌بندیهای تاریخ طبیعی است.

(3)
طبقه‌بندی

گروههای عمدۀ ما البته به تشخیص این بنده از این قرار است:

اول ـ مهاجران از پیش تدارک هجرت دیده: اینها عده معدودی هستند که به‌دلائل فرهنگی از قبیل ریشه‌های تحصیلی، خانوادگی از قبیل داشتن همسر آمریکایی، اقتصادی از قبیل تجارت، شناخت بازار آمریکا، سیاسی از قبیل اختلافهای بنیادی با رژیم گذشته، به‌تدریج به اینجا آمده‌اند و عدد آنها در سالهای آخر کمی بیشتر از معمول بوده است.

دوم ـ خوش‌باوران روزهای خوش: که به‌دلیل ثبات وضع ایران، اتمام دورۀ کاری خویش در آن کشور، وجود فرزندان محصل در این کشور، چند سفر تفریحی برای دیدار و روبوسی نور چشمی‌ها بدین طرف آب و ملاحظه برخی از تنعمات اینجا، خانه و زندگی تهران را فروخته و با تصور این که به نصف این قیمت و با اقساط حلوا جوزی می‌توان در آمریکا و بخصوص کالیفرنیا خانه‌ای لب اقیانوس خرید و با دریافت حقوق تقاعد به دلاری هفت تومان و ده شاهی، سلطنت بی تاج و تختی داشت، بار و بنه را بسته و پیش از حوادث به اینجا آمده و حتی به دریافت طلسم باطل‌السحر کارت سبز هم نائل آمده و به بقیۀ رفقا نامه پشت نامه و توصیه پشت توصیه کردند که بفروش و بیا.

به‌خدا در سال هفتاد و هفت یکی از همین دوستان که در اورنج کانتی ساکن بود آمد تهران یقه مرا گرفت که «دکتر جان، با بیست سال سابقه و بیست روز حقوق خودت را بازنشسته کن، بپر بیا کالیفرنیا، پرتقال داره قد طالبی، دختر داره مثل هلو و اتفاقاً هلو هم داره مثل دختر، معطل چی هستی!»

البته خانمها و آقایان می‌دانند که هلوهای اینجا با همه خوش‌آب و رنگی بسیار بی‌مزه تشریف دارند.

سوم ـ سوت شده‌ها: اینها گروهی هستند که دست تقدیر آنها را به تفاریق ایام چند ماه، چند هفته یا چند روز، پیش از وقایع به علت‌هایی از قبیل بورس دانشگاهی، ضرورت معالجه، دیدار کسان و بستگان به اینجا سوت کرده و بعد وقتی که دیده‌اند هوای دیگری جاری است مانده‌اند آن هم یک لنگه‌پا تا ببینند چه می‌شود. اینها از آن دسته آدمهایی هستند که به رادیوهای موج کوتاه چسبیده‌اند، تمام روزنامه‌های فارسی را می‌خوانند و منتظرند که کار تمام شود.

چهارم ـ فوت‌شده‌ها: اینها گروهی هستند که همان روزهای اول با وزشهای تندبادهای موافق و مخالف از صفحۀ خاک وطن فوت شده‌اند منتهی فرصت را از دست نداده و لااقل از سبک وزن و سنگین‌قیمت هرچه داشته‌اند در توبره‌ای به‌دوش کشیده‌اند و حالا آنها هم با علیامخدره، «رادیو موج کوتاه»، شب و روز به بستر می‌روند و برمی‌خیزند.

پنجم ـ جان بدر برده‌ها: که گروه سعادتمندی هستند که یا همتایانشان خونین کفن روی در نقاب خاک کشیده‌اند، یا در بند و زندانند و اینان به دست تقدیر و باور کنید بسیاری از آنها به‌خاطر دل پاک، یا اعتقاد به حقیقتی جان از معرکه به‌در برده‌اند، و بهای این عمر دوباره را خوب می‌دانند. اینها شاید کمتر از هر گروه دیگری در قیل و قال روز گرفتارند و نزدیکتر از همه به مفهوم مسافر غریب مهاجر قرار گرفته‌اند.

مجموعۀ این پنج گروه که به ذهن من رسید جمعیتی را تشکیل می‌دهد که ما هستیم. یعنی ایرانیان به‌غربت گرفتار آمده مقیم ینگه‌دنیا. یک نقد واقع‌بینانه از اوضاع و احوال روحی این غریبان اجباری یا اختیاری می‌تواند راهگشای آینده، و نیز شاید پاسخگوی پرسش آقای صالح دربارۀ علل عدم موفقیت نسبی ما باشد.

(4)
خاله‌مردک‌ها و عمه غمبرک‌ها


ما در غربت آفاتی داریم و لذاتی؛ به این معنا که عارضۀ غربت و مهاجرت از نظر خلق و خوی انسانی، پیدایی دو گروه بزرگ را سبب شده است.

اول ـ گروه خاله مردک‌ها و عمه غمبرک‌ها:

دوم ـ گروه پهلوان امیدها و امیدبانوها:

حال بپردازیم به شناخت هر یک از این دو گروه به‌اختصار:

خاله مردک اصطلاحی است که من در برابر اصطلاح تهرانی خاله‌زنک در آمریکا کشف و وضع کرده‌ام. در تهران قدیم و جدید خاله زنک‌‌ها دسته‌ای از زنان بیکار کوچه و یا محله‌ای بودند که چون هنری جز نشستن و زائیدن شیران نر نداشتند، صبح همین که شوهرشان سر کار و بچه‌هایشان به مکتب می‌رفتند، هر روز در خانۀ یکی گرد هم می‌آمدند، بساط آش رشته‌ای پهن می‌کردند و می‌پرداختند به وراجی و غیبت و عیبجویی. تا ظهر می‌شد، بعد از خوردن آش رشته و فرو نشستن دم آن، باقلا سبز یا سیب زمینی پشندی بار می‌گذاشتند و باز هم به آن مذاکرات ادامه می‌دادند تا ناگهان متوجه پریدن آفتاب می‌شدند و خاک بر سرم گویان چادر به‌سر می‌انداختند و می‌رفتند که تدارک شام شب ببینند. تمام روز خاله زنک‌ها به این می‌گذشت که شایعه‌سازی کنند دربارۀ دماغ دختر مشت اکبر که سالک نصف آن را برده است یا احمد آقای قناد که می‌خواهد سر زن نازنینش هوو بیاورد.

خاله‌زنک‌ها به‌مرور ایام وقتی ترقی کردند، بساطشان را از خانه‌ها به سلمانی‌ها بردند و زیر سشوارها در حالی که آندرانیک و سبو و بهرام هم با آنها همنفس می‌شدند شایعات را برای یکدیگر نقل می‌کردند و به‌جای آش رشته و باقلا، نان خامه‌ای و رولت در گردش بود و فال قهوه رونق بسزایی داشت. حرف می‌زدند، منتهی دربارۀ این که دکتر تهمتی پدر دماغ دختر آقای زهره‌نژاد را درآورده و طفلکی به‌شکلی درآمده که سگ هم نگاهش نمی‌کند. یا این که زی‌زی خانم یعنی زینت خانم به‌نظرم زیر سرش بلند شده و دلداری گرفته. خاله زنک به این گونه، مفهوم کامل بیکاری، بی‌مسؤولیتی و نیندیشیدن بود.

در رده‌های خیلی پیشرفته، خاله‌زنک‌ها اطلاعاتی دربارۀ چاشنی خورشها، مقدار لازم چیت برای لحاف و نتایج حاصله از افزودن پوست گردوی خشک به حنای سر، جهت پررنگ‌تر شدن رنگ مو قناعت می‌کردند.

خاله مردک، اما موجود غربت آفریده‌ای است. نیمی مرد و نیمی زن، خاله مردک‌ها انسانهایی هستند که در تهران سرشان شلوغ بود. از فرط کار یادشان می‌رفت که صبحانه بخورند، مرتباً در سمینارها و جلسات و کمیسیونها چای می‌آشامیدند. چندین سکرتر و تلفن داشتند و به‌هرحال، کاری هم می‌کردند. حالا دست روزگار ایشان را به اینجا فرستاده. اینک آقا نه کاری دارد نه مسؤولیتی و نه تخصصی که به کار اینجا بخورد.

این است که صبح که چشمش را باز می‌کند و ریشش را می‌تراشد، اول محبوب عزیزتر از جانش، رادیو را بغل می‌زند و بعد صندوق پست را به‌امید روزنامه می‌کاور و بعد می‌دود طرف تلفن.خاله مردک‌ها عاشق تلفن هستند و شایعات سیاسی که از منابع موثق دست اول می‌گیرند و تحویل منابع خیلی موثق‌تر دست دوم می‌دهند، تمام روز آنها در صبح به این می‌گذرد که خبر کودتا، حرکت قوا و شروع بلوا را به این و آن برسانند. اما کاش کار به همین جا تمام می‌شد.

نه، اینطور نیست. وقتی سیاست ته می‌کشد ناچار باید از دیگران گفت و حرف و شایعه ساخت. «بیچاره سرهنگ صمدانی کفگیرش به ته دیگ خورده. بدبخت دکتر الهی نه می‌تواند بماند، نه می‌تواند برگردد. طفلکی حسن شهباز روزی سه دفعه پیاده باید برود چاپخانه و برگردد.»

از این حد هم که می‌گذرند، همه مختصری آشپز و کدبانو شده‌اند. در مذاکرات تلفنی، خاله مردک‌ها با هم از هنرهای آشپزی حرف می‌زنند که «چه قرمه‌سبزی بدون شنبلیله‌ای درست کرده بودم». و آن دیگری درمی‌آید که «برنج درآوردم قد یک بند انگشت».

خاله مردک‌ها به تمام حرکات مثبت، کار به معنی واقعی، جنبش برای رها شدن از این گردباد نکبت، اگر نه به چشم تمسخر، به دیدۀ تحقیر می‌نگرند. در کنار خاله مردک‌ها، گروه عمه غمبرک‌ها قرار دارند. اینها خانمهایی هستند که الهی بمیرم، شلوغ و پلوغ شده و آن پالتو مینک را جا گذاشته، و حالا همین که توی این گرمای لس‌آنجلس هموطن مینک پوشیده‌ای را می‌بیند اشکش سرازیر می‌شود. زیر سشوار که می‌رود یاد فریاد زدنهایش زیر سشوار تهران در سلمانی می‌افتد و زارزار گریه می‌کند.

همین که هوای مرطوب و نسیم مهربان اقیانوس به چهره‌اش می‌خورد، ویلای شمال یادش می‌افتد و های‌های مثل ابر بهار می‌گرید. عمه غمبرک که اگر فرض کنیم نامش تاجی خانم است، با کمترین اشاره ابروی خانم دیگری، از کوره در می‌رود و چرخیدن نابهنگام خانم دوستش را به بی‌اعتنایی حمل می‌کند و باز هم یا علی گریه. بچه‌ها اصطلاحاً می‌گویند «تاجی جون تاچی شده».

(5)
پهلوان امیدها و امیدبانوها

حرفهای من ادعانامه‌ای علیه این یا آن نیست. ذکر مصیبتی مشترک است از آفات غربت. و پاسخی به این که آن بخش نسبی عدم موفقیت ما، مولود وضع روحی این آدمهاست که نه خود کار می‌نند و نه کار کسی را جدی می‌گیرند. اما در برابر این آفات، ما لذاتی هم داریم.
اینها پهلوان امیدها و امیدبانوها هستند.

پهلوان امید مردی است که باور کرده است غربت پایان زندگی نیست. بخش دیگری از زندگی است. او که به‌مانند درخت میانسال از ریشه برکنده‌ای است، توانسته با گذشتۀ کی بودم خود وداع کند و به امروز کی هستم بیندیشد. امیدبانو نیز چون اوست. او دیگر فکر نمی‌کند که نباید لاک ناخنش بریزد یا دستش خط بردارد. امیدبانو معتقد است که این چنگ
و دست را برای ستیزه با دشمن تنگدستی و غربت باید به‌کار برد.

پهلوان امید و امیدبانو هر دو رو به‌کار آورده‌اند. کارهای ساده و کوچک، اما کاری که می‌توان با آن ریشه‌ها را دوباره در خاک استوار کرد. آنها بستنی‌فروشی می‌کنند، رستوران دارند، در فروشگاه کار می‌کنند، و یا یک شرکت کوچک درست کرده‌اند. می‌کوشند که با یاری تجربه و به پشتوانه همت، در برابر غول مهاجرت و غربت از پا درنیایند.

موضوع کار آنها اسباب شوخی و مسخره خاله مردک‌ها و عمه غمبرک‌هاست. اما باور کنید که آنها در کار ساختن آن بخشی از سؤال آقای صالح هستند که صورت منفی ندارد. آنها دارند ریشه‌های از خاک برآمده را دوباره در خاک جای می‌دهند.
پهلوان امید گاهی هجده ساعت کار سنگین بدنی می‌کند و دیگر وقت ندارد که از احمدآقا بپرسد «خوب قربان،تازه چه خبر؟»

امیدبانو آنقدر خسته است که یادش رفته رنگ موی لانکم بهتر است یا ئورآل. اینها در گیر و دار زندگی امیدساز خود روی خاک بیگانه، قد علم کرده‌اند.جواب آقای صالح از همین جا می‌آید، که اگر ما به نسبت موفق نیستیم یکی از دلائلش ترمزهای نیشخندها و پوزخندهای خاله مردک‌ها و عمه غمبرک‌ها به پهلوان امیدها و امیدبانوهاست. و این که نتوانسته‌ایم بفهمیم امروز، روز دیگری است.

(6)
تلخ و شیرین، زشت و زیبا

اما در پایان این بحث، دلایل چند دیگری را هم فهرست‌وار برایتان برمی‌شمرم. ما به‌نسبت موفق نیستیم زیرا:

یک: بسیاری از ما به‌عادت تکروی و فردگرائی ایرانی می‌خواهیم همه چیز را از خود بدانیم، خود آغاز کنیم، خود تجربه کنیم، همه می‌خواهیم در آمریکای کشف‌شده توسط کریستف‌کلمب، کریستف‌کلمب‌های ایرانی باشیم. عادت به مبادلۀ درست اطلاعات، با صداقت از تجربه‌ها حرف زدن، یکدیگر را آدم دانستن نداریم. فکر می‌کنیم که حتماً در راهنماییهای یک ایرانی به ایرانی دیگر کلکی هست، حتی در لحظه‌ای که داریم غرق می‌شویم کسر شأن‌مان می‌آید که از زورق سوار با تجربه بپرسیم، پایاب این گرداب کجاست؟

دو: بسیاری از ما هنوز مفاهیم واقعی سفر، غربت، مهاجرت را نشناخته‌ایم و به این جهت به آن به‌صورت سنتی و شاعرانه نگاه می‌کنیم و به امید «روز هجران و شب فرقت یار آخر شد» زندگی می‌کنیم. زندگی روز به‌روز، لحظه به لحظه، با چمدانی نیمه‌باز و امیدی که یک روز بالا می‌گیرد و یک روز می‌میرد. و سرانجام به ما مجال تصمیم‌گیری، ریشه‌یابی، و از روبرو با حقیقت مواجه شدن را نمی‌دهد.

سه: خود جامعۀ آمریکا با بحران تازه‌ای از ارزشها روبروست که برای آمریکایی متوسط هم مسأله است، چه رسد به ما، این بحرانها را نمی‌شناسیم.

اما در برابر این عدم موفقیت‌ها، موفقیت‌هایی داریم که نمی‌توان آنها را نادیده و دست کم گرفت:

یک: ما در شرایط استثنائی، زمان استثنائی به اینجا آمده‌ایم.
ما را دو سال تمام آدم‌دزد، راهزن، جانی خوانده‌اند و ما باز هم ایستاده‌ایم و مانده‌ایم.

دو: قابلیتهای انعطاف پهلوان امیدها و امیدبانوها ما را به یک استقرار موفق رسانیده است.

سه: انسانهای ملل دیگر در اینجا خیلی زود از هم گسیخته‌اند، ما می‌بینیم که امروز اسباب به‌هم پیوستگی‌ها زیادتر می‌شود و همین مجلس نمونۀ خوبی از آن است.

چهار: ما هنوز به‌یاری و پایمردی بسیاری از برادران خود در اینجا سر پا ایستاده‌ایم، کمکهای مادی و روحی بسیار از ما به یکدیگر توانسته است ما کشتی‌شکستگان را با تخته‌پاره‌های امید نگهدارد. منتها باید این کمکها و یاری‌ها شکل بگیرد، سازمان پیدا کند، رنگ ایرانی بیابد و آن قدرت بی‌همتای ایرانی در آن متجلی شود. ما راه درازی در پیش داریم، چه بخواهیم بمانیم و چه بخواهیم برگردیم. این راه را باید با حوصله مطالعه کرد و دید که چه کس یا کسانی می‌توانند راهنمای ما باشند و ما در کجا می‌توانیم راهنمایی کنیم.
و همین!
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود