هوشنگ ابتهاج - سایه
صدرالدین الهی شمارۀ ویژۀ عید که در آخر اسفند منتشر شده همراه بود با شعری از رضا مقصدی شاعری که هرگز او را ندیدهام و همیشه شعرش را دوست داشتهام. بر پیشانینبشت شعر مقصدی یادآور شده بود که: «این روزها هشتادسالگی هوشنگ ابتهاج (هـ . الف. سایه) است و به همین خاطر بزرگداشتی در کلن برایش گرفتهاند» و بعد غزلی را که سالها پیش به او تقدیم کرده بود برای صفحه شعر ویژهنامه نوروز کیهان (چاپ لندن) فرستاده بود.
احساس کردم که باید در بارۀ سایه بنویسم. حالا از نسل آنها او و سیمین بهبهانی برای من باقی ماندهاند. سعی کردم خود سایه را که چندین سال بود از او بیخبر بودم، پیدا کنم و تبریکی بگویم و حالی بپرسم. از رفقای مقیم آلمان سرانجام دوست عزیزم «رفیق علی» بدادم رسید و تلفن سایه را به من داد و هم او بود که گفت مجلس باشکوه بزرگداشتی برای او برپا شده و او خبرش را بهوقت در «پیک نفت» و نیز «راه توده» گذاشته و این بنده غافل از آن بیخبر بودهام. با سایه صحبت کردم. خوب و سر حال بود. از احوال مثنوی بزرگش پرسیدم، گفت: «مجوز گرفته ولی هنوز «ترخیص» نشده و بخشی از آن را برایم فرستاد که در همین صفحه میخوانید.
بعد از آن بهسراغ دفتر هنر ویژۀ سایه رفتم. این دفتر را بیژن اسدیپور طنزپرداز، کاریکاتوریست و کوشندۀ خستگیناپذیر فرهنگی در اسفندماه 1374 در آمریکا منتشر کرد. اسدیپور باچاپ این ویژهنامهها حق بزرگی به گردن نویسندگان و شاعران معاصر ما دارد و ای کاش که جامعۀ زهوار دررفتۀ در مهاجرت گرفتار ما، اندکی همت داشت و اسدیپور را از طریق حمایت واقعی به این کار تشویق میکرد تا دفترهایی که دربارۀ چوبک، جمالزاده، فروغ فرخزاد، سایه، سیمین دانشور، صادق هدایت و... چاپ کرده است بهجای سالی یک بار لااقل سالی دو بار تهیه و منتشر میشد.
در دفتر هنر ویژۀ سایه بسیار کسان دربارۀ او گفتهاند و اظهار نظر کردهاند همچنانکه زندگینامۀ کاملی از او چاپ شده است. من بهتر آن دیدم که در این یادداشتهای بیتاریخ حرفهایی را که در محضر خود او در جلسهای که در دانشگاه برکلی بهسعی همکلاس و دوست از دسترفتهام حمید سماوی و گروه بررسی مسائل ایران تشکیل شده بود زدهام و بعد از آن اینجا و آنجا تکههایی از آن افتاده بود و بیژن اسدیپور بهسعی تمام آنها را گرد آورد و یکجا در «دفتر هنر» شماره 5 ویژه سایه چاپ زد، چاپ کنم و همراه با آن چند نکته دیگر را هم بیاورم با تبریک دیرشدهای بهمناسبت هشتادمین سال تولد شاعری که بسیار او را تلخ و نچسب می دانند و من همواره از صحبت شیرینش و دلبستگیهای دیرینش تا بهامروز لذت برده و دوستش داشتهام.
گریۀ پنهان دوش
مجله کاویان بهمدیریت برادران مشفق همدانی که کتابفروشی و انتشارات صفیعلیشاه را داشتند، هفتهای یک بار منتشر میشد. همکاران این مجلۀ هفتگی از نامداران ادب و سیاست آن روز ایران بودند و مجله وزنی بیش از همگنانش، ترقی، صبا، تهرانمصور و اطلاعات هفتگی داشت. از آنها جوانتر مینمود و به همین سبب آرزوی جوانها بود که نامشان در آن بیاید.
من نخستین کارهای مجلهای خود را با «کاویان» آغاز کردم یعنی رپرتاژهایی از گودهای جنوب شهر و گزارشهای اتفاقات سیاسی ازجمله رفراندم معروف مرحوم دکتر مصدق با همراهی نجیبترین عکاس روزنامهها فریدون رضازاده. در این مجله به سیاق همۀ مجلات آن روز یک صفحۀ ادبی هم بود که هرچند گاه یک بار اشعار شاعری را با نام مستعار «هـ . ا. سایه» چاپ میزد. شعرهایی که با شعرهای مشابه متفاوت بود. خیلی دلمان میخواست این «هـ . ا. سایه» را که میگفتند شاعر جوانی است و از غزل به شعر نو روی آورده است ببینیم.
اما «سایه» همیشه از جمع گریزان بود و شعرهایش پا بهپا با ما حرکت میکرد. عشق ناب بود و تصویر التهاب جوانی.از میان آن شعرها، من یک بند از یک شعر او را همواره با دلم به اینجا و آنجا میبرم. هر وقت به یاری میرسم که چشم اشکبارش را از من پنهان میدارد، یا میکوشد تا رنگ اندوه را از آسمان چشم بزداید، برایش میخوانم:
چون صفای آسمان، در صبح نمناک بهار،
میتراود از نگاهت گریۀ پنهان دوش.
آه، ای چشم گریزآهنگ سامانسوخته!
بر چه گریان گشته بودی دوش؟ از من وامپوش
آیا گمان میبرید بهتر از این میتوان سبب گریستن را از کسی پرسید؟
همه شاعران آن دوران از چپ : فریدون مشیری،فروغ فرخزاد،سایه،نادر نادر پور،،محمد قاضی،لعبت والا،سیمین بهبهانی،منصوره نادر پور (خواهر نادر نادر پور )
چو یکی بوسۀ گرم
با «سایه» آشنا شدم. با آن سبیل پرپشت. چشمهای شیطان بهظاهر آرام و برخلاف سیاوش کسرایی کمحرف و نه چون او پرجوش. ما هم به دنیای شعر قدم گذاشته بودیم. پدرم همواره میگفت اگر شعر نگفته باشی و می ننوشی حتماً مسلمان خوبی هستی ولی بیشک باید که در اصالت ایرانی بودنت تأمل کنی. شعرهایمان را با هیجان برای هم میخواندیم. کسرایی معلمی میکرد و ایراد میگرفت و «سایه» همواره خاموش بود. مثل این که میدانست ما آب روانیم و او ریگ ته جوی شعر معاصر.
در آن روزها حتی شعرها هم سیاسی بودند. برخی در حد قطعنامههای روزهای میتینگ و سرشار از موضوعات روز که یاد آدمی نمیماند. طفلکی شعر! یک روزه تلف میشد.
یک عصر دلربای آخر زمستان بود. در حیاط اندرونی اسعدالسلطنه راستکار زیر کرسی نشسته بودیم و پنجره باز بود. همه سازمانی و سازمان گرفته بودند مگر من بی سر و سازمان! مثل همیشه، فهیمه راستکار و علی برادرش سر و صدا میکردند.
آفاق خانم دستی به صورت برده، آماده میشد که از خانه بیرون برود. فکر میکردیم یواشکی میرود که رفیق خسرو را ببیند در پنهانگاه. و بحث داغ ما شعر سیاسی بود که اصلا به شکفتن بهار روی پوست آبستن شاخهها کاری نداشت. سیاوش با جوش و خروش همیشهاش حرف میزد و «سایه» گوش میداد. دلمان برای یک شعر خوب تنگ شده بود. شنیدن شعر خوب مثل بوسیدن سپیدهدم است وقتی شب را میشکافد.
فهیمه گفت: «سایه»! شعر تازهات را بخوان.
همه ساکت شدیم. «سایه» بیتعارف با صدای بم و گرفتۀ جویده و نیمجویدهاش خواند:
چو یکی بوسۀ گرم،
چو یکی غنچۀ سرخ،
دل خود را به تو میبخشم،
ناظم حکمت.
و نهتنها دل من،
دل هر کودک و زن،
دل هر کس که شناخت،
بشرینغمۀ امید تو را
ناظمحکمت شاعر کمونیست مسلول ترک در زندان بود و هیچ مقاله و قطعنامهای با دل من و بهگمانم دل هر کودک و زن، کار این شعر «سایه» را نکرد. شعر سیاسی یعنی این و همین.
ای زندگی و مرگ تو آموختنی
مرتضی کیوان جزو گروه اول افسران تودهای بود که محکمۀ نظامی حکم اعدام در حقشان صادر کرد. ده نظامی به سرکردگی سرهنگ سیامک افسر ژاندارمری و کمونیست سالهای رضاشاهی و سرهنگ مبشری فرمانده دانشکده افسری احتیاط و دو غیر نظامی که یکی از آنها مرتضی کیوان بود.
هرگز نمیتوانستم باور کنم این رفیق آرام و منطقی و تیزهوش روزهایی که ما زیر کرسی خانۀ سیاوش کسرایی با سر و صدا شعرهای صد تا یک قازمان را میخواندیم، در آن سطح از مسؤولیت حزبی و سازمانی باشد که گذرش به جوخۀ اعدام بیفتد.
«سایه» با او حتی بیش از سیاوش نزدیک بود. بهنظر میرسید که دوتایی گاهی «جدی» بودن ما را در شعر و یا لااقل خود را «خیلی» جدی پنداشتن بهعنوان شاعر، دست میانداختند. مرتضی اگر در موردی نسبت به شعری اظهار نظر میکرد، هم خیلی درست بود و هم منطبق بر یک نوع نقد بیغرض و آگاهانه.
وقتی که اعدامش کردند ناگهان قهرمان آرزویی همۀ جوانهایی شد که شاید دلشان میخواست در صف ایستادگان بمیرند و این ربطی به مشرب سیاسی او نداشت بلکه بیشتر از منش دلاورانۀ او از دستگیری تا اعدام حکایت میکرد. مهدی بهرهمند که از طرف کیهان ناظر اعدام دستۀ اول بود و بعد سه روز در خانهاش افتاد و استفراغ کرد، در اداره به من گفت: افسرها اگر محکم تا پای چوبه رفتند افسر بودند، این پسر جوان غیر نظامی از همه محکمتر رفت.
سیاوش چندی بعد برای من حکایت کرد که پوری خانم سلطانی همسر مرتضی آخرین نامۀ او را که تقریباً نامۀ خداحافظی وی در یک قدمی مرگ بوده است نشانش داده و متذکر شده است که مرتضی حتی در آن نامه دست از وسواس «نقطه و ویرگول» برنداشته! چون معروف بود که مرتضی بهعنوان سردبیر و ویراستار، تا نقطه و ویرگول یک مقاله درست نباشد اجازۀ چاپ آن را نمیدهد و کارگرهای حروفچینی و مصححین چاپخانههای آن روز با حروف دستی از دست مرتضی شکار بودند!
حالا خانم پوری سلطانی به سیاوش نامهای را نشان داده بود که نقطهها و ویرگولهایش سر جایشان بودند و صاحبش در راه آن که در کتاب ابدیت بهچاپ برسد.
در مرگ مرتضی پنهانی گریستند و گریستیم. شعرهای نجوایی بسیار گفته شد و خواندیم تا اولبار که احمد شاملو از سال بد و سال باد و سال اشک و سال شک و سال خون مرتضی و سال اشک پوری، در کتاب «هوای تازه» سخن گفت.
«سایه» اما در آن سالها چیزی نگفت یا من نشنیدم و ندیدم. اینجا بودم در تبعید خودخواسته که کتاب «یادگار خون سرو» او به دستم رسید. کتاب را که بعد از انقلاب درآمده بود به رفیق اعدامشدهاش هدیه کرده بود، با این عبارات:
«به رفیق شهیدم مرتضی کیوان
که شعر من در سروستان شهیدان
یادگار خون اوست.»
و در همین کتاب سه شعر «درس وفا»، «کیوان ستاره بود» و «خونبها» را به مرتضی هدیه کرده بود. من از میان این سه شعر، کوتاهترین را که بهنظرم صمیمانهترین میرسد برایتان نقل میکنم. شعری که در حول و حوش روزهای پس از مرگ مرتضی در 27 مهرماه 1332 سروده شده است. این خالصترین بازتاب درد مردی است که همنفس شجاع خود را از دست داده است.
درس وفا
ای آتش افسردۀ افروختنی
ای گنج هدر گشتۀ اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموختهایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی
خنده زد که تازیانه با من است
وقتی به سنگ خوردیم و شکستیم و پراکنده شدیم، هر یک تکۀ ما به جایی افتاد. میخانهها پر و خمارخانهها فراوان شد. هر کسی به گوشهای افتاد و کاری در پیش گرفت. «سایه» غزلش را دوباره بغل زد. دست و رویش را شست. تاجی بر سرش نهاد. غزلش شد آنچه که دل میخواهد و ترانه ساخت.
تا تو با منی ترانه با منست
بخت و کام جاودانه با منست
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با منست
یاد دلنشینت ای امیدجان!
هر کجا روم، روانه با منست
ناز نوشخند صبح اگر تراست
شور گریۀ شبانه با منست
برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
رقص و مستی و ترانه با منست
گفتمش: من آن سمند سرکشم
خنده زد: که تازیانه با منست
سالی چند گذشت و ما سمند سرکش و «سایه» را گم کردیم. پرسیدیم، گفتند که رام تازیانۀ محبت بانوی بلندهمتی است که:
«گلهای سپید صبحگاهی بر صفای او رشک میبرند».
سایه و جهانپهلوان
ما بهجای میخانه و خمارخانه به یک هفتهنامه آویختیم. جوهر جان ما این بود که کیهان ورزشی درآید؛ جوانها بخوانند و دنیا را با چشمی دیگر ببینند.
یک شب با مهدی درّی در تالار کشتی محمدرضاشاه مسابقهها را میدیدیم که بنویسیم. درّی برگشت به دو نفر که در ردیف بالا در آخرین سکوها نشسته بودند دست تکان داد. نگاه کردم «سایه» و سیاوش آنجا نشسته بودند. «سایه» یک دوربین هشت میلیمتری فیلمبرداری داشت و آمده بود فیلم بگیرد. درّی گفت «اینها عاشق تختی و کشتی او هستند.» رفتم بالا هر دو را بوسیدم. «سایه» باز ساکت بود و چشم و دوربینش به کشتی. و سیاوش با من از شعری گفت که برای تختی سروده بود. هفتۀ بعد آن را به درّی داد و چاپ شد:
«جهانپهلوانا صفای تو باد».«سایه» در راهی که ما میرفتیم عاشقی میکرد. خدا کند آن فیلمها را داشته باشد، چرا که این روزها من سخت لازمش دارم.
سایه پس از یک سال تحمل زندان جمهوری اسلامی گویا بهوساطت مرادش شهریار، آزاد شده بهدیدار او در تبریز رفت. این آخرین عکس شهریار است با شرحی که ما از زبان دو شاعر نوشتهایم:
سایه: شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوهگسارا تو بمان
شهریار: سایهجان رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
شهریارا تو بمان
یادم نیست سال 40 یا 41 بود در تبریز بعد از بیست سال پیر مرد را سر صحبت آوردم. در دنیای تازهای قدم گذاشته بود. دیگر آن شهریار غزل که غزالی وحشی را به غزلی صید میکرد، نبود. سه روز از صبح تا شب ضبط صوت من باز بود و شهریار حرف میزد. غزل میخواند. آواز میخواند. از دنیای دیگرش میگفت و یک وقت ناگهان از من پرسید:
ـ از «سایه» چه خبر، او را میبینی؟
و پیش از آن که من جوابی بدهم اشکش سرازیر شد و به هقهق افتاد. مثل پدری که پسری گرامی را گم کرده باشد. وسط گریه و اندوه گفت:
ـ «سایه» تمام غزل بعد از من است.
به تهران که برگشتم «سایه» مطلب شهریار را خواند و مرا یافت. تمام آن نوار را یک شب در خانهاش با دستگاههای خیلی پیشرفته ضبط کرد و در حال ضبط، همان حال شهریار را داشت. خدا کند آن نوار را داشته باشد. مال من، هم کهنه شده، هم ضبطش قابل تبدیل به سیستمهای امروزی نیست.* نواری است از گریستن و بیخودیهای شاعری که حتماً باید دوستش داشت. گویا سالی بعد «سایه» به تبریز رفت. زیرا که شهریار برایش سرود:
«سایه» با پرچم خورشید به تبریز آمد
شهر شعر از شعف و شعشعه لبریز آمد
مژدۀ یوسف گمگشته به یعقوب رسید
مولوی در طلب شمس به تبریز آمد
چشم خشکیدۀ شعرم قلم از مژگان ساخت
باز شعرم تر و طبعم طربآمیز آمد
سایه کز روزنۀ حجره چو ماهم میتافت
آفتابم به ادب تا در دهلیز آمد
و نیز «سایه» است که زیستن شهریار را پس از مرگ نیما این چنین التماس میکند:
با من بیکس تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه، خدارا تو بمان...
هر دم از حلقۀ عشاق، پریشانی رفت
بهسر زلف بتان، سلسلهدارا تو بمان
شهریارا تو بمان، بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوهگسارا تو بمان!
عارف سایه یا عارف من؟
یک بار دیگر هم «سایه» را دیدم در تلویزیون. چند ماهی پیش از انقلاب. من بهخواهش خانم جاماسب که برای «گروه ادب امروز» زیر نظر نادرپور، برنامههای متفاوتی دربارۀ چهرههای شناختهشدۀ ادب سراسر ایران تهیه میکرد، برنامهای نوشتم دربارۀ عارف شاعر بزرگ و تصنیفساز متجدد ایران در دوران مشروطیت. این را بهصورت مقالهای برای چاپ در مجموعۀ مقالاتی که در مجلۀ «سپید و سیاه» در همین زمینه مینوشتم، تهیه کرده بودم و نمیدانم به چه دلیل واضح یا پنهانی اجازۀ چاپ پیدا نکرده بود در حالی که مقالۀ «عشقی» با عنوان «عشقی مرد شعر و خون» چاپ شده بود.
سانسور گویا نسبت به طنز عارف دربارۀ ببری خان گربۀ عزیز شاه شهید حساسیت نشان داده بود و مقالۀ عارف، «تو شاعر نیستی تصنیفسازی» روی میز من مانده بود. خانم جاماسب آن را بهاصرار گرفت و تهیه کرد. در آن نوشته از تأثیر عارف در تصنیف تازۀ ایران بهخصوص تصنیفهای اجتماعی سخن بسیار رفته بود. ضمن آن که من اشارههای روشن داشتم به عارف بهعنوان یک اتوبیوگرافینویس متجدد، که با نوشتن شرح حال صادقانۀ خود و ذکر این که ثلث مورد وصیت پدرش را صرف کاشتن تاکستان کرد، تا با شراب آن به روح پدر فاتحۀ بی الحمد بخواند که واقعاً جسارت و جرأتی در حد فرنگیهای اتوبیوگرافینویس از خود نشان داده است.
برنامه پخش شد و گویا رسم بر این بود که بعد از پخش هر برنامه چند صاحبنظر به نقد آن مینشستند. آن شب هم سه نفر بودند که نوشتۀ من و کار خانم جاماسب را زیر خیمۀ نقد بردند. از آن سه نفر «سایه» را بهیاد دارم چون دوست جوانی گمشدهام بود و حالا هم رئیس شورای موسیقی رادیو یا تلویزیون. من منتظر بودم که اگر نقدی دارد بر کار من در مورد تصنیف بکند. اما «سایه» بهطرز عجیبی از آن بخش ضد مذهبی که در کار عارف بود و مورد توجه من قرار گرفته بود انتقاد کرد.
بنده این طرف تلویزیون بودم و مجال دفاعی نداشتم و او در آن طرف معتقد بر این که حتی اگر چنین حرفهایی از دهان عارف بیرون آمده چه دلیلی دارد که نویسندۀ برنامه به آن بپردازد؟ بهنظرم قبل از بهار آزادی بود و شاعر بوی بهار آزادی را شنیده بود و جسارت عارف را به ساحت دین و روضهخوانها نمیبخشود و اعتراف عرق خوردن او را شایستۀ تکرار در ملاء عام تلویزیون نمیدانست. بعد از آن، وقت گله از او را نیافتم تا امشب که دلم میخواهد بدانم آیا «عارف» سایه حق داشت یا «عارف» من؟
ادای دین
دینی دارم به «سایه»: دینی بزرگ، امشب باید وام را در حضور او بگذارم. بیش از سی و پنج سال پیش از این، من بانوی مهربان و بزرگواری را که با منش سر مهر و یاری بود از میان خیل رقیبان به دو بیت «سایه» دلبستۀ خویش کردم و خود، بستۀ گیسویش تا به امروز شدم. نازش را کشیدم و جانم را نیاز این کار کردم. ما آن روزها به رمز و اشاره با هم حرفها داشتیم. اما یک روز من تکه کاغذی به دست او دادم که بر آن نوشته شده بود:
نشود فاش کسی آنچه میان من و تست
تا اشارات نظر نامهرسان من و تست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست
غزلی که غوغا کرد
دو فریدون در سالهای بعد از 32 متصدی صفحات ادبی مجلات هفتگی بودند. فریدون کار و فریدون مشیری بهترتیب در سپید و سیاه و روشنفکر، و صفحۀ ادبی تهرانمصور بهدست لعبت والا میگشت. در حدود سال 41 تا 42 (بهروایت مشیری) سایه غزلی در روشنفکر چاپ کرد که شاعر کوچه آن را پسندیده و تصمیم گرفت نوعی اقتراح شعری که به آن طبعآزمایی و استقبال هم گفته میشد، در آن مجله بهراه اندازد. تقریباً تمام شاعران در این طبعآزمایی شرکت کردند. صفحه یادداشتهای بیتاریخ جای نقل تمام اشعار را ندارد به این جهت به چاپ مطلع غزل سایه و نیز مطلع چند غزل از میان بسیاری از غزلهای دیگری که در اقتفای آن سرودهاند، اکتفا میکنم:
امشب به قصۀ دل من گوش میکنی
فردا مرا چون قصه فراموش میکنی
(سایه) چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
(فروغ فرخزاد) تا جرعهای ز خون دلم نوش میکنی
مستانه عهد خویش فراموش میکنی
(نادر نادرپور) ای دل به ساز عرش اگر گوش میکنی
از ساکنان فرش فراموش میکنی
(شهریار) شب چون هوای بوسه و آغوش میکنی
دزدانه جام یار مرا نوش میکنی
(سیمین بهبهانی) ای دل هوای آن لب پر نوش میکنی
خود را شریک خون سیاووش میکنی
(منوچهر آتشی)
دربارۀ سایه گفتهاند
بهلطف «دفتر هنر» بیژن اسدیپور توانستم اظهار نظر برخی از صاحبنظران شعر و ادب را در مورد سایه پیدا کنم و از هر یک چند سطری در اینجا بیاورم که نشانهای از تأثیر او را در شعر امروز فارسی نشان میدهد.
مهدی اخوان ثالث (م. امید) ـ اعتدالی که سایه در انتخاب فرمها و بهکار گرفتن وسایل زیبایی و تأثیر (مثل وزن و قافیه و صنایع بدیعی و غیره) رعایت میکند و آشنایی و تسلط او به گنجینههای پیشینه، شعر او را با شماعی زربفت و بلورین در ذوقها میگستراند. او در این راه نه تصلب بعضی از بالنسبه پیشکسوتان شعر نو را دارد، که همه کوششها را تا حد کوشش خودشان کافی میدانند! و سالهای سال است که درجا میزنند و نه شتابزدگی کارهای تقلیدگونه دستمان نداده بعضی دیگر را. خلاصه به نظر من سایه از جهت کیفیت آثارش یکی از دلایل پیروزی ملایمات شعر نوست.
سیمین بهبهانی ـ سایه تا مرز همزبانی، به حافظ نزدیک شد و تا این حد نزدیک شدن به شعری از گذشتگان با حفظ خصوصیات و رویدادهای زمانه، کاری است که من میدانم تا چه اندازه مشکل است و مستلزم توانی است در حدّ سایه.
محمدرضا شفیعی کدکنی ـ کمتر فرهیختهای است که شعری از روزگار ما بهیاد داشته باشد و در میان دخایرش، نمونههایی از شعر و غزل سایه نباشد.
سیاوش کسرایی ـ سایه شاعری است ارجمند و بیش از پنجاه سال است که بر بلندای شعر کلاسیک فارسی عبوری استوار دارد و گشت و گذارش در شعر امروز نیز به همان پایه سبکسیر و شورانگیز است.
مرتضی کیوان ـ شاعر «سیاهمشق» در شعرهای گذشتۀ خود مفهوم و ادراک سزاواری از زمانۀ خویش ندارد. اما همان گونه که این کتاب نمونۀ قدرت ادبی اوست، شعرهای مجموعۀ شبگیر که پس از این انتشار مییابد بازگوی آواز مردم و تلاشهای سعادتجوی آنهاست.
نادر نادرپور ـ و آنگاه کتاب «آینه در آینهاش» را که گزینهای از اشعار گوناگون اوست، گشودم و بر قطعۀ کوتاهی بهنام صبوحی درنگ ورزیدم:
برداشت آسمان را
چون کاسهای کبود،
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد
و این شعر بهراستی، مثل «شراب بامدادی» مرا مست کرد. گویی این من بودم که «صبح سرخ» را در «کاسۀ کبود آسمان» و گرمای خورشید را در تمام وجودم احساس کردم.
غلامحسین یوسفی ـ وی در زمینۀ نوسرایی نیز طبعآزمایی کرده است. آنچه از این قبیل سروده، درونمایه و محتوای آنها تازه و ابتکارآمیز است چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با آن همگام شده، ترکیب این دو کیفیت با هم، نتیجه مطلوب بهبار آورده است.
خواندنیها را یاری دهید
از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود