خواندنیها - Khandaniha - خداحافظی با کافه ‌نادری

• دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۰ مارس ۲۰۰۸    » لینک مستقیم    چاپ کنید

خداحافظی با کافه ‌نادری

صدرالدین الهی
در مجله شهروند امروز نه تنها نویسندگان امروز که بسیاری از بچه‌های ما که حالا بزرگترهای تهرانند مقاله، خاطره و گزارش می نویسند. در مجله‌ای که به دست من رسید خبری بود مبنی بر این که کافه نادری پاتوق صبح‌های از روزنامه گریختن ما و مأمن شبهای عاشقانۀ روزگار ما، دارد تعطیل می‌شود. عده‌ای در این باره مطالبی داشتند خواندنی و جالب اما چشم من روی مطلبی ماند که لیلی گلستان دختر ابراهیم گلستان و برادرزادۀ عزیز من و مترجم خوب این سالها، آن را نوشته است. او مثل پدر پشت دوربین رفته و با عنوان «کافه نادری در دو قاب» دو برش از کافه‌نادری به دست داده است شیرین و چشم‌نواز و خاطره‌برانگیز. من لیلی را در سالهایی که از برش اول حرف می‌زند دیده‌ام و دیگر هرگز نه. اما وقتی مطلبش را خواندم بی‌اختیار با خود گفتم «از این پدر چنین فرزند باید». شما هم آن را بخوانید و اگر کافه نادری را به‌یاد دارید، پاراگرف آخر آن را که خواندید مثل لیلی، مثل من و مثل همه آدمهای آن روز، اشک صورتتان را پاک کنید.

خداحافظی با کافه نادری
کافه نادری در دو قاب
لیلی گلستان
سر چهارراه مخبرالدوله از اتوبوس پیاده می‌شویم. من با دو گیس بافته و کفش ورنی سیاه یک دستم را بابا گرفته بود و یک دستم را مامان. تا به پیاده‌رو می‌رسیدیم هوشتی هوشتی شروع می‌شد. هوشتی هوشتی یعنی دستهایت را محکم می‌گرفتند و تو را می‌کشاندند بالا و تاب می‌خوردی و غش غش می‌خندیدی. کیف داشت.

از چهارراه مخبرالدوله از کنار بازار ماهی‌فروشها می‌گذشتیم. خونابه ماهی‌ها پیاده‌رو را گرفته بود و بوی زهم ماهی خیابان را انباشته بود. همیشه به اینجا که می‌رسیدیم دماغم را می‌گرفتم. از کنار بساط گردوفروشها با چراغهای زنبوری و لنگ‌های قرمزی که تکان می‌دادند می‌گذشتیم. بعد می‌رسیدیم به مغازه‌های اسباب‌بازی فروشی. عروسکهای چشم‌ آبی با لباسهای توری پفی و چراغهای کوچک ویترین که روشن و خاموش می‌شدند. بعد می‌رسیدیم به قهوه‌فروشیها و پیراشکی‌فروشی‌ها. بوی قهوه را خیلی دوست داشتم. به اینجا که می‌رسیدم، چند نفس عمیق می‌کشیدم و بابا می‌خندید.

و بعد می‌رسیدیم به مغازه پارکر. همیشه پشت ویترین آن می‌ایستادم. قدم نمی‌رسید که قلمها را ببینم اما می‌دانستم که کلی قلم آن بالا هست. می‌پریدم بالا که آنها را ببینم و درست و حسابی نمی‌دیدم. بعد که می‌رسیدیم به کافه نادری، اول وارد یک ورودی بزرگ می‌شدیم. هنوز بوی آن ورودی یادم هست. و بعد یک ردیف پله بود به حیاط.

یک حیاط، پر درخت با زمینی شنی. میان درختها میزهایی گذاشته بودند با سفره‌‌های سفید. انتهای حیاط، یک پله بالاتر صحنه بود. ارکستر روی صحنه بود. هنوز صورت آن ویولون‌زن با سبیلهای کلارک‌گیبلی یادم هست. با موهای بریانتین‌زده و ابروهای نازک. خیلی با ادا و اطوار ویولون می‌زد. گارسن‌ها با کت و شلوار سفید و دستهایی پر از دیسهای غذا در رفت و آمد بودند.


سالن کافه نادری

میزی را انتخاب می‌کردیم که اغلب نزدیک به ارکستر بود و می‌نشستیم. کوچک بودم. چهار، پنج‌ساله؛ اگر خودم را حسابی بالا می‌کشیدم، تازه چانه‌ام به لب میز می‌رسید. از این بالاتر نمی‌شد. همیشه دستی از پشت سرم می‌آمد. مرا بالا می‌کشید و یک بالشتک زیرم می‌گذاشت. سرم را ناز می‌کرد و می‌رفت. حالا بهتر شده بود. همیشه تا می‌نشستیم لیموناد نارنجی می‌خواستم. بعد نوبت غذا می‌شد. بیفتک جلز و ولزی توی ماهیتابه و تا دلت بخواهد سیب‌زمینی سرخ کرده. گارسن ماهیتابه را روی میز می‌گذاشت. این هم یک جور قر بود که غذا را با ماهیتابه می‌آوردند. بیفتک را برایم خرد می‌کردند و خودم می‌خوردم. اجازه داشتم سیب‌زمینی‌ها را با دست بخورم که داغ داغ بودند و چه کیفی داشت. بعد از شام نوبت مامان و بابا می‌شد. من را می‌گذاشتند و می‌رفتند سمت پیست.

پیست حسابی شلوغ می‌شد و من می‌نشستم به تماشا. سعی می‌کردم در آن میانه شلوغی پدر و مادرم را ببینم و گمشان نکنم. بعد حوصله‌ام سر می‌رفت. از صندلی پایین می‌آمدم و می‌رفتم برای خودم میان میز و صندلی‌ها گردش می‌کردم. باغ کافه نادری گربه زیاد داشت. با یکی از گربه‌ها دوست می‌شدم و می‌رفتیم زیر یکی از میزها، روی شنها می‌نشستم و سرگرم بازی با گربه می‌شدم. هوای خوش، باغ سرسبز، موسیقی اوجی‌چورنیا، بیفتک جلز و ولزی و این همه سیب زمینی سرخ‌کرده و مامان و بابا.

بعد حتماً کرم کارامل بود با کارامل زیاد. وقتی همه را می‌خوردم، کاسه را هورت سر می‌کشیدم و دیگر هیچ نمی‌خوردم تا مزه کارامل توی دهانم بماند. هنوز مزه کارامل مرا یاد آن شبها می‌اندازد.

پنجاه سال بعد

دوستی از فرنگ آمده بود و نوستالژی کافه نادری را داشت. ناهار رفتیم کافه نادری. ورودی را کرده بودند رستوران با همان بو، همان ماهیتابه‌های جلز و ولزی و همان گارسنها با پشتهایی خمیده و موهای سپید و حرکاتی کند. قلبم گرفت. بغض کردم. نتوانستم ناهار بخورم. به بهانۀ هواخوری رفتم طرف حیاط. روی پله‌ها ایستادم و حیاط را تماشا کردم. درختهای تکیده، بوته‌های زردشده، تک و توکی گل ویران و ویران.

جای صحنه را پیدا کردم. پیست را جلویش گذاشتم. موسیقی را راه انداختم. اوجی چورنیا را شنیدم. صدایش را بلندتر کردم. بلندتر. بلندتر و مامان و بابا را دست در دست وسط پیست گذاشتم. صدای موسیقی بلندتر شد. بلندتر، بلندتر. اشکهای صورتم را پاک کردم و برگشتم به سالن.
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود