خواندنیها - Khandaniha - باید به جنگ سیاهی رفت

• یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ - ۲ مارس ۲۰۰۸    » لینک مستقیم    چاپ کنید

باید به جنگ سیاهی رفت

صدرالدین الهی
مجله «آئینه جهان» ماه گذشته اولین شماره خود را در لس‌آنجلس به‌بازار داد. نشریه که خود را «رویشی تازه برای پیوند فرهنگ ایران و جهان» معرفی می‌کند، ماهنامه‌ای است که از سوی شرکتی به همین نام منتشر می‌گردد و مدیر آن آقای دکتر حشمت شهریاری از کوشندگان فرهنگی در لس‌آنجلس است و سردبیرش پرویز ناظریان یکی از قدیمی‌ترین و صاحب‌نظرترین روزنامه‌نگاران ایران است که در سالهای دور از نخستین مفسران سینمای فارسی بود با دیدی که دسته‌بندی و رفاقت در آن جایی نداشت یعنی دید یک روزنامه‌نگار واقعی.

مجله در گفتار آغازین خود تحت عنوان «در جهان امروز ما آئینۀ جهانیم»، خیلی صریح و روشن راه و روش خود را عنوان کرده است. بخشی از این گفتار کوتاه را نقل می‌کنم.
«آئینۀ جهان» بر پایه اعتقادی راسخ به وحدت بنیادی نوع بشر و شرافت ذاتی انسان بنیاد گردیده است و اعتقاد داریم که یگانگی و اتحاد مردم جهان، شرط اساسی موفقیت در پیشبرد رفاه و امنیت جهان است. همچنین اعتقاد داریم که هر فردی می‌تواند و باید در رسیدن به این هدف نقشی مؤثر داشته باشد.

مجله از همکاری گروهی از صاحبنظران برخوردار است که نقطه‌نظرهای خود را صمیمانه و با صراحت مطرح کرده‌اند و در عین حال از جنجالها و سر و صدای متعارف امروز در آن خبری نیست. در پشت مجله طرحی از خانم شهلا درریز طراح لباس چاپ شده که طرحهایی از نقاشیهای ایران باستان در کمال ظرافت روی پارچه آمده است.
آدرس مجله برای علاقمندان از این قرار است:
Ayeneh jahan
3940 Laurel Canyon Blvd. 815
Tel: 81839151
این معرفی را داشته باشید تا به اصل مطلب برسم.


به همسفر جوانم
سالهای پیش که من به کار تدریس روزنامه‌نگاری مشغول بودم در پایان هر سال نوشته‌ای را به‌عنوان خداحافظی برای شاگردان آن سال می‌خواندم و گاهی هم در روز اول درس همین کار را می‌کردم. این نوشته‌ها بیشتر درد دل و وصف‌الحالی بود از حرفه‌ای که جوان تازه به دانشکده‌آمده با آن باید روبرو می‌شد.
وقتی پرویز ناظریان از من خواست چیزی برای مجله «آئینۀ جهان» بنویسم، از میان دفتری که من خود آن را «به همسفر جوانم» نام گذاشته‌ام، این قطعه را که خداحافظی یکی از این سالها بود بر گزیدم و به او دادم که چاپ کند. بخشهایی از آن را در اینجا می‌آورم تا به یادداشت بعدی برسم.

عزیزان من
به انسان بیندیشید که ارتفاع او کوهها را پست می‌کند
و به مهربانی که گلوی زمین را از طراوت و سبزه سرشار می‌سازد
یک نفر را همیشه همه چیز و همه کس ندانید
چرا که روزگار ما روزگار پیوند همه دستهاست در همه گستردگی‌ها. از تجربه نهراسید، ترسوها شما را می‌گویند که سنگ خارا را نمی‌توان شکست،
تجربه کنید گاه با ناخن و گاه با چنگال،
به وسوسه عطر و بوسه، چرک و جراحت را از یاد نبرید
و در تابوت سوسک‌ها برای قامت بلند درختان نماز عزا نخوانید. به جنگل رویا، و گیاه روینده ایمان بیاورید.

عزیزان من
به فرزندان خود بگویید که فرزندان خویش را بگویند:
که بر این خاک تابناک روح سبز درختان همیشه جاری بوده است و کلبۀ هیزم شکن همیشه ویران.
مثل دمیدن صبحدم بی‌امان و همه‌جاگیر باشید و خود را تا بی‌نهایت بپراکنید
تا لذت خمیازه‌های موج را زیر بازوان طلوع احساس کنید.

عزیزان من
شاید به سالی دیگر دست افزارتان که قلمی کوچک است شمشیری جانشکار شود، اما...
به‌یاد داشته باشید که: «چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت». بگذارید کلمات زلالتان چون جادوی آب چهرۀ زشتی را بشوید با کلمه‌هایتان، دوست باشید، برادر باشید و رفیق.
با صدایتان که چون درهم آمیزد رعد است، ترانه‌ای را بخوانید که در آن لرزش رخوتناک دوچشم تمامی اندوه حقیر یک آواز نباشد.
ترانه‌ای را بخوانید که انسان در آن، عطرآگین‌تر از اقاقیا و تیزتر از تیغۀ کارد آشپزخانه‌تان باشد.
وقتی به خیابان می‌روید، با چراغهای راهنمایی مثل درختان سبز روبوسی نکنید
آنها شما را روی راهی که «باید بروید» قرار می‌دهند.
به راه‌واره‌های بی‌نام و نشان جنگلها بیندیشید.
گم شدن در جنگلی که درختان آن صمیمانه و از روی خلقت وحشی هستند، قشنگتر از راه پیدا کردن در شهری است که خیابانهای آن مثل شلوار فلانل خاکستری اطو کرده است.
اگر نیاز زندگی با آن دهان گشاد و بی‌آبرویش،
با دهانی که دندانهایش را از حقارت و خشم و شهوت قالب گرفته‌اند روبرویتان ایستاد و خواست تا شما را مثل طعمه‌ای نواله کند
فقط به او بگویید که:
اگر من طعمۀ رسوایی شوم
کبوتران در خانه‌ام خواهند مرد و نیلوفر به دیوار حیاطم نخواهد پیچید.

عزیزان من
در دورترین روزها، رخوت یک نشخوار را
به درندگی گرسنگی نفروشید
و دندانهایتان را پیش سلمانی محل نکشید و به‌جای آن پنبه نکارید.


استاد سلام
مجله آئینه جهان در دستم بود و حرفهایی را که با بچه‌ها در آن سالها ـ حالا بیش از سی سال است ـ در میان گذاشته بودم نگاه می‌کردم و دفتر فرسودۀ دستنویس «به همسفر جوانم» را ورق می‌زدم که بریده‌های روزنامه‌هایی را که محمدرضا حمیدی مثل همیشه برایم فرستاده بود، رسید. مال خیلی پیش بود. مال تابستان؛ اما حرفها و اسمها و دردها تازۀ تازه بود. همان بچه‌ها که در کلاسهای درسشان من از این گونه خداحافظی‌ها با آنها کرده بودم، از وسط سطرهای روزنامه به من سلام می‌کردند.
ـ استاد سلام، من سیروس علی‌نژادم
ـ استاد سلام، من علی اکبر قاضی‌زاده‌ام
ـ استاد سلام، من مهدی فُرقانی‌ام
ـ استاد سلام، من حسین قندیم

اینها حالا دیگر همسفران جوان من نیستند. مسافران خستۀ امروزند. رفته‌اند در وزارت ارشاد به‌مناسبت روز خبرنگار مراسمی بوده یا با آنها حرف زده‌اند یا خودشان صحبت کرده‌اند یا شرح این هجران و این خون جگر را بی آن که برای وقتی دیگر بگذارند نوشته‌اند. جام جم، اعتماد، شرق... و بعد نالیده‌اند از کاری که در دست دارند و علی اکبر قاضی‌زاده در شرق آماری داده است از خانوادۀ من از خانواد ما؛ پس اول آن آمار را بخوانید:

اهل مطبوعات چند نفرند؟
اهل مطبوعات در 1787 واحد (مثلاً کارگاه) مشغولند که به‌اضافه 343 واحد خبرگزاری، مجموعاً حدود 20 هزار نفر می‌شوند.روزنامه‌نگار کسی است که از این شغل نان می‌خورد.این تعریف ساده است. دلم می‌خواهد باور کنم که همه این 20 هزار نفر نان سفره خود را ـ نه گردنه‌گیری خبری ـ به‌دست می‌آورند.

خبرنگاری که بی‌پناه است چگونه می‌تواند پناهگاه مردم باشد؟-

سیروس علی‌نژاد

خبرنگاران در شرایطی کار می‌کنند که وقتی از روزنامه‌ای رفع توقیف می‌شود خوشحال می‌شوند که یک جای کار تازه پیدا کرده‌اند و خیال می‌کنند محیط تازه احتمالا بازتر خواهد بود و آنها خواهند توانست مقداری از کنجکاویهای خود را ارضا کنند؛ امّا هنوز پا به میدان ننهاده، کار روزنامه تمام می‌شود. دوباره بیکاری، دوباره بی‌پولی، دوباره روز از نو، روزی از نو. هیچ نهادی هیچ سازمانی از آنها حمایت نمی‌کند. بیشترشان بیمه نیستند.
مدتها بیکار می‌مانند تا روزنامه دیگری پا بگیرد. بهترین‌هایشان جایی برای کار کردن نمی‌یابند. خیلی‌هاشان که این روزها دوباره بیکار شده‌اند، از من یا هر کس دیگر که در این کار سوابقی دارد می‌پرسند که ما چه بکنیم؟ خبرنگاری که خود تا این اندازه بی‌پناه باشد چگونه می‌تواند از حقوق مردمش بگوید؟ چگونه می‌تواند در مقابل خطاهای احتمالی دولت بایستد؟ چگونه می‌تواند به وقتش در مقابل اشتباهات ملت قد علم کند؟
مسؤولان حتی خبرهای اعلام شده و حرفهای گفته‌شده در میان جمع را که ثبت و ضبط هم شده تکذیب می‌کنند.
مدیران مسؤول گاهی که احساس خطر می‌‌کنند خبرهای مستند ضبط شده به روی نوار را دوباره برای مقامات می‌فرستند تا باز تأیید کرده باشند. معلوم است که وقتی خبر ثبت و ضبط شده روی نوار از سوی مدیر مسؤول به فرد صاحب‌مقام عودت داده شود، چنان او را دچار ترس می‌کند که جلو انتشارش را می‌گیرد.
روزنامه به چنان نهاد بی‌پناهی بدل شده است که مدیر مسؤولش ناگزیر است برای محافظت از روزنامه، تکذیب خبرهای درست ـ خبرهایی که به صحت‌شان اطمینان دارد ـ چاپ کند. یکی از روزنامه‌ها همین اواخر آنقدر تکذیب‌نامه از مقامات مسؤول در جای خبر چاپ کرده بود که بچه‌های تحریریه دست گرفته بودند که باید برای مقامات حق‌التحریر رد کرد! شرایط اسفناکتر از این حرفهاست.
همه حرفها را نمی‌توان نوشت؛ هیچوقت همه حرفها را نمی‌توان نوشت.
قدرت روزنامه به گفتن و نوشتن است و به‌رسمیت شناخته شدن گفتن و نوشتن از سوی قدرت حاکمه. وقتی روزنامه قدرت داشته باشد یعنی بتواند بنویسد روزنامه‌نویس قدرت دارد. وقتی روزنامه قدرت نداشته باشد، قدرت روزنامه‌نگار از کجا می‌آید؟ در چنین شرایط چگونه می‌توان انتظار داشت که ما خبرنگارانی تربیت کنیم که قد و اندازۀ همتایان خارجی خود باشند؟
بچه‌های ما خیلی استعداد دارند که در میانشان ژیلا بنی‌یعقوب، اکبر منتخبی، بنفشه سام‌گیس، مسیح علی‌نژاد و خیلی‌های دیگر که نمی‌توان اسم همه‌شان را اینجا قطار کرد، درآمده‌اند.
ظاهراً من داشتم پاسخ آن خبرنگار را که از خصوصیات خبرنگار خوب پرسیده بود می‌دادم اما در دلم گفت و گوی دیگری داشتم.

خلاصه‌ای از گزارش نشست وزارت ارشاد به‌مناسبت روز خبرنگار

علی اکبر قاضی‌زاده
جمع شده بوديم تا در مورد اين كه روزنامه‌نگار كيست و چگونه مى‌شود فضاى اين حرفه را از غير اهل اين حرفه خلوت كرد تبادل نظر كنيم.
يك وقت فكر نكنيد روزنامه‌نگارى فقط دردسر است و خطر و ندارى و مشكل. البته اينها را دارد. اما مختصر امتيازهايى هم دارد يا مى‌تواند داشته باشد كه خيلى‌ها را وسوسه مى‌كند تا وارد اين حرفه شوند يا تظاهر به ورود به اين حرفه كنند. مثل ورود به محدوده پر بركت رفت و آمد تهران. يا گرفتن بليت و كارت ويژه براى تالارهاى نمايش فيلم و تئاتر و بقيه نمايشهاى پرطرفدار. گروهى تصور مى‌كنند خود روزنامه‌نگار بودن براى خودش مختصر تفاخر و جبروتى دارد كه در حاشيه شخصيت آدمها هاله‌اى از بزرگى و بزرگ‌منشى توليد مى‌كند. بلا تشبيه از اين نظر روزنامه‌نگارى يك كم به هنرپيشگى شباهت دارد: كيف را از بغل در مى‌آورى و كارت را از پشت نايلون به نمايش مى‌گذارى يا كارت را لاى انگشتان ظريف به سوى متصدى گيشه مى‌گيرى؛ حالا اگر عده‌اى جمع هم باشند و تماشاگر، چه با شكوهتر. دستگيرتان شد؟

اگر ماجرا در همين حد و حدود باشد، چه عيب دارد؟ گيرم حاصل آن به كاركردن آهنگر شبيه باشد و خوردن دلال! يعنى روزنامه‌نگار دوره‌هاى خارج از كشور و سفر و هر شكل امتيازى كه خاص اين حرفه است را مثل برادر تنى با كسانى كه حتى يك ساعت در مشكلات اين حرفه با او شريك نبوده‌اند، شريك شود.

اين يك طرف ماجرا. يك سمت ديگر برمى‌گردد به كسانى كه وارد اين حرفه هستند، اما براى كار خود هيچ معيار و محدودۀ حرفه‌اى را به‌رسميت نمى‌شناسند. در روزگارى نه چندان پيش روزنامه‌نگار مى‌توانست سر خود را بالا بگيرد كه با همه جور مشكل و كمبود مى‌سازد، اما قدمى از اصول اخلاق حرفه‌اى فراتر نمى‌گذارد، هرجا نمى‌رود، دستور نمى‌پذيرد، سفارشى كار نمى‌كند و... به‌نام روزنامه‌نگارى گردنه نمى‌گيرد! امروز با دريغ بايد نوشت كه مرز اصول حرفه‌اى و اخلاقى (حالا به دلايل گوناگون) به طرز خطرناكى درهم ريخته است.
چهارشنبه صبح به‌دعوت حوزه معاونت مطبوعات به نشستى دعوت بوديم تا در مورد همين قضايا تبادل نظر كنيم. اول ظهوريان معاون مطبوعاتى ارشاد اصل مشكل را شرح داد: مى‌خواهيم بدانيم اين خانواده چند نفرى است. امروز مطبوعات زياد داريم؛ خبرگزاری‌ها و سايت‌ها و پايگاههاى اطلاع‌رسانى هم هستند. اين ميدان چنان شلوغ و پر ازدحام است كه براى ما مشكل مى‌آفريند. گاهى بايد به اهل مطبوعات كمكى بشود، گاهى سفر خارجى ( آخرينش جام جهانى آلمان) و گاهى موارد جدى‌ترى پيش مى‌آيد. عده‌اى زود خبردار مى‌شوند و معرفى نامه به دست مى‌آيند. در نتيجه سر روزنامه‌نگاران واقعى از كلاه محروم مى‌ماند.

ظهوريان حرفهاى ديگرى هم داشت: شورايى داريم به نام «شوراى ارزشيابى هنرمندان» كه مى‌گردد و هنرمندان را پيدا مى‌كند و به آنان مدرك معادل دانشگاهى مى‌دهد، بيمه و بازنشستگى آنان را راه مى‌اندازد و... از زمستان۸۴ بر اساس مصوبه‌اى نويسندگان ادبيات داستانى هم مشمول مصوبۀ اين شورا شدند؛ روزنامه‌نگاران از اين مزايا محروم هستند. در مورد تعريف شغل مطبوعاتى آيين‌نامه‌اى داريم كه مربوط به شهريور سال۵۴ است. كاركرد اين آيين‌نامه ملاحظه‌هاى امنيتى و انتظامى بود و با نيازهاى امروز نمى‌خواند. سپس استاد دكتر معتمدنژاد در مورد اهميت معيارهاى اخلاقى و حرفه‌اى در كار روزنامه نگارى توضيح داد. وى در مورد تحقيقات و مطالعات خود در اين زمينه سخن گفت و از حدود ۱۷سال كوشش و تلاش خود براى پيراستن اين حرفه و لزوم وجود يك عزم جدى حرفه‌اى و صنفى براى ايجاد يك محيط خبرى كه قابل اعتماد مخاطبان باشد ياد كرد. استاد افزود كه مبانى اصلى طرحى كه به وزارت ارشاد توصيه كرديم در سه نكته خلاصه مى‌شد: پاسدارى از آزادى مطبوعات، مراقبت در حفظ استانداردهاى تخصصى اين حرفه و نظارت بر اجراى اصول اخلاقى روزنامه‌نگارى. اين همان ميثاق اصول حرفه‌اى روزنامه‌نگارى است كه حاصل بحث‌هاى پيشين است. استاد در پايان گفت كه به نظر وى مبانى رايج در كشورهاى هند و فرانسه براى كشور ما مناسبتر به نظر مى‌رسد.

در نوبتى كه به من رسيد گفتم: تدوين اين مبانى هم لازم است و هم مفيد. اما بد نيست زمينه‌هاى اساسى‌تر را اول تدارك كنيم. مثل اين كه اول ترتيبى دهيم تا شغل روزنامه‌نگارى در قوانين كار و بيمه‌اى كشور به رسميت شناخته شود. نيز گفتم در مورد تدوين معيارهاى حرفه‌اى اين شغل، پيشتر سازمانها و تشكل‌هاى صنفى ديگر (مثل تعاونى مطبوعات، انجمن صنفى و سنديكاى سابق روزنامه‌نگاران) كارهايى كرده‌اند . پيشنهاد كردم كه به آن كوششها هم توجه شود. بهرام‌پور رئيس مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‌ها هم در اين نشست نتيجه اوليه يك تحقيق در مورد دست اندركاران مطبوعات را عرضه كرد كه جالب است: اهالى مطبوعات در ۱۷۸۷ واحد ( مثلاً كارگاه) مشغولند؛ به اضافه ۳۴۳ واحد خبرگزارى. در مجموع ۱۷هزار و۴۳۰ نفر شاغل در كارگاههاى مطبوعاتى و دوهزار و ۸۲۵ نفر در خبرگزاریها ( داخلى و خارجى) سرشمارى شده اند ( سرجمع حدود۲۰ هزار نفر، به طور متوسط در هر كارگاه ۱۰ نفر). البته اولاً معلوم نيست كه از اين تعداد، شغل اصلى چند نفر روزنامه‌نگارى است و دوم اين كه چند نفر از اين ميان در دو يا چند نشريه شاغل هستند.

قرار شد گفت و گوها ادامه يابد. فكر خوبى است كه جامعه مطبوعات عائله خود را بشناسد. به خصوص حالا كه دست اندركاران سايت‌ها و پايگاههاى الكترونيك و... هم وارد اين عرصه شده‌اند و خود را مطبوعاتى مى‌دانند. اين هم فكر خوبى است كه اهل مطبوعات مثل پزشكان يا قضات دادگسترى داراى يك تشكيلات مركزى و صنفى قوى باشند. سالها پيش مدير يك سازمان مطبوعاتى تعريفى روان و روشن داد: روزنامه‌نگار كسى است كه از اين شغل نان مى‌خورد. اين تعريف، ساده است. دلم مى‌خواهد باور كنم همه اين ۲۰هزار نفر نان سفره خود را از شغل روزنامه‌نگارى ـ نه گردنه‌گيرى خبرى ـ به دست مى‌آورند.


فقط نویسندگان بولتن‌های دولتی روزنامه‌نگار شناخته می‌شوند

مهدی فرقانی

امیدوارم کوششهایی که برای تعریف مبانی و معیارهای حرفه روزنامه‌نگاری می‌شود، به گسترش تعهد و مسؤولیتهای حرفه‌ای منجر شود نه این که به محدود شدن جریان سالم مبادلۀ خبر بینجامد.
پس از مدتها دوندگی توانستیم سخت و زبان‌آور بودن شغل روزنامه‌نگاری را به سازمان تأمین اجتماعی بقبولانیم؛ پذیرفتند و تصویب کردند که هر روزنامه‌نگار که بیمه باشد، مشمول این قانون شود ازجمله پس از بیست سال خدمت بتواند بازنشسته شود. در عمل متوجه شدیم که فقط کسانی مثل کارکنان بولتن‌های داخلی که در حکم استخدامی آنان عنوان روزنامه‌نگار قید شده باشد مشمول این اصلاحیه می‌شدند؛ در واقع باز هم روزنامه‌نگاران واقعی بی‌نصیب ماندند.


اگر تحصیلکرده هم باشی باید جوهر روزنامه‌نویسی در جانت باشد

حسین قندی

در کشورما برای اولین بار قبل از آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال کشور در سال 1320، زمزمه‌های آموزش روزنامه‌نگاری مطرح می‌شود. با ایجاد فضای جنگ، این بحث فراموش می‌شود تا اوایل دهه 40 که مؤسسه کیهان دوره‌های کوتاه‌مدت و 2سالۀ آموزش روزنامه‌نگاری را برگذار می‌کند. بدون شک مؤسسه کیهان حق بزرگی بر گردن آموزش روزنامه‌نگاری در ایران دارد چرا که با تلاش رؤسای وقت در سال 1346 مؤسسه علوم ارتباطات و روابط عمومی در کیهان تشکیل می‌شود و آغاز به کار می‌کند و در نتیجۀ این اقدام، 4 سال بعد در آبان 1350 اولین دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی در ایران را بنا می‌کند.
نقطه قوت این دانشکده، استفاده از روزنامه‌نگاران موفق و باتجربه همان زمان در کلاسهای دانشکده می‌شود بطوری که از 26 نفر پذیرفته شده دورۀ اول این دانشکده 25 نفرشان خبرنگار می‌شوند.
حسین قندی، روزنامه‌نگار و مدرس دانشگاه یکی از آن 26 نفر است. قندی می‌گوید: از حدود 3هزار نفری که متقاضی این رشته بودند، 33 نفر پذیرفته می‌شوند. بعد از اتمام سال اول، از این تعداد هم 26 نفر باقی می‌مانند که از این تعداد 25 نفرمان روزنامه‌نگار شدیم.
قندی از همین مسأله به بحث نحوۀ پذیرش دانشجو در رشته علوم ارتباطات، خبرنگاری و روزنامه‌نگاری در حال حاضر اشاره می‌کند: «همان زمان، در امتحان کنکور ورودی ما، سؤالات تخصصی همین رشته در نظر گرفته شده بود. مثلا از ما سؤال شده بود محیط طباطبایی که بود. باز از ما خواسته بودند مقاله بنویسیم؛ اما در حال حاضر، در کنکور یک سری سؤالات کلی و عمومی مطرح می‌شود و دانشجو بر حسب علاقه یا اتفاق وارد یکی از رشته‌های علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاری می‌شود و این سؤال که اصلا دانشجوی پذیرفته شده به درد این رشته می‌خورد یا نه، بی‌پاسخ می‌ماند.
البته قندی معتقد است حتی اگر تحصیلکردۀ این رشته هم باشی باید جوهر این کار را داشته باشی چرا که حضور نویسندگان و ادبا در این رشته نشان می‌دهد که به هر حال باید زمینه‌ای از ذوق و هنر در فرد باشد.
این روزنامه‌نگار ادامه می‌دهد: «تجربه کار تدریس و روزنامه‌نگاری به من نشان داده است که کسانی که دو فاکتور دانش و ذوق نوشتن را داشته باشند، خبرنگاران موفقی بوده‌اند.»


از این سوی آب: آن شب هیچکس اشکی برای او نریخت

هوشنگ اسدی روزنامه نگار

هوشنگ اسدی معاون سردبیر کیهان در شب انقلاب، حالا در پاریس به‌همراه همسرش نوشابه امیری برای «روز آن لاین» مطلب تهیه می‌کنند در قد و قواره یک روزنامه یومیۀ حرفه‌ای. مقاله بلندی از او به دستم رسید با عنوان «دو قربانی کیهان». اسدی در این مقاله که یکی داستان است پر آب چشم، از سرنوشت آخر دو تن از همکاران کیهانی یاد کرده بود. یکی از آنها را خیلی خوب می‌شناختم «کورس بابایی» خبرنگار حوادث کیهان که بعد از نسل محمد بلوری به‌تحریریه پیوسته بود و با انتشار دو کتاب «امشب اشکی می‌ریزد» و «دختر تی‌پارتی» نوعی شهرت بلند «رپرتاژ ـ داستان» به‌دست آورده بود در حد شهرت هدایت‌الله حکیم الهی در سالهای بیست و این کورس مردی بود توانا، ورزیده و جاندار و سرحال و خوش‌رو و همواره لبخند بر لب که به بر و بچه‌های کیهان ورزشی بیشتر می‌برازید. هوشنگ اسدی پایان زندگی او را به‌تصویر کشیده است با مهارتهای یک گزارشگر چیره‌دست.اما پایان زندگی یک روزنامه‌نگار موفق از زبان یک همکار جوانترش به این شکل است:
از چپ کورس بابائی خبرنگار حوادث کیهان ، هوشنگ زرافشان عکاس و محمود شیرازی راننده

قلب سرويس حوادث، کوروس بود. اسم کاملش کوروس عسگر بابائي بود. خودش اصرار داشت که عسگر را بکار نبرد ‏و ما «عسگرآقا» ـ با لهجه ترکي ـ صدايش مي‌کرديم. کوروس، مرد يک حوادث، معلم هم بود و در کيهان هم کار مي‌کرد. ‏به هر منبع خبري دست مي‌يافت. هر جا کسي نمي‌توانست برود، کوروس مي‌رفت. من هم در کنارش دويدم و دويدم ‏تا يک سال بعد تازه توانستم اجازه نشستن روي صندلي را بگيرم. مثل حالا نبود که از راه نرسيده سردبير مي‌شوي. ‏بگذرم از اين اندوه بر باد رفتن حرفۀ روزنامه‌نگاري.‏
تا انقلاب شد و هنوز نوروز 1357 نشده بود که ما را پاکسازي کردند. نويسندگان روزنامه‌اي که در صف اول انقلاب ‏بود و روزهاي «شاه رفت» و «امام آمد» با تيراژ افسانه‌اي يک ميليون و دويست هزار نسخه منتشر شد، «ضدانقلاب» ‏شديم و کساني که هر روز با شعارهاي واحد کوچه کيهان را پر مي‌کردند و خواستار اعدام ما مي‌شدند. و «پاکسازي» ‏شديم.‏
‏سال 1358 کيهان با تحريريه جديدي شروع کرد که فقط چند نفر از قديمي‌ها تويش بودند. يکي از آنها کوروس بود. ‏نمي‌دانست که حالا ديگر «امشب اشکي مي‌ريزد» ـ اين رمان کوچک سانتي‌مانتال ـ مدرک جرم است. از مدرسه ‏بيرونش کردند که با اين کتاب دختران را فاسد کرده است. کوروس ماند و خرج دو همسرش. سالها بعد به من گفت:‏
‏ـ مجبور شدم التماس کنم... مي‌فهمي التماس؟‏
از التماسهايش که به‌تنگ آمدند، بهترين خبرنگار حوادث تاريخ مطبوعات ايران را گذاشتند خبر نگار کشيک شب...‏
ـ شبها روي ميز مي‌خوابيدم... ماهي سه هزار تومان به من مي‌دادند... مدام تحقيرم مي‌کردند. امشب اشکي مي‌‏ريزد را مي‌زدند توي سرم...‏
اين اندوه گران، مرد نيرومند را که با هر دستش يک نفر را بلند مي‌کرد، به‌سمت «مسکن» برد؛ اعتياد.‏
‏ بعد با خفت بيرونش کردند. حتي پول سي سال کار در کيهان را هم به او ندادند. بعد سرگرداني آمد. دربدري. از اين ‏مجله به آن روزنامه. کار ديگري بلد نبود. آخر او کوروس بابائي بود. هر دري را مي‌گشود. و حالا همه درها بسته بود. ‏نوآمدگان يکشبه روزنامه نويس و سردبير شده، کسي را قبول نداشتند.‏
‏ اينها را سالها بعد شنيدم. وقتي بعد از شش سال زندان آمده بودم. با اسم مستعار، سردبير گزارش فيلم بودم. از بچه‌هاي ‏سرويس حوادث خبر داشتم. محمد بلوري که مي‌تواند هر روزنامه‌اي را سه ماهه راه صد ساله ببرد، وسايل خانه مي‌‏فروخت. مسعود بهادران و جلال هاشمي به آن دنيا رفته بودند. علي پاداش گاهي به من و مصطفي اميرکياني که دوباره ‏در مجله همکار شده بوديم سرمي زد و خبر همه قديمي‌ها را داشت و خبر کوروس را هم.‏
و روزي که کوروس آمد، ازآن مرد زيبا چيزي باقي نمانده بود. بايد هر شب برايش اشکها مي‌ريخت.‏
و چند روز بعد، کسي تلفن زد و گفت کوروس خودش را کشت. در اوج جنون ناتواني با کارد بزرگ آشپزخانه ابتدا ‏خواسته بود زن و فرزندش را بکشد و بعد خودش را. دست ناتوانش آن دو را مجروح کرد، اما چاقو را تا دسته در قلب ‏خودش نشاند. ‏
خبرنگار اسطوره‌اي حوادث ايران، درست مثل يکي از صدها صحنه‌اي که گزارش اختصاصي‌اش را داده بود، با ‏خونش روي آينه نوشت:‏
‏ـ ما گرسنه‌ايم...‏



بچه‌ها کار ما صدا کردن روز است
ساعت 2 بامداد است. به همسفران جوان دیروزم فکر می‌کنم. به این مسافران خستۀ امروز که باید جوابگوی همسفران جوان خود باشند. دارم از کاری که کرده‌ام پشیمان می‌شوم. آیا من حق داشته‌ام به آنها بگویم که تسلیم قدرت روز نشوید. حرفتان را بزنید. شما که خونتان از خون میرزا جهانگیرخان صور و میرزاده عشقی و رحمان هاتفی و علی‌اصغر امیرانی رنگین‌تر نیست؟ آیا من به این هندوان خانه‌نئین آتش‌اندازی نیاموخته‌ام؟ آیا این من نبودم که خداحافظی دردانگیز جوی حقیر نباشید دریا باشید» را برای آنها خواندم و دوتاشان از بس اشک ریختند بردمشان بیرون و تا ساعت 2 صبح مثل چنین ساعتی در یک قهوه‌خانه بیست و چهار ساعته برایشان وعظ کردم و حرف زدم.
هنوز هم دارم این کار را می‌کنم. آیا من آن مجسمه‌تراش بیرحمی نیستم که می‌ساخت و می‌شکست و حالا باید به شکسته‌ها نگاه کند. آنها که در تهران هنوز با مرکب و کاغذ سر و کار دارند اینطورند. این طرفی‌ها چی؟ بیچاره‌ها هیچکدام دنبال کار دیگری نرفته‌اند. هنوز دلشان خوش است گهگاهی از راه دور و یا نزدیک با هم حرفی می‌زنیم . آنها درد دلی می‌کنند و من این سنگ صبور بی‌فایده فقط گوش می‌دهم. همه جا هستند. فرانسه، آلمان، انگلستان، کانادا، اروپا و همچنان اسیر جادوی مرکب و سفیدی کاغذ. در مدرسه که بودم آنها را می‌فرستادم روزنامه که کارآموزی کنند. گاهی سرکش‌ترین‌هاشان که دوست‌داشتنی‌تر از همه بودند به سراغم می‌آمدند. از سانسور می‌نالیدند و من فقط نگاهشان می‌کردم. آنها شرم‌زدگی را از نگاههای من می‌خواندند و به لبخندی با مهربانی از اتاق بیرون می‌رفتند. دلشان را خالی کرده بودند که صبح دوباره برگردند و کاغذ سیاه کنند. پریان کوچک غمگین من هنوز هم همچنانند که بوده‌اند. باور کرده‌اند که باید در هر سپیده‌ دمی روئید و در هر شامگاهی به خاک ریخت. نه، از آنها معذرت نمی‌خواهم. چرا معذرت بخواهم. از پس هفتاد و اندی هنوز ساعت 2 صبح دارم کاغذ سیاه میکنم که یادداشتهای بی‌تاریخ را بنویسم و بنویسم که تا قلم روان است با مرکب سیاه آن به جنگ سیاهی باید رفت و روشنایی و روز را صدا باید کرد.
خوب شد بچه‌ها؟ مرسی ـ برقرار باشید
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود