عبدالرضا پهلوی
صدرالدین الهی این یادداشت خواندنی و معتبر را حضرت سردبیر برای صفحه یادداشتهای بیتاریخ فرستاده است و در بالای صفحه قید فرموده است: «برای ضبط در تاریخ و درج در صفحۀ یادداشتهای بیتاریخ». مدتهاست به او نق میزنم که بیا دوتایی با هم خاطرات بیش از پنجاه و پنج سال قلمزنی را بهصورت مصاحبه متقابل بازگو کنیم، چون این روزها سر و صدا در بازار مسگرها آنقدر بلند است که آدم خسته میشود. هر دفعه به بهانهای مرا از سر باز میکند و «کمفرصتی» را عنوان مینماید و از یاد میبرد که «فرصت شمار صحبت» عبرت بزرگ خواجه است.
احمد احرار چنین نوشته است:
جناب دکتر الهی
بهقول ادبای قدیم، از «وفیّات اعیان» در نخستین ماه از هشتمین سال قرن بیست و یکم میلادی، درگذشت روانشاد امیر رستم بختیار بود.
با آن مرحوم، در اوایل دهۀ 30 آشنا شدم، زمانی که خبرنگار پارلمانی روزنامۀ اطلاعات بودم. رستم خان، یکی از چند خانزادۀ بختیاری بود که در زیر سقف بلند تالار بهارستان بر کرسی نمایندگی مجلس شورای ملی تکیه میزدند و آشنایی من با اکثر آنها به دوستی طولانی انجامید. آخرین بار، رستم را در پاریس دیدم که از آلمان آمده بود برای شرکت در مراسم تشییع جنازۀ ملکۀ ثریا.
رستم خان، از دوران خدمتش در دربار شاهنشاهی خاطرات زیادی داشت. داستانی که نقل میکنم یکی از آن خاطرات شنیدنی و بهیادماندنی است که حیفم آمد با راوی آن مدفون شود.میگفت: والاحضرت شاهپور عبدالرضا به شوروی دعوت شده بود. قرار بود همسر ایشان ـ پریسیما زند ـ که در اروپا بهسر میبرد به تهران بازگردد تا متفقاً به مسکو بروند. روسها اطلاع دادند که بر اثر مسائل داخلی، تاریخ این سفر بهتأخیر میافتد.
به همسر والاحضرت اطلاع دادیم تا برای بازگشت عجله نکند. مجدداً سفیر شوروی اطلاع داد که محذور برطرف و تاریخ سفر تثبیت شده است. چون زمان کوتاهی به موعد مقرر باقی مانده بود قرار شد به همسر والاحضرت «پریسیما» تلفن شود که زودتر به تهران بیایند. تلفنچی دربار ـ محمدی ـ ظاهراً کوشیده بود تماس بگیرد ولی موفق نشده بود. والاحضرت عبدالرضا به تلفنخانه میرود و بازخواست میکند. محمدی جوابی میدهد که والاحضرت را عصبی میکند و موجب میشود سیلی محکمی بر بناگوشش بنشیند.
من (رستم بختیار) بهعنوان قائممقام رئیس کل تشریفات، مسؤول امور داخلی دربار بودم. تلفنچی نامهای برای من نوشت و از والاحضرت شکایت کرد. حاضر به انصراف هم نبود. با معاون وزارت دربار مشورت کردم. او گفت چنین امری پنهان نمیماند و به گوش اعلیحضرت میرسد و اگر تو گزارش نداده باشی، مسؤول شناخته میشوی.
صبح که شرفیاب شدم نامۀ شکایت محمدی را تقدیم کردم. اعلیحضرت آن را خواند و پرسید چه تصمیم گرفتهاید. بهامید این که کار به مسالمت بگذرد عرض کردم والاحضرت در حالت عادی نبوده و حرکتی غیر عادی از وی سر زده است. شاه با نگاه استفهامآمیزی به من نگریست و گفت «تو هم از این مزخرفات میگویی؟ کسی که توی گوش تلفنچی شاه بزند مثل
این است که دست به روی شاه بلند کرده باشد و باید تنبیه شود... فوراً دستور دهید تلفنهای کاخ والاحضرت را قطع کنند. از ورود او به کلیه کاخها و تأسیسات وزارت دربار جلوگیری شود. پرداخت هزینههای کاخ وی متوقف شود و در هیچ مراسمی هم که پادشاه شرکت میکند حضور نیابد.»
گفتم اطاعت میشود و مرخص شدم. سر پلهها که رسیدم پیشخدمت به دنبال من دوید و گفت احضار فرمودهاند. برگشتم. شاه پرسید: «متوجه شدی چه گفتم؟...» عرض کردم بلی. تلفنها را قطع میکنیم و غیره و غیره...
اوامر به موقع اجرا گذارده شد. والاحضرت میخواهد تلفن کند، میبیند خط تلفن قطع است. در صدد تحقیق برمیآید، متوجه میشود که اوضاع در کاخ وی غیر عادی است و میشنود که دستور از طرف ادارۀ کل تشریفات صادر شده است. سوار اتومبیل میشود که بیاید و شخصاً پرس و جو کند. به کاخ راهش نمیدهند.
خلاصه این که والاحضرت مورد غضب بود تا رسیدیم به مراسمی که همهساله، در سالگرد واقعۀ 28 مرداد از طرف علیاحضرت ملکه پهلوی در کاخ ایشان ترتیب مییافت. علیاحضرت ملکه پادرمیانی کردند و اعلیحضرت بهاحترام مادرشان، موافقت فرمودند برادرشان به مراسم دعوت شود.
خواندنیها را یاری دهید
از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود