خواندنیها - Khandaniha - سانسور مطبوعات و دانسته های مسئول روزنامه اطلاعات از نامه رشیدی مطلق

• جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ - ۵ فوریه ۲۰۱۰    » لینک مستقیم    چاپ کنید

سانسور مطبوعات و دانسته های مسئول روزنامه اطلاعات از نامه رشیدی مطلق

اشاره - با برکناری هویدا و آموزگار از نخست وزیری ، رفته رفته سانسور از مطبوعات کشور برداشته شد و دست نویسندگان جراید برای نوشتن باز شد . هرچند گروههای سیاسی و مدعیان فرصت طلب این فضا را با انتشار مطالب راست و دروغ و آمیخته به کینه به حکومت پهلوی مسموم کرده و با استفاده از این آزادی ، آنچه تهمت بود نثار این و آن کردند و صحنه رسانه ها را به میدان زد و خورد و تبلیغ «توده و چریک گرائی» و « مجاهد اندیشی» تبدیل کردند ، لیکن علی اصغر امیرانی با نوشتن مقاله ای با عنوان "با اهل قلم هر که درافتاد ورافتاد" که در شماره 18 شهریور 1357 خواندنیها منتشر شد پرده سانسور را بالا زد و از دیگر دست اندر کاران مطبوعاتی سئوال کرد : چرا هنگام سانسور ساکت نشسته و چیزی نمی گفتید ؟ . این مطلب رادر زیر می خوانید

با اهل قلم هر که درافتاد ورافتاد

علی اصغر امیرانی - سرانجام از پرتو آزادی قلم و بیان و به برکت نیروی اراده و ایمان، پرده از رمز و راز مداخلات دولت و دستگاه در کار رکن چهارم مشروطیت، بی آنکه بکلی برداشته شود، کنار رفت و تحمیلات ناورا و خلاف قانون وزارت اطلاعات به مطبوعات و فرهنگ و هنر درگذشته به مولفان و ناشران کتاب که ما خود برای نخستین بار به طور مستند و به تفصیل، زیر سانسور شدیدی که حتی تا پنج ماهه اول حکومت آموزگار، در مورد ما یکی به وسیله ایادی دولت هویدا به شدت اجرا می‌گردید، به تنهائی افشاگر آنها بودیم، به وسیله سایر همکاران و نویسندگان، یکی پس از دیگری دارد برملا می‌گردد.

هفته گذشته آقای محمد حیدری یکی از نویسندگان عضو هیئت تحریریه روزنامه اطلاعات، روزنامه‌ای که مانند خواندنیها، از نخستین آماجهای توطئه دولت وقت و دستگاه ارشادی آن، (که گمراه کننده‌اش باید گفت) علیه رکن چهارم مخصوصا مطبوعات مستقل بود ضمن نوشته مفصلی تحت عنوان: «چه کسی علیه آیت‌الله العظمی خمینی نامه جعلی منتشر کرد» نوشت:

«سال گذشته، من در یک دوران موقت، سمت نظارت کلی و اساسی را بر صفحات داخلی روزنامه اطلاعات داشتم. بدین ترتیب که وظیفه داشتم از طریق تماس دائم با متصدی اجرائی صفحات داخلی بدانم چه موضوعاتی در این صفحات چاپ می‌شود، و اگر مطلبی به مصلحت نبود مانع چاپ آن شوم و اگر موضوع یا مطلبی برای پیگیری به نظرم می‌رسد آن را به همکارانم بگویم تا تهیه کنند، غروب روز جمعه 16 بهمن ماه گذشته چنین تماسی تکرار شد. همکارم به جای بیان شاد و شیرین گذشته، با صدائی لرزان و پراندوه به احوالپرسی من پاسخ داد. و گفت از وزارت اطلاعات نامه‌ای آورده‌اند و اصرار دارند همین فردا چاپ شود. گمان کردم از همان نامه‌های معمولی است که وزارت اطلاعات، در دوران اختناق آمیز سالهای گذشته چاپ آنها را همواره به مطبوعات تحمیل می‌کرد، و البته غالباً موضوعاتی بود که چاپ آنها خواننده آگاه را متوجه طرز تفکر و مدیریت بسیار ابتدائی و پیش پا افتاده و خنده‌آور مسئولان تبلیغاتی مملکت می‌کرد. بدین لحاظ بود که گفتم: چه می‌شود کرد... ما که پوستمان کلفت شده است، مطلب را در یکی از صفحاتی که کمتر مورد توجه است، و لای آگهی‌ها گم و گور کن. گفت: این دفعه موضوع فرق می‌کند. چیزی که به ما داده‌اند نامه‌ای است به امضای شخصی موهوم به نام «رشیدی مطلق» و علیه آیت‌الله العظمی خمینی، آن هم سرشار از ناسزا و حرفهای نامربوط.


علی اصغر امیرانی نفر سوم از چپ در بین مدیران جراید . عباس مسعودی مدیر اطلاعات و عبدالرحمن فرامرزی از کیهان در وسط دیده می شوند

گفتم: متن نامه را بخوان، و او خواند. نامه که تمام شد، گفتم من صد درصد مخالف چاپ نامه هستم، بگذار با سردبیر روزنامه صحبت کنم، و بعد بگویم چه باید کرد؟ گفت سردبیر روزنامه استعفا کرده است. الان روزنامه بی‌سردبیر است. گفتم آقای مسعودی هم که در تهران نیست، پس من با مسئولیت خودم تصمیم می‌گیرم که نامه چاپ نشود.گفت: تهدید کرده‌اند که نامه حتماٌ باید چاپ شود،تو چرا مسئولیت قبول می‌کنی؟ ماموران وزارت اطلاعات نامه را به هر حال و به زور هم باشد چاپ می‌کنند.

گفتم حالا که کسی در روزنامه نیست و من موظفم مانع انتشار این نامه بشوم، ولو آنکه فردا به صلابه‌ام بکشند، و بعد به شوخی گفتم: من تا حالا غذای زندان را نخورده‌ام، به امتحان کردنش می‌ارزد.مکالمه ما دو نفر اینجا قطع شد. گمان کردن خطری را که نه فقط شرافت روزنامه‌نگاران را لکه‌دار می‌کرد، بلکه به شرحی که خواهم نوشت، ثبات کشور را به هم می‌زد (که زد) رفع کرده‌‌ام. البته فکر می‌کردم رونوشت این نامه مجعول به روزنامه‌های دیگر هم داده شده، و آنها هم چنین مقاومتی را کرده‌اند. اما دلخوشیم دیری نپائید، چرا که همکارم تلفن کرد و گفت فلانی! نامه باید چاپ بشود. چه من و تو بخواهیم یا نخواهیم. اگر مقاومت کنیم خودشان می‌آیند روزنامه، و نامه را چاپ می‌کنند و ای بسا در همان ساعاتی که روزنامه چاپ می‌شود، من و تو به جای آب خنک خوردن در زندان زیر لگد و مشت باشیم.

وقتی ناامید شد و دریافتم کاری از هیچکس ساخته نشد، گفتم:پس بیا و زیرکی کن. نامه را از صفحه اول بخش نیازمندیها، لابلای بی‌خواننده‌ترین آگهی‌ها شروع کن و هر پاراگراف را در یک صفحه بگذار و بنویس بقیه در صفحه بعد و این وضع را تکرار کن تا مقاله تمام شود. تیتر مطلب را هم از (کوچکترین حروف تیتر) بیشتر نگذار.صبح فردا، علی‌رغم ادامه بیماری به روزنامه آمدم. وقتی چشمم به صفحات لائی افتاد چون صاعقه‌زده‌ها برجایم خشک شدم. مقاله، علیرغم سفارش و تاکید من، با حروف درشت، داخل کادر و جای مشخص چاپ شده بود. ساعتی بعد فهمیدم دستگاه سانسور احمدرضا دریائی همکار مرا تحت کثیف‌ترین نوع فشار وادار کرده است نامه را با این وضع مشخص چاپ کند.

آن روز، روز عزای کارگران، کارمندان و اعضای هیئت تحریریه روزنامه اطلاعات بود. از استعفای دسته جمعی صحبت کردیم و بعد خودمان نتیجه گرفتیم این دستگاه بی‌منطق، وقیح و مغرض مشتی از عوامل خود را جایگزین ما می‌کند، خاصه که احساس کردیم دستی در کار است تا روزنامه اطلاعات را نابود کند. این امر وقتی به ما ثابت شد که دیدیم نامه را نخست در روزنامه اطلاعات چاپ کردند و بعد در سایر مطبوعات به چاپ رساندند. و خودشان کوشیدند وانمود کنند روزنامه اطلاعات خود مقدم به چاپ نامه بوده است. با وجود این، باز هم عده‌ای از همکاران بر تصمیم خود مبنی بر استعفا مصر بودند. تا آنکه تلفن‌های ملامت آمیز مردم شروع شد. مردم تلفن می‌کردند و ما را ملامت می‌کردند. حتی بعضی‌ها ناسزا می‌گفتند. اما این ناسزاها برای ما شیرین‌تر از شهد بود. می‌دانید چرا؟ برای آنکه مردم بیداردل تلویحاً فهمیده بودند پشت پرده چه می‌گذرد و عامل چاپ این نامه چه کسانی و چه دستگاهی بوده است. قضاوت مردم را در آن موقع در جمله‌ای خلاصه می‌کنم تا بدانید چه چیزها باعث شد که روزنامه‌نگاران ایرانی علی‌رغم فشار جهنمی سانسور در 15 سال گذشته دوام بیاورند و بکوشند در همان شرایط هر چه می‌توانند از اوضاع واقعی مملکت، حتی با توسل به شیوه‌های مبهم‌نویسی، ایما و اشاره منعکس کنند تا هم دستگاه عالی رهبری آگاه شوند که خائنان در لباس خادم چه بر سر کشور می‌آورند و هم مردم از کم و کیف امور حتی‌الامکان آگاه شوند. خلاصه قضاوت مردم پس از چاپ نامه مجعول علیه آیت‌الله العظمی خمینی چنین بود:«ما می‌دانیم شما را مجبور کرده‌اند این نامه توهین‌آمیز و دروغین را چاپ کنید. ولی مگر شما چوبید، مگر حس ندارید، مقاومت کنید».

آری، ملامت مردم از این هم خشن‌تر بود، باز برای قلب‌های ما ستکین دهنده بود.«چه کسی خیانت می‌کند؟». من می‌توانم تحت همین تیتر هزار مقاله بنویسم و براساس مشاهدات 15 ساله اخیر خود در متن جامعه، ثابت کنم مسبب اوضاع کنونی مملکت همانها هستند که در مقام عالی دولتی می‌دانند مملکت در آستانه انفجار است ولی به جای ارائه گزارش صحیح از عمق نارضائی‌های مردم، و دادن پیشنهاد صادقانه برای جلوگیری به موقع از انفجار خشم عمومی، امکانات یک دولت و یک وزارتخانه را بکار می‌گیرد تا نامه‌ای را علیه یک مقام روحانی چاپ کند و کشوری را صحنه پیکارهای خانگی و برادرکشی کند. نه آن روزنامه‌نویسانی که از دو سو سیلی می‌خورند ؟؟ می‌کوشند پرده‌ای ولو کوچک از حقایق را ترسیم کنند؟

نامه در زمان تصدی کسی بر وزارت اطلاعات چاپ شد که خود روزنامه‌نویسی است قدیمی و سیاست‌مداری کهنه کار. ایشان اگر آن نامه را خدمتی به رژیم و مملکت می‌دانست پس چرا این افتخار را نصیب روزنامه‌هایی نکرد که خود بنیانگذار آن بوده وتا پیش از پوشیدن کسوت وزارت رسماً مدیریت آن را بر عهده داشت. ایشان می‌توانست افتخار این خدمت را صبح نصیب روزنامه‌ای کند که همه ما روزنامه‌نگاران می‌دانیم در زمان وزارت نیز کاملاً بر آن اعمال مدیریت (منتهی پنهانی) می‌کرد. و بقیه افتخار این خدمت را نصیب روزنامه‌‌های عصر و از جمله اطلاعات می‌کرد. طبیعی بود، ایشان خیلی راحت‌تر، و بدون اعزام مامور به روزنامه خویش می‌توانست آن نامه را حتی در صفحه اول چاپ و به قول خودش به عنوان (هدلاین ـ تیتر اول) به مردم عرضه کند.

ایشان حتی به عنوان قائم مقام حزب می‌توانست نامه را همزمان با روزنامه خودشان در روزنامه ارگان حزب چاپ کند. آن هم بی‌آنکه با مقاومت امثال من ناچیز روبرو شود.پس چرا قرعه به نام روزنامه اطلاعات اصابت کرد، لابد یا پای یک تسویه حساب شخصی در کار بوده، که در این صورت آقای فرهان مسعودی مدیر «اطلاعات» باید فاش کند یا سیاست دولت این بوده که روزنامه «اطلاعات» نابود شود که این را من با شناختی که از شخص نخست وزیر پیشین دارم، بعید می‌دانم.(1)»

متعاقب انتشار این نوشته و به تاریخ همانروز، سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات نیز تحت عنوان: «با اهل قلم هر که درافتاد...!!» در بولتن مخصوصی که خودشان برای خودشان می‌نویسند، ضمن تایید این مداخلات و انتقاد از دستگاه وزارت اطلاعات، چنین وانمود کرده که گوئی تنها همکار و همسندیکائی سابق آنها داریوش همایون، بالفطره دیو و دد بوده و کیانپور و اعوان و انصار واسلاف بالذات فرشته و یا انسان!!

مداخله دستگاه بیکار و بیکاره‌ای چون وزارت اطلاعات (که عجالتا و در اصل کاری جز کاروانسراداری که جهانگردی باشد ندارد، که آن هم رو به کسادی است) در کار مطبوعات و رکن چهارم دمکراسی، کاری تازه و تنها منحصر به تحمیل نوشته و تخفیف شخصیت‌ها نبود، این کار به استناد اسناد مندرج در خاطرات مدیر خواندنیها و به شهادت صفحات سانسور شده مجله به دوران همین کیانپور که دست محرمعلی را از پشت بسته بود، و در آغاز دولت هویدا و به دوران معاونت همه کاره‌ای چون نیکوخواه، بنیانگزاری و سازمان داده شد و عده‌ای مامور و گزارشگر در لباس نویسنده و دبیر و سردبیر و حتی سرایدار در میان مطبوعات مهم و مستقل پخش و توزیع شد که خواندنیها هم از چند تای آنها که نام کثیفترینشان را خوانندگان ما در سالهای سی‌ام و سی و یکم مجله، در سرلوحه دیده‌اند، بی‌نصیب نماند.

توهین به شخصیتهای سیاسی و اقتصادی و صنعتی و مالی و حتی افراد عادی که چیزی نیست، حتی توهین به علمای روحانی و شخصیت‌های ملی و فرهنگی و مفاخر علمی و ادبی مملکت، همین ماموران معذور، که عنوان مقدس نویسنده و مجله و نامه نگار بر خود نهاده‌اند باب کرده‌اند، شاهد دوره‌های ننگین نشریه تمام فحش و بی‌مطلبت که به وسیله و خروج همین دستگاه و دستگاههای نظیر آن علم شده، و با آنکه ده تومان کاغذ و چاپ را به دو تومان می‌دهد و تنها 172 نسخه از آن در سرتاسر شهر و کشور به فروش می‌رود و این ادعا نیست مدرک دارد و مدرکش هم در صورت لزوم نظیر سندی که در صفحه 33 از چهاردهمین قسمت خاطرات، در مورد نشریه دیگر آن دستگاه ارائه شد، ارائه خواهد شد، تا مردم بدانند دستگاهی که هفتاد روزنامه و مجله را برخلاف قانون و یا مطابق آن می‌بندد، چگونه و به چه مناسبت ننگین‌ترین آنها را اجازه انتشار می‌‌دهد و به این هم اکتفا نکرده، دهها صفحه آگهی دولتی و ملی، به کمک تبلیغات‌چی بخت آزمائی ملی از سهمیه نیکوکاران به آن می‌دهد.

برای ما مایه منتهای مباهات و افتخار است که نشریه‌ای ما را مورد حمله و انتقاد قرار می‌دهد که قبل از ما به همین حضرت آیت‌الله خمینی و در هر شماره به شخصیت‌هایی امثال سید جمال‌الدین اسدآبادی و شادروان تقی‌زاده و یا استاد وارسته‌ای چون محیط طباطبائی که ما انگشت کوچک هیچیک از آنها نیستیم می‌تازد. با آنکه دامپزشکی هم مانند پزشکی و مهندسی و روزنامه‌نگاری حرفه‌ای مفید و مقدس است، توهین از این بالاتر نبوده و نمی‌شود که اجازه بدهند بیوگرافی شرح حال بزرگ مرد تاریخ معاصر ایران رضاشاه را که انسانی دانا و توانا بود دامپزشک بروی کاغذ بیاورد، آنهم با آن لحن و بیان، راستی که تفو بر تو، ای چرخ گردون تفو!

من درشگفتم وقتی پادشاه کشور می‌فرماید: «فلان کتاب بر ضد من نوشته شد» این چگونه ایرانی است و به کمک کدام دستگاه به خود اجازه می‌دهد آن را چاپ و منتشر کند؟ آن وقت ادعای شاه‌پرستی هم دارد و انتظار دارد پادشاه کشور هم در مصاحبه با روزنامه‌نگاران، به او جواب هم بدهد!

عمل لغو و خطا و خلاف مصلحتی که دستگاه نابکار و ندانم کار وزارت اطلاعات با تحمیل آن نوشته کذا در توهین به روحانیت با روزنامه اطلاعات کرد و وبالش گردن دولت آموزگار را گرفت و عوارضش به صورت افزایش شکاف بین حکومت و روحانیت که اختلاف در وحدت ملت ایران باشد اکنون گریبانگیر دولت شریف امامی و هر دولت غیرملی دیگری گرفته، دست پخت همین افراد بود و سابقه داشت.نظیر آن را در دولت هویدا با خود ما کردند و نوشته‌ای علیه دو تن از شخصیت‌های آن زمان که یکی از آنها بعدها به نخست وزیری هم رسید تحمیل کردند ولی ما زیر بار نرفتیم و تا توسل به بالاترین مقام مقاومت کردیم و خوشبختانه آن مقام هم نظر ما را مانند هر نظریه معقولانه و منطقی دیگر تایید نمود، آن نوشته مانند اسناد بسیار و منتشر نشده دیگری که در خاطرات نیامده و نمی‌توانست بیاید، برای ضبط در تاریخ و یا نمایش در موزه مطبوعات که این دستگاه روزنامه‌کش به صورت قبرستان برای مطبوعات ایران در آذربایجان می‌خواهد بنا کند موجود است.

هر کاری که در سالهای اخیر به نام نویسنده و روزنامه‌نگار و مطبوعات شده و به زیان مملکت و مردم بوده کار این دسته از مامورانی است که متاسفانه از فرط زیادی غده تورم هم پیدا کرده‌اند و مانند شیطان در جسم همه مطبوعات به ویژه مطبوعات مستقل و حرفه‌ای لانه کرده‌اند، وگرنه نشریاتی چون تلاش و تماشا و سایر نشریات جوجه و مادر را، که از بودجه دولتها و احزاب ارتزاق می‌کنند، و به جای مغز و محتوا بر تعداد صفحات و ستون می‌افزایند، صدر صد در اختیار دارند.

یک روزنامه‌نگار مسئول و نویسنده با رسالت، حکم کاسب و سخنران واعظ را دارد. برای او خوانندگان در حکم مشتری و شنونده هستند. محال است یک چنین کسانی مشتری و مردم را از خود برنجانند، تا چه رسد به اینکه بیازارند. بنابراین آن نویسنده و نامه‌نگار بدلی و قلابی هستند که دزد طلبه میشود ولی محال است طلبه دزد بشود.
آنچه در مورد توطئه علیه نشریات مستقل حرفه‌ای در نوشته آقای حیدری آمده، حقیقت است و این دسته از ماموران که تا مدیرکلی و معاونت و وزارت هم رفتند، چشم نداشتند موسساتی چون اطلاعات و کیهان و همین خواندنیها را با این جثه حقیرش ببینند و به قصد کشت و نابودی، در هر عصر و زمان، تا توانستند برایشان زدند. منتها از آنجا که نگهدار هر فرد و موسسه، خداست، به مصداق آیه شریفه: فالله خیر حافظا و هوارحم الرحمین به طوری که می‌بینید، امثال آنها گورشان را گم کرده، زنده بگور شدند و بیمار بزیست.

شادروان سناتور مسعودی را که بعد از ایران، به روزنامه‌اش بیش از خانه و خانواده علاقه داشت، همین تحمیلات ناروا، آن هم به وسیله زیردستان نادان به کشتن داد. آنهائی که جریان جلسه چهارنفری او و صاحب امتیاز کیهان را، با نخست وزیر وقت و همین کیانپور وزیر اطلاعات در خور تعقیبش جسته گریخته شنیده‌اند، می‌دانند چه می‌گویم و از که می‌گویم(2).

خدایش بیامرزد آن شادروان، وقتی دید بعد از چهل و چند سال خدمت توام با فداکاری در کار روزنامه‌نگاری، ناچار است در مقام سناتوری از زیردستان زبردست شده‌اند، تحمیل و توهین تحویل بگیرد، آن هم به صورت تحکم و در رشته روزنامه‌نگاری که خود بیش از همه در آن تخصص و تبحر و تجربه دارد، خودخوری کرد، تا اینکه این خودخوری‌ به صورت سکته قلبی برای همیشه او را خلاص کرد و روزنامه و کارکنان آن را گرفتار.بنابراین ما در این مورد با آقای حیدری نویسنده مقاله و سایر نویسندگان و خبرنگاران و روزنامه‌نگاران اصیل و حرفه‌ای که اکثریت کارکنان رکن چهارم را تشکیل می‌دهند همعقیده و همدردیم. تنها گله ما از ایشان و دیگر همکاران این است که شماها که به این خوبی می‌توانید پرده از روی رمز و راز تیشه زنندگان به ریشه مطبوعات بردارید، چرا در همان اوقات و یا دست کم بعدها این کار را نکردید؟

البته خود ما به وکالت از طرف آنها می‌توانیم جواب خودمان را بدهیم و آن اینکه نه تنها در تمام مدت حکومت هویدا حتی در دولت آموزگار هم، تا روز دهم دی ماه 1356 چتر سانسور بر سر خود ما سایه افکنده و از برسر سایران به نسبت تحمیل و تحمل و بردباری و بار پریشان به همچنان. ولی چیزی که بر ما مجهول است و حق داریم در مورد آن برادرانه از همکاران دست اندرکارمان گله کنیم این است که بعد از ورود به سال جدید که ما با چاپ نخستین نامه سرگشاده آقای مومنی به عنوان وزیر فرهنگ و هنر درباره سانسور کتاب و انتشار نامه شکایت‌آمیز نود نفر از نویسندگان برای نخستین بار در خواندنیها (شماره 9، اردبیهشت 1357) درباره رفع سانسور، که خود گواهی بر رفع آن در مورد خود ما بود، چرا این ماجراها را ننوشتید و برای ما نفرستادید که چاپ کنیم.

ما که از مدتها پیش صفحات مجله را در اختیار همه همکاران اعم از روزنامه‌نگار و نویسنده و مولف و ناشر از هر فرقه گذاشته بودیم و آنها استفاده هم کردند چنانکه نوشته‌های آقای مومنی در مورد سانسور کتاب که از مدتها پیش شروع شده، هنوز هم ادامه دارد، در این صورت شماها چرا از این فرصت و موقعیت که در اختیارتان گذاشته شده بود، به نفع کار و حرفه و صنفتان استفاده نکردید؟ و از این ساده‌تر، چرا در میان آن همه خیل نویسنده وروزنامه‌نگار، در تمام مدت این ده دوازده ماهی که ما در خاطراتمان از سانسور و مطبوعات می‌نالیدیم و اسرار آن را هویدا می‌کردیم، حتی یک نفر از همکاران همدرد در یک نشریه از آن یاد نکرد، تا چه رسید به همداستانی؟

دلیلش خیلی روشن است، به همان دلیلی که تا کنون هیچکس جز ما و خواندنیهای ستمدیده، حاضر نشده از باعث و بانی و عامل اصلی این کار و کارهای دیگر حتی اکنون که دوران آزادی کامل و کافی فرارسیده یاد کند! و این نشان دهنده آن است که هنوز در بسیاری از مطبوعات همداستان آن دار و دسته که دست نشاندگان نیکوخواه و زرنگار و آرینپور و کیانپور و خود یارو، اکثریت دارند و یا دست کم دارای اختیار، که باید دستشان را برید و کوتاه کرد، و مستقیم فرستاد برای لای گیس نشریاتی چون تلاش و تماشا و رستاخیر جوانان، یا رادیو تلویزیون ملی، که با عاملان معاویه نمی‌توانست به سبک علی کار کرد.
--------------
پا نوشت‌ها:

1 ـ روزنامه اطلاعات، مورخ 8 شهریور، 1357.

2 ـ کلیاتی از این برخورد خردکننده و کشنده را آن شادروان دو روز قبل از سکته منجر به مرگش در جشن تولد ملکه الیزابت در سفارت انگلیس برایم فاش ساخت و چون در آنجا علاوه بر دیوارها، سرتاسر باغ هم موش بود و موشها همه دارای گوش، نه او بیش از آن توانست توضیح بدهد و نه من در نوشته مرثیه مانندی که به تقاضای روزنامه اطلاعات بر مرگش نوشتم و آنها بر اثر سانسور نتوانستند، در روزنامه و حتی در کتاب یادبودنامه‌اش «لبخند پیروزی» چاپ کنند، به طور دست و پا شکسته در شماره 79 سال سی و چهارم خواندنیها مورخ سه شنبه اول تیر 1353 چاپ شد.
 
 
خواندنیها را یاری دهید

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .
 
خواندنیها را مشترک شوید
اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود